تبلیغات
مهرازی - مطالب شاهد بیاورم...
 

تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : ن حسینی
تاریخ : جمعه هفدهم اردیبهشتماه سال 1395
نظرات
قسمت که نیست برویم شهر آفتاب 
و سری بزنیم به نمایشگاه کتابی که باز هم پر از حرف و حدیث شده..
ولی
دیروز که تلویزیون داشت گزارشی پخش میکرد از نمایشگاه و وضعیت بن کارت ها یاد خاطره ای افتادم
که هر وقت با رفیقم مرورش میکنیم کلی میخندیم..
حیف که در فضای نوشتار، نمیشود بعضی حالات را خوب توصیف کرد..
و شاید قلم من قاصر است..
وگرنه یک استندآپ کمدی نوشتاری رخ میداد..


*
اولین سالی که راهیان نور به طور حجمی برگزار شد در سراسر کشور
ما و چند نفر از رفقا به همراه یکی دو نفر از برادران سازمان بسیج دانش آموزی راهی اهواز شدیم.
اینکه چطور رفتیم، خودش یک طنز مجزاست..
شش تا خانم و دو آقا. با قطاری که بالاخره در اراک به آن رسیدیم و تا اهواز ما را رساند..
یعنی ما از کرج تا اراک مثل کارتون ها، دنبال قطار دویدیم..
بماند..

در اهواز و اردوگاه گلف،
بنا به ضرورت تصمیم بر این شد که بخشی از فضای لخت سوله استان را به نمایشگاه کتاب اختصاص دهیم.
تا آمدن دانش آموزان به فضا یکی دو روز بیشتر باقی نبود. و تقریبا هیچ کاری انجام نشده بود..
در اهواز دنبال انتشارات بودیم که ناگهان چشم مان خورد به بیلبوردی که نوشته بود نمایشگاه کتاب اهواز..
آدرس را از روی بیلبورد یادداشت کردیم 
و افتادیم دنبال پیدا کردن آدرسی که ده بار قبل از آن از جلوش رد شده بودیم..
نمایشگاه چند سالن مجزا داشت و کتابهایی که خیلی شان به درد مقصود ما میخورد..
فقط  بودن انتشارات سوره مهر، باعث میشد ما بخش زیادی از نیازهامان را تأمین کنیم..
فقط یک مشکل همیشگی وجود داشت...
تأمین مالی....

تأمین مالی و بودجه وقتی اسمش می آید یعنی از یک جایی به بعد فقط باید تماشاچی بشوی..
و خرید تعطیل میشود..

تا اینکه یکی از مسئولین غرفه چند راهکار به ما داد که با توجه به زمان و مکان ، یکی ش به درد ما خورد...
به هر فرد که در نمایشگاه شرکت میکرد با ارائه ی کد ملی تا سقف مبلغی، بیست درصد تخفیف ارائه میشد..
ما چهار نفر بودیم.
و بقیه مانده بودند در گلف.
بعد از کلی رایزنی با مسئول نمایشگاه 
قرار شد ما هر چقدر که میتوانیم، به او شماره ملی ارائه کنیم،
تا او بر اساس آن به ما بن تخفیف بدهد..
و اینجا بود که داستان کد ملی گرفتن شروع شد.
ظرف نیم ساعت ما نزدیک به شصت هفتاد کد ملی داشتیم..
هر کس زنگ میزد به خانواده اش و کد همه ی اعضا را میگرفت.
یکی از برادر ها از قضا وقتی به خانه زنگ زد کل ایل و تبار آنجا جمع بودند و کلی شماره ملی نصیب ما شد..
آن بنده خدا تند تند همه را مینوشت و برگه پر میشد..

مسئول نمایشگاه که دید تعارف شابدالعظیمی اش دارد جدی میشود
وقت را تمام کرد و بن گروهی صادر کرد..
از قِبَل آن بن گروهی ، ما چند میلیون کتاب خریدیم
و یک صرفه جویی اساسی هم برای سازمان انجام شد..
و از طرفی نمایشگاه کتاب داخلی خوبی هم برای دانش آموزان مهیا شد..
و خلاصه از هیچ، نمایشگاه در آمد!

