تبلیغات
مهرازی - مطالب ابر سید مرتضی آوینی
 

تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : ن حسینی
تاریخ : دوشنبه پنجم بهمنماه سال 1394
نظرات


بین این مردان دلیر
چیزی معادل استوار دوم..
کسی با این درجه نظامی
از هیمنه ی ابرقدرت جهان - به ظن خودشان البته- نترسد
مرد است..
من مانده ام
که چطور استوار دوم های ما از این کدخدا نمیترسند ولی
برخی آقایان در رأس نظام
شب ها با کابوس کدخدا میخوابند..

در جامعه ی پیش روی بشر
بالاخره همه به همین نتیجه ای خواهند رسید که این ستوان دوم رسیده..
همان که امامان این انقلاب مدام میگویند..
آمریکا هیچ غلطی نمیتواند بکند..
آدرس خواستید
بروید همین داستان اخیر ما را با دریاداران شان در خلیج فارس ببینید..

به قول آقا مرتضی
قدرت در جای دیگری رقم خواهد خورد
قدرت در پنجه ی ایمان بسیجی هاست..



نویسنده : ن حسینی
تاریخ : چهارشنبه شانزدهم اسفندماه سال 1391
نظرات
عالم خلاف عادات، هم عالم وهم‌ است و هم عالم عشق. 
عالم عادات عالم حقیقت و معنی نیست..

برچسب‌ها: سید مرتضی آوینی ,
نویسنده : ن حسینی
تاریخ : سه شنبه پانزدهم اسفندماه سال 1391
نظرات
شهر دام عادات و تعلقات است 
و مردمان اهل عادتند.



 این مجنون مردم‌گریز است 
و آن غزال مردم‌نفور... 

و اگر شاعر نباشد، 
چه كسی مردمان را به «ترك عادات» بخواند؟ 

برچسب‌ها: سید مرتضی آوینی ,
نویسنده : ن حسینی
تاریخ : دوشنبه چهاردهم اسفندماه سال 1391
نظرات
غزال غزل وحشی است 
و انیس مجنون بیابان‌نشین... 
آن درد نیز كه كار عاشق شیدا را به تغزل و ترنم می‌كشاند، 
جز در سینه‌ی مجنون وحشی بیابان‌نشین لانه نمی‌كند.


برچسب‌ها: سید مرتضی آوینی ,
نویسنده : ن حسینی
تاریخ : یکشنبه بیست و چهارم دیماه سال 1391
نظرات
مستی زوال عقل است 
و از این رو همرهِ بی خودی است، 
اما خمار مستی فانی است 
و حتی شُرب مدام نیز علاج درد نمی کند. 
تا زنده ایم 
هوشیاریم 
و هوشیار اسیر خود است، 
مگر آنکه شراب مرگ در کشیم 
که یکسره از عقل و از خود می رهاندمان؛ 
این سرّی است که در موُتوُا قَبلَ اَن تَموُتوُا فاش کرده اند؛ 
بنوشید و بمیرید..

برچسب‌ها: سید مرتضی آوینی ,
نویسنده : ن حسینی
تاریخ : دوشنبه هجدهم دیماه سال 1391
نظرات
اگر « شیدایی » را از انسان بازگیرند، هنر را باز گرفته اند؛ شیدایی جان هنر است، اما خود ریشه در عشق دارد. 
شیدایی همان جنون همراه عشق است؛ ملازم ازلی عشق، جنون و شیدایی عاطف و معطوف هستند و مُرادف با یکدیگرند. 
حق انسان را به جنون ستوده است: اِنّهُ کانَ ظَلوُماً جَهولاً. 

عاشق مجنون است و مجنون را با «عقل » میانه ای نیست؛ ظلوم است و جهول. 
و اگر این جنون عشق نبود، با ما بگو که انسان آن امنتِ ازلی را بر کدام گُرده می کشید؟ 
کدام گُرده است که ثقل این بار صبر آوَرد، جز مجنون ظلوم و جهول؟ 

در چشم عاشق جز معشوق هیچ نیست. 
با عاشق بگو که در کار عشق عقل ورزد، نمی تواند. با عاشق بگو که در کار عشق انصاف دهد، نمی تواند، عشق همواره فراتر از عدل و عقل می نشیند؛ جنون نیز. و اصلاً عشّاق می گویند که این جنون عین عدل و عقل است. 
عاقلان می گویند: خداوند عادل است. عاشقان می گویند: بَل عدل آن است که معشوق می کند
عاقلان چون گرفتار بلا شوند، گویند شکیبایی ورزیم که این نیز بگذرد، اما عاشقان چون در معرکه بلا درآیند گویند: 
اگر با دیگرانش بود میلی 
چرا ظرف مرا بشکست لیلی؟ 

