تبلیغات
مهرازی - مطالب مناجات
 

تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : ن حسینی
تاریخ : یکشنبه پنجم اردیبهشتماه سال 1395
نظرات
زیر شمشیر غمت
رقص کنان باید رفت..

نویسنده : ن حسینی
تاریخ : یکشنبه بیست و هفتم دیماه سال 1394
نظرات
حرف همه جا
برجام است و
پس و پیش اش!

اینکه بعدش چه خواهد شد..؟
جدا از اینکه حالا لباس چی بپوشیم؟!

امیدوارم
دولت موفق بشود بعد از این همه تلاش برای سیاست خارجی
با خیالی آسوده تر
به درون بازگردد..

ما عرف نفسه مان ضعیف است.
هم در وضعیت فردی
و هم در وضعیت اجتماعی..

یعنی نقاط ضعف و قوت خودمان را نمیشناسیم.
و اگر برخی را بشناسیم
با نگاه حق جویانه و تعالی محور با خود برخورد نمیکنیم..

قالب نگاه ها 
هم در فرد و هم در اجتماع به درونمان منفعت طلبانه است..

و با منفعت طلبی شخصی راهی به تعالی نمیابیم..
حتی با منفعت طلبی برای صرفا دین اسلام هم راه به تعالی نمیبریم..( که این همان نگاه اسلام امریکایی است)

خدا زمین را برای همه ی مستضعفان جهان به ارث گذاشته..
فرقی ندارد آن مستضعف مسلمان باشد یا مسیحی و یا بودایی..
مستضعف ، مستضعف است..

حتی آنها که استضعاف فرهنگی شان قابل وصف نیست..

به قول آن شیخ شهیر
ما وقتی به ظهور نزدیک میشویم
که دلمان برای همه ی دنیا بتپد..

من یکی که خیلی از این قصه پرت م..

من یکی که چشمم جز خودم کسی را نمیبیند..
نابیناتر از من ، خودم م..


امیدوارم
برجام و پس و پیش ش
ما را در جهان در راه مبارزه با ظلم یکدل تر کند..
و حرکت ما را به سمت امید آخرین سریعتر..

که با این تاتی تاتی ها..
عمر ما هم به او قد نخواهد داد..
گرچه دنیا را خون بگیرد..

نویسنده : ن حسینی
تاریخ : جمعه چهارم اردیبهشتماه سال 1394
نظرات
توی تقویم اعراب
بعضی ماه ها، حرام اند.
یعنی خون ریختن در آن
و جنگ در آن
حرام است.

قبل از تاریخ اسلام هم این ماه ها حرام بوده اند.
ماه رجب،
یکی از آن ماه هاست.

حالا دیده اند رسیده اند به ماه حرام
و هیچ کس روی برد شان حساب نمیکند
و رکب اساسی خورده اند از رفقای غربی شان
این پا و آن پا میکنند برای آتش بس.


هر چه بیشتر لفت ش بدهند،
بیشتر در گندابی که ساخته اند غرق خواهند شد.
به همان خدای کعبه قسم.






شبکه افق یک نماهنگ کوتاهی پخش کرد سر شبی از صدای کودکان یمنی در پناهگاه ها...
و من فقط به تو و این حجم عظیم غمی که بر سینه داری فکر میکردم...
وقتش نشده بیایی مولای من؟!
آیا هنوز زمانه ی ما به قدر ادراک ظهورت نرسیده؟!
آیا اضطرار ما و زمانه ی ما به کمال نرسیده است؟!
به ما رحم کن..
بیا..

هر چند ما بدیم
تو ما را بدان مگیر..

نویسنده : ن حسینی
تاریخ : چهارشنبه سی ام مهرماه سال 1393
نظرات



سفر عشق از آن روز شروع شد که خدا

مهر یک "بی کفن" انداخت میان دل ما

نویسنده : ن حسینی
تاریخ : پنجشنبه هشتم اسفندماه سال 1392
نظرات
حلال بفرمایید..
و طلب نیایش برای دلهایی که دیگر نیستند..
سر جایشان نیستند..
.
.
آخرین بار شاید
برای شنیدن نوای کاروان...
.
.
آخرین فرصت شاید..
برای یک عمر تمنا..


الهی
به لطف حضرت خورشید
آفتاب را بر ما بتابان..
تا در بازگشت
بیش از هر چیز 
به خود بازگشته باشیم..

که ما خلیفه ایم.. و بار امانت بر دوش..


نویسنده : ن حسینی
تاریخ : شنبه سوم اسفندماه سال 1392
نظرات
تمام
حاجت مجنون
اشاره ی 
لیلاست..

تمام
حاجت
مجنون
اشاره ی
لیلاست..

تمام حاجت مجنون
.
.
.
.
اشاره ی لیلاست...








دستی برآر...

نویسنده : ن حسینی
تاریخ : سه شنبه بیست و ششم آذرماه سال 1392
نظرات

این مطلب در تاریخ 5 بهمن 1389 در وبلاگ قبلی یانون منتشر شده بود و تنها به منظور آرشیو شدن این جا هم منتشرش می کنم.