گرچه همه ی اینها لطف خدا بود و هست..


شاید اگر بعضی خاطرات این چنینی در زندگی ما نبود
و بعضی مسائل را از نزدیک لمس نکرده بودیم؛
حالا باورمان میشد بعضی حرف ها و گفتگو های مسئولین مرتبط امروز را..
ولی وقتی خودت چیزی را تجربه کرده باشی
و بدانی با تلاش و نیروی ایمان و تدبیرهایی ساده ، میشود فضاهایی بهتر برای مخاطبی که میشناسی اش ، ساخت؛
دیگر این عملکردهای فشل، بی تدبیر، نابخردانه و مملو از غرور فردی را نمیپذیری..

باشد که خدا همه ی ما را هدایت کند..
و عاقبت مان را ختم به خیر..

نویسنده : ن حسینی
تاریخ : چهارشنبه سی ام دیماه سال 1394
نظرات

دوستان با معرفت، هم رزمای بسیجیم!

می‌دونم وقتی این نامه رو براتون می‌خونن از بنده دلخور می‌شید و به بنده تک خور و یا ... میگید

چون می دونم شماها همتون عاشق جنگ با دشمنان خدا هستید،می دونم عاشق شهادتید...

داداشای عزیزم ببخشید که فرمانده خوبی براتون نبودم اونجوری که لیاقت داشتید نوکری نکردم...به شما قول میدم اگر دستم به دامان حسین بن علی (علیه السلام) برسد نام شما را پیش او ببرم...

چند نکته را به حسب وظیفه به شما سفارش می کنم:

1- وقتی کار فرهنگی را شروع می کنید با اولین چیزی که باید بجنگیم خودمان هستیم ...

2- وقتی که کارتان می گیرد و دورتان شلوغ می شود تازه اول مبارزه است زیرا شیطان به سراغتان می آید اگر فکر کرده اید که شیطان می گذارد شما به راحتی برای حزب الله نیرو جذب کنید ، هرگز...

3- اگر می خواهید کارتان برکت پیدا کند به خانواده شهدا سر بزنید ، زندگی نامه شهدا را بخوانید سعی کنید در روحیه خود شهادت طلبی را پرورش دهید ...

4- سخنان مقام معظم رهبری را حتما گوش کنید، قلب شما را بیدار می کند و راه درست را نشانتان می دهد.

5- دعای ندبه و هیئت چهارشنبه را محکم بچسبید.

6- خود سازی دغدغه اصلی شما باشد.

سید ابراهیم صدرزاده


پ.ن:

عشقبازی کار بازی نیست

ای دل سر بباز..


نویسنده : ن حسینی
تاریخ : سه شنبه بیست و نهم دیماه سال 1394
نظرات
این حرف ها خرج دارد برادر..
از خود گذشتگی..

من یکی که نیستم اخوی..

کسی از خودش میگذرد
که بند چیزی نباشد و 
وصل خدا باشد..

ما همه مان بندیم..
بند صندلی
بند خانه
بند خانواده
بند دوست
بند آشنا
بند فکرهامان
بند گفته هامان
بند من مان..


یادم هست
روی دیوار اتاق خادمین
یک جمله از آقا مرتضی
همیشه به من چپ چپ نگاه میکرد..




شیدایی را به هرکسی نمی بخشند..
شیدایی
پاداش از خودگذشتگی ست..


به زودی تغییراتی در لینک دوستان ایجاد خواهد شد.
به سبب کم کاری رفقا در عرصه ی وب نویسی..

فضای خاک گرفته ی بی حرف نو برای زمانه ی ما و عرصه ی نبرد -خوشان خوشان- ما چندان دلچسب نیست.

پیشاپیش از دوستانی که حذف میشوند عذرخواهی میکنم.
گرچه حذف شان از لینک وب ها، چیزی از ارادت قلبی حقیر به ایشان کم نمیکند..