عاشقان عاشق بلایند. دُرّ حیات در احتجاب صدف عشق است و آن را جز در اقیانوس بلا نمی توان یافت؛ در ژرفای اقیانوس بلا. عاشقان غواصان این بحرند و اگر مجنون نباشد، چگونه به دریا زنند؟ 
کار عشق به شیدایی و جنون می کشد و کار جنون به تغزُّل؛ تغزل ذاتِ هنر است. 
جنون سرچشمه هنر است و همه، از آن « زمزمه های بی خودانه » آغاز می شود که عاشق با خود دارد، در تنهایی. جنونش را می سراید، و این یعنی تغزل. باباطاهر را ببین! « عریان » است از لباس عقل، و همین جنون برای آنکه شاعر شود کافی است: 
مو آن رندُم که عصیان پیشه دیرُم 
به دستی جام و دستی شیشه دیرُم 
اگر تو بی گناهی، رو مَلک شو 
من از حوا و آدم ریشه دیرُم 

کار جنون به تغزل می کشد، و چگونه می تواند که نکشد؟ مگر چشمه می تواند که نجوشد؟ و چون می جوشد، مگر می تواند که غلغل نکند؟ چرا آب درعمق زمین نمی ماند و از چشمه ها فرامی جوشد؟ و این آب چیست و چرا در عمق زمین خانه دارد؟ 

دل « خانه جنون » است. پس ریشه شعر و تغزل نیز در دل است؛ در اعماق دل. اما دل نه آنچنان است که هر چه به عمق آن فرو روی از خود دورتر شوی؛ دل در عمق خویش به اصل وجود می رسد. از عمق دل راهی به آسمان ها گشوده اند. 
راز عشق را در این پیغام فاش کرده اند؛ ثُمّ استَوی اِلَی السّماءِ وَهِیَ دُخانٌ فَقالَ لَها و لِلاَرضِ ائتِیا طَوعاً اَو کَرهاً قالَتا اَتَینا طائِعینَ. « فرمود به آسمان و زمین که به سوی من بیایید، خواه یا نا خواه. گفتند: آمدیم از سر طوع و رغبت. » اینجا چه جای کُره است؟ 
و این عشق است، عشقی که آسمان ها و زمین را به سوی او می کشد. چون فرمود بیایید، دیگر چگونه آب از چشمه ها نجوشد؟ دیگر چگونه غزل ها ناسروده بمانند؟ 

حق با توست اگر فریاد اعتراض برداری که: « غزل فوران آتش است، نه جوشش آب. » آری، آتش درون است که فوران می کند. و راستی این غم چیست، که هم آتش است و هم آب؟ ناله هم آبی است بر سوز دل و هم بادی است که آتش را دامن می زند؛ یعنی قرار دل عشاق در بی قراری است. آب از چشمه ها می جوشد و تشنگان را سیراب می کند و باز به عمق زمین باز می گردد. 
غزل، گاه ترنم غلغل چشمه است: 

چو بر شکست صبا زلف عنبرافشانش 
به هر شکسته پیوست تازه شد جانش 
کجاست هم نفسی تا که شرح غصه دهم 
که دل چه می کشد از روزگار هجرانش 
و گاه فریاد هوهوی آتش فشان: 
این کیست این، این کیست این، هذا جنون العاشقین 
از آسمان خوش تر شده در نور او روی زمین 
بیهوشی جان هاست این یا گوهر کان هاست این 
یا سرو بستان هاست این یا صورت روح الامین 

... تغزل بیان شیدایی و جنون است و ذاتِ هنر نیز جز این نیست: تغزل. 

فرمود بیایید که گیاه در جست و جوی نور، سر از خاک بیرون می کشد. فرمود بیایید که آفتابگردان جانب شمس را نگاه می دارد... و خودش را بنگر، شمسی دیگر است طالع شده بر افق جالیز؛ یعنی که عاشق تشبه به معشوق می کند. فرمود بیایید؛ پس دیگر چگونه انسان غزل نسراید؟ 

می سراید، اما حزین. دل بیت الاحزان است و از بیت الاحزان امید مدار که جز ناله حُزن بشنوی. یار، هجران گرفته است تا شوق وصل هماره باشد؛ اما هجران، شوق و حزن را با هم بر می انگیزاند. جهان بی حُزن گو مباد که جهان بی حزن جهان بی عشق است، اما این حزن نه آن حزن است که خواجه فرمود: « کی شعر تَر انگیزد خاطر که حزین باشد؟ » این، آن شرر است که دلسوختگان را بر جان و دل افتاده است تا لیاقت لقا یابند. 

آنجا دارالقرار است و قُلناَ اهبطوُا مِنها جَمیعاً حکایتِ هجران و بی قراری ماست، نوشته بر لوح فطرت. و هنر حکایت این بی قراری است، حکایت این غربت. و از همین است که زبان هنر زبان همزبانی است، زبان غربت بنی آدم است در فرقت دارالقرار... و همه با این زبان آُنس دارند؛ چه در کلام جلوه کند، چه در لحن و چه در نقش؛ اُنسی دیرینه به قدمتِ جهان. 

برچسب‌ها: سید مرتضی آوینی ,
لینک های مرتبط: مجموعه مقالات ,
نویسنده : ن حسینی
تاریخ : جمعه هشتم دیماه سال 1391
نظرات
عالم در گیر حادثه عظیم تحولی است 
که همه چیز را دگرگون خواهد کرد 
و این تحول، 
خلاف این دو قرن گذشته، 
نه از درون تکنولوژی، 
که از عمق روح مجرد انسان بر خاسته است، 
استمرار این تحول هرگز موکول به آن نیست 
که تجربه تشکیل نظام حکومتی اسلام در  ایران به توفیق کامل بینجامد؛ 
این امری است که به مرزهای محدود نمی ماند 
و اگر رنسانس توجه بشر را از آسمان به زمین باز گرداند، 
این تحول بار دیگر بشر را متوجه آسمان خواهد کرد. 
این راهی است که انسان فردا خواهد پیمود 
و چه بخواهد 
چه نخواهد، 
لاییسم و اومانیسم در همه صورت های آن 
محکوم به شکست هستند...

مرتبط با: دلمشغولی ها ,
لینک های مرتبط: متن کامل ,
 
 
.
.
راوی! بخوان به نام تجلی، به نام نور

************************

خدایا از زبان امام صادق (علیه السلام) شنیدم
كه به داود(علیه السلام)وحی فرمودی :

" به من شاد باش و با یاد من سرخوشی کن و از نعمت مناجات با من برخوردار شو. "

خدایا خودت می دانی من نه داودم و نه حتی در حد بند كفش آن بزرگوار (هرچند مدل كفششان را هم نمی دانم!)

و اگر این نكته های ناب فقط برای آن هاست، پس چرا صدای خودت را به گوش بقیه می رسانی؟!

و اگر با ما هم هستی پس منم می خوام

می خوام با تو شاد باشم و به خاطر تو سرخوشی کنم و از نعمت مناجاتت برخوردار باشم

خدایا نگاه كن، این دفعه جدی گفتم!

منم می خوام...

************************

گر کوه ها متزلزل شوند، تو پایدار بمان.
دندان ها را به هم بفشر و سرت را به عاریت به خداوند بسپار
و پای ها، چونان میخ در زمین استوار کن
و تا دورترین کرانه های میدان نبرد را زیر نظر گیر
و صحنه های وحشت خیز را نادیده بگیر
و بدان که پیروزی وعده خداوند سبحان است.
نهج البلاغه خطبه 11

************************

اگر بمانیم ، میگندیم.

************************
دل های مؤمنان که به هم وصل می شود، آب کُر است. وقتی به علــی علیه السّلام متّصل شد، به دریا وصل شده است...شخصِ تنها ، آب قلیل است و در تماس با نجاست نجس می شود ، ولی آب کُر نه تنها نجس نمی شود ، بلکه متنجس را هم پاک می کند."

************************

" هیچ موجودی از هیچ موجود دیگری راضی نمی‌شود، مگر به وساطت مقام امام هشتم؛ هیچ انسانی به هیچ توفیقی دست نمی یابد و خوشحال نمی شود، مگر به وساطت مقام رضوان رضا (سلام الله علیه)؛ و هیچ نفس مطمئنه ای به مقام راضی و مَرضی بار نمی‌یابد، مگر به وساطت مقام امام رضا! او نه چون به مقام رضا رسیده است، به این لقب ملقّب شده است! بلکه چون دیگران را به این مقام می‌رساند، ملقّب به رضا شد.

اهداف جزئی هم مشمول این اصل کلّی است. اگر کسی در کارهای جزئی موفق شد و راضی شد؛ چه بداند، چه نداند به برکت امام رضا(ع) است. اگر فرزندی کوشید، رضای پدر و مادر را فراهم کرد؛ چه بداند و چه نداند، به وساطت مقام امام رضا(ع) است. و اگر عالم حوزوی یا اندیشور دانشگاهی به مقام علم و دانش بار یافت و بر کُرسی استادی تکیه زد و راضی شد؛ چه بداند، چه نداند به وساطت مقام ایشان است."

آیت الله جوادی آملی


************************

بهم فحش بدید ولی فینگیلیش نظر نذارید.
نه میخونم، نه منتشر میکنم!!


************************
با خودم خیلی فکر کردم.
دیدم زبان سرخم سرم را به باد میدهد. چه سرم سبز باشه چه نارنجی چه هر رنگ دیگری..
حتی وقتی مینویسم هم هزار بار کلمات را کاوش میکنم.. و مدام با پاکن های دیجیتالی روی صفحه های نور عصر سرعت ویراژ میدهم..
عاقبت به این نتیجه رسیدم که دهانم را مهر کنم و قلم را زنجیر کنم که هرچه خواست ننویسد.. و بیشتر از اینها به آنچه میدانم عمل کنم..
بلکه خدا فرجی کرد و داشته هایم را به دانسته هایم نزدیکتر کرد..
و از همه ی آنها که مرا به قدر هجایی میشناسند ملتمس دعا هستم که خدا در این راه در حقم عمل کند..
باشد که عقلم را عاشق و عشقم را عاقل کند..
و بعدش را خودش میداند..
خواه بسوزاند..
خواه دوا کند..
که سوختن را حلاوتی دیگر است...
.
.


ن حسینی