به هر قسم هر فضایی ضروریات خود را میطلبد.
ان شاالله دوستان در هر فضایی مشغول فعالیت و تکاپو هستند، موفق به توفیق بندگی باشند..

و من الله التوفیق

نویسنده : ن حسینی
تاریخ : شنبه بیست و یکم آذرماه سال 1394
نظرات
سید گفته بود
کار را اگر قلمبه ببینی میترسی
کار بزرگ را بشکن.
خرد خرد ببینش.
و بعد برو زیر یک خم ش را بگیر..

حالا دارد خرد خرد می آید سراغم.
و من باید خرد تر ش کنم..

رفقا فاتحه بخوانند..


پیش از خرد کردن کارها
باید خودت را خرد کنی..
این را همان سال ها یادمان داد..
خرد و خمیر که شدی
خاک که شدی
تازه پدر دار میشوی..
ابوتراب تو را به سرپرستی میگیرد..


این حرفا البته برای دهن من خیلی گنده است..

نویسنده : ن حسینی
تاریخ : چهارشنبه دوم اردیبهشتماه سال 1394
نظرات
گاهی باید دوربینت را بگذاری زمین
و بگذاری چشم ها ت بی هیچ واسطه ای پیرامونش را نظاره کند
آن وقت
خیلی چیزها دوباره به چشمت می آیند..
و حتی برایت قابل لمس ترند..
بعضی شان را حتی نمیشود نوشت..
لااقل اینجا نمیشود..
ولی
میشود خیلی حرف های دیگر را گفت
اگر مجالی برای گفت
و چشمی برای خواندن
و قلبی برای ادراک ، هنوز، باشد..
.
.
دیروز 
وقتی لابه لای بچه های ژیگول گوهردشت راه میرفتی
باورت نمیشد که چشم هاشان تا این حد صاف باشد..
اصلا حال و هوای عصرهای گوهردشت یا بوتیک های رنگارنگ، حتی به ضمیر کسی خطور نمیکرد..
همه رفقای باکلاس و خوش تیپ، جمع بودند در مهمانی شهید مدافع حرم..
و تو هرچه بیشتر چشمت میگشت،
بیشتر می یافت..
زن عکاس خوش تیپ، انگار که دوربینش کور شده بود..
بس که چشم هاش باران بهاری میزد..
دیوار انتظامات، پر از پسرهای خوش تیپی بود، که روی پا بند نبودند از فرط اشک.
.
.
کاش قدر این قدرت نرم را بیشتر میدانستیم..
.
.
عصر
توی همان خیابان
که صبح، قطعه ی دیگری شده بود
باز
نسیم دیگری جریان داشت..

بچه های شهر
همانند که بودند..



من دلخوشم به همین نسیم های کوتاه بهشتی..
و یقین دارم به قدرت اقلیت..
اما
برای آنها که توی تجمع هایشان، چادر فله ای هدیه میکنند، هر شب غصه میخورم..
کاش
به قدر بچه های کودکستان،
فهم مراوده و ارتباط داشتند..



نویسنده : ن حسینی
تاریخ : دوشنبه بیست و دوم دیماه سال 1393
نظرات
برای آنها که به من و ایام واردند،
لازم به توضیح نیست که
شبی یک فاتحه مرا مهمان کنند..

از سر اضطرار...

نویسنده : ن حسینی
تاریخ : چهارشنبه دهم دیماه سال 1393
نظرات
از سامرا
دالان دیوارهای بتنی را یادم هست..
و سکوت عجیبی که لابه لای دیوارها رخنه کرده بود..

گنبدی که ریخته بود و در حال بازسازی بود..
مناره ای که به سجود آمده بود..
و ضریحی که نبود..

ساده
بی آلایش
مظلوم..

و یک استکان چایی شیرین عراق..
حلاوتی که تکرار نشد..

و قلبی که جا ماند..
و تنی که بی قلب برگشت..


کاش خدا همه را همینجوری بی دل کند..
تا شعاع دایره ی این عشق فراخ تر نشود،
گره از کار ما گشوده نمیشود..



نویسنده : ن حسینی
تاریخ : جمعه بیست و یکم آذرماه سال 1393
نظرات
هر کس رو این روزها میبینم
میگه جای همسرت خالی نباشه..
ولی
حقیقت اونه
که جای من خالیه..
او دقیقا همون جاییه که باید باشه..
این منم که جا موندم..


توی دایره ی خلقت
هر کس به حسین ع نزدیک تره،
هست تره..

و هر کس دورتر،
نیست تر..


اینجوریه که من الآن به فنا رفتم...

نویسنده : ن حسینی
تاریخ : شنبه هشتم آذرماه سال 1393
نظرات
سال 90
سال بسیار سخت و شیرینی بود.
خیلی اتفاق های خاصی افاد آن سال..

همان سال بود اعزام های سنگین و سراسری راهیان ..

تعداد خادمین زیاد بود و توصیحات هر اسم بیشتر..
لیستی که تنظیم کردیم در قطع A3 بود ..
چهار صفحه اگر اشتباه نکنم.
شصت و چند نفر..
لیست را گذاشتیم جلوی فرمانده ی استان.
و بماند که چه شد..

از آن لیست شصت و اندی نفره ی خادمین،
یکی شان سال بعد توفیق جاروکشی صحن امیرالمومنین علیه السلام نصیبش شد و
یکی هم امسال به امید خدا ،
خادم زائران پیاده روی اربعین حضرت ارباب می شود..

همین که از جنوب به کربلا رسیدیم،
یعنی
راه درست است..
یعنی
کربلا همچنان جاریست..

خدا کند که هر کس
در منطقه ی خودش
به کربلای خودش برسد..

و در کربلای خودش
به خیل اصحاب عاشورایی اباعبدالله بپیوندد..

نویسنده : ن حسینی
تاریخ : جمعه شانزدهم اسفندماه سال 1392
نظرات
هفته ی پیش این موقع
رسیده بودیم پادگان شهید کلهر،
اندیمشک.

قرار بود خانم کاتبی، نیروی حاج احمد متوسلیان
برایمان از روزهای کردستان و جنوب بگوید..

رفتیم حسینیه ی پادگان...
جایی که برای ما، بچه های خادم،
پر بود از خاطره..


سفره ها که جمع شد
و بچه ها با آلارم سلحشور، متمرکز شدند
خانم کاتبی شروع کردند به گفتن خاطره ها..

حسابی حال فضا را دست گرفتند..


بعد از اتمام حرفهای خانم کاتبی
یکی از تئاترهای ... خیابانی که از مبدا هماهنگ شده بود اجرا شد..
ما ، با اجرای این کار کاملا مخالف بودیم.
چون نه محتوایی داشت، و نه ارزش هنری و یا حتی معنوی..
فقط با استفاده از دل های آماده ی مخاطبین، و توسل به هر وسیله، اشک میگرفتند از ملت..
.
.
آمپرم چسبیده بود به سقف 
و تمام تلاشم را میکردم که به خودم مسلط باشم
تا این نمایش تمام شود..

وسط این قصه
یکی آمد و گفت مادر شهید صبوری را یادت هست...؟
پسرش پیدا شد......

و اشک جاری شد از چشم هاش و ...
.
.

یاد دو سال پیش افتادم
که 60 روز با کلیپ مادر شهید صبوری،
60 کاروان گریستیم..
و بعد از رفتن ما هم 
گروه های دیگر تا آنجا که بودند
یاد شهید صبوری را به هر کاروان یادآوری میکردند..

حالا 
بهروز برگشته بود به آغوش مادر..
و مادرش
بعد از سی و یک سال انتظار،
پسر را حنا بندان میکرد..

.
.
.
بعضی ها
انگار ، فقط قرار است باشند
تا ایستاده انتظار کشیدن را
به ما بیاموزند..
.
.

و با عملشان،
در نهایت متانت و صداقت بگویند
ما
هنوز منتظران حقیقی یوسف نیستیم..
اگر نه
آمده بود..


 
 
.
.
راوی! بخوان به نام تجلی، به نام نور

************************

خدایا از زبان امام صادق (علیه السلام) شنیدم
كه به داود(علیه السلام)وحی فرمودی :

" به من شاد باش و با یاد من سرخوشی کن و از نعمت مناجات با من برخوردار شو. "

خدایا خودت می دانی من نه داودم و نه حتی در حد بند كفش آن بزرگوار (هرچند مدل كفششان را هم نمی دانم!)

و اگر این نكته های ناب فقط برای آن هاست، پس چرا صدای خودت را به گوش بقیه می رسانی؟!

و اگر با ما هم هستی پس منم می خوام

می خوام با تو شاد باشم و به خاطر تو سرخوشی کنم و از نعمت مناجاتت برخوردار باشم

خدایا نگاه كن، این دفعه جدی گفتم!

منم می خوام...

************************

گر کوه ها متزلزل شوند، تو پایدار بمان.
دندان ها را به هم بفشر و سرت را به عاریت به خداوند بسپار
و پای ها، چونان میخ در زمین استوار کن
و تا دورترین کرانه های میدان نبرد را زیر نظر گیر
و صحنه های وحشت خیز را نادیده بگیر
و بدان که پیروزی وعده خداوند سبحان است.
نهج البلاغه خطبه 11

************************

اگر بمانیم ، میگندیم.

************************
دل های مؤمنان که به هم وصل می شود، آب کُر است. وقتی به علــی علیه السّلام متّصل شد، به دریا وصل شده است...شخصِ تنها ، آب قلیل است و در تماس با نجاست نجس می شود ، ولی آب کُر نه تنها نجس نمی شود ، بلکه متنجس را هم پاک می کند."

************************

" هیچ موجودی از هیچ موجود دیگری راضی نمی‌شود، مگر به وساطت مقام امام هشتم؛ هیچ انسانی به هیچ توفیقی دست نمی یابد و خوشحال نمی شود، مگر به وساطت مقام رضوان رضا (سلام الله علیه)؛ و هیچ نفس مطمئنه ای به مقام راضی و مَرضی بار نمی‌یابد، مگر به وساطت مقام امام رضا! او نه چون به مقام رضا رسیده است، به این لقب ملقّب شده است! بلکه چون دیگران را به این مقام می‌رساند، ملقّب به رضا شد.

اهداف جزئی هم مشمول این اصل کلّی است. اگر کسی در کارهای جزئی موفق شد و راضی شد؛ چه بداند، چه نداند به برکت امام رضا(ع) است. اگر فرزندی کوشید، رضای پدر و مادر را فراهم کرد؛ چه بداند و چه نداند، به وساطت مقام امام رضا(ع) است. و اگر عالم حوزوی یا اندیشور دانشگاهی به مقام علم و دانش بار یافت و بر کُرسی استادی تکیه زد و راضی شد؛ چه بداند، چه نداند به وساطت مقام ایشان است."

آیت الله جوادی آملی


************************

بهم فحش بدید ولی فینگیلیش نظر نذارید.
نه میخونم، نه منتشر میکنم!!


************************
با خودم خیلی فکر کردم.
دیدم زبان سرخم سرم را به باد میدهد. چه سرم سبز باشه چه نارنجی چه هر رنگ دیگری..
حتی وقتی مینویسم هم هزار بار کلمات را کاوش میکنم.. و مدام با پاکن های دیجیتالی روی صفحه های نور عصر سرعت ویراژ میدهم..
عاقبت به این نتیجه رسیدم که دهانم را مهر کنم و قلم را زنجیر کنم که هرچه خواست ننویسد.. و بیشتر از اینها به آنچه میدانم عمل کنم..
بلکه خدا فرجی کرد و داشته هایم را به دانسته هایم نزدیکتر کرد..
و از همه ی آنها که مرا به قدر هجایی میشناسند ملتمس دعا هستم که خدا در این راه در حقم عمل کند..
باشد که عقلم را عاشق و عشقم را عاقل کند..
و بعدش را خودش میداند..
خواه بسوزاند..
خواه دوا کند..
که سوختن را حلاوتی دیگر است...
.
.


ن حسینی