-------------------------

شهر مکه، شهر بزرگی نیست. حداقل آن گونه که ما از شهر بزرگ، تهران و دیگر ابرشهرهای عالم را مراد می کنیم، بزرگ نیست. مکه خیلی که باشد تازه می‌شود به وسعت دو سه منطقه‌ی تهران!
هر ساله موسم حج در حدود دومیلیون زائر، شیک و سفیدپوش در مکه جمع می‌شوند، می‌آیند و می‌روند، می‌گردند و مروه را تا صفا، صفا می‌کنند! همین دو میلیون و اندی با هم به عرفات می‌روند، اصطلاحا وقوف می‌کنند. شب را می‌مانند و بعد مشعر و آخر سر منا....
مناسک دارد حج؛ آخر. دو میلیون و اندی انسان سفیدپوش در چند روز ناقابل همه‌ی شهر را پر می‌کنند و آداب به جا می‌آورند. شهری که چندان بزرگ نیست؛ مکه...
همین دو میلیون و اندیِ هر ساله، مکه را یک‌پارچه هتل کرده... هتل‌های غولی‌پیکری که آسمان مکه را خراش داده‌اند و تا چشم کار می‌کند هم هتل است. دو میلیون و اندی زائر با تمام امکانات و لباس‌های شیک سفید. و درنمی‌مانی وقتی هر ساله خبر فوت گاهی تا صد نفر را می‌آورند که از فشار زیاد در منا وفات یافته‌اند؛ همه چیز طبیعی‌ست گویا....
×××
کربلا همان یکی دو منطقه از تهران هم نیست؛ به جهت مساحت! شهری کوچک با یک مرکز اصلی، همه چیز در کربلا دور حرمین شکل گرفته است و در طواف به دور آن... و شاید این بارز‌ترین شباهت میان کربلا و مکه باشد! همه چیز رو به سوی حرمین دارند.
تا چندی قبل که صدام حکومت می‌کرد، خبری نبود! یعنی نمی‌شد. چهل سالی بود که نمی‌شد. آن قدر که جوان‌‌های آن سال‌ها پیری خود را هم پشت سرگذاشته بودند و بر دل‌شان مانده بود داغ این نشدن! جوان‌های این سال‌ها هم هیچ خاطره‌ای نداشتند از آن‌چه در داستان‌ها برای‌شان می‌گفتند. آخر خفقان بود این چهل سال....
صدام که با خفت برداشته شد، گرچه به دست بدتر از خودش، اما کنار همه‌ی مناقشات سیاسی و دعواهای جنگ، چیزی آرام آرام میان مردم عراق پیچید. سینه به سینه...اربعین.
داغ پیرترها زنده شد و جوان‌ترها با دو چشم منتظر، تا ببینند آن چه را که در داستان‌های مادربزرگ‌هاشان شنیده بودند. محرم آمد. عراق بعد از چهل سالی دوباره سیاه پوش شد. کربلا غوغا بود اما، همه‌ی چشم‌ها انگار چشم انتظار اربعین بودند. زیارت اربعین؛ یکی از پنج علامت شیعه......
×××
هر سال خبرهای ضدونقیضی به گوش می‌رسد. یکی می‌گوید هفت، دیگری ده، فرمان‌دار کربلا اعلامیه می‌دهد که دوازده، و البته محلی‌ها باور ندارند به کم‌تر از پانزده! دوازده میلیون زائر شیعه! همه و همه در دو شبانه‌روز! شب اربعین را سعی می کنند در کربلا باشند روز اربعین، محشر به پا می کنند و شام اربعین می‌مانند و فردایش ناگهان شهر خالی می شود.
دوازده میلیون زائر، بی هیچ امکاناتی، با لباس‌های خاکی، شب و روز را در شهر سپری می‌کنند. نه هتلی هست نه اگر هم مسافرخانه‌ای باشد، این ظرفیت را دارد که انبوه زائران حسین (ع) را جای دهد.
کربلا در این چند شب و روز، شب و روز ندارد؛ نیمه‌های شب‌ش از میانه‌ی روز صحرای عراق گرم‌تر است؛ از حرارت تن‌ها.
این سال‌ها هیچ گزارشی نشده که کسی در فشار جمعیت زائران اربعین قالب تهی کند؛ بمب می‌گذارند نامردها؛ خیلی زن‌ها و بچه‌ها را می‌کشند اما کسی از فشار و نابه‌سامانی، از بی‌برنامه‌گی تلف نشده تا به حال... این جا مدیریت آل سعود نیست که جان بهایی نداشته باشد. این جا مدیر، حسین(ع) است پس جان اگر شرف یابد، به بهایی بی‌نهایت خریداری می‌شود، به بهای دیدار، شهود ... شهادت.
از ایران که باشی، با همه‌ی امکانات هم که عازم باشی، بیست کیلومتری کربلا باید نعلین‌های امکانات‌ت را بکنی، ماشین را رها کنی، بارها را بسپاری به کسی که با موتوری چیزی برای‌ت بیاورد و جایی در کربلا تحویل‌ت دهد؛ و پیاده راه بیافتی......
تو این طور هستی وگرنه مردم عراق از بصره، چهارصد کیلومتر را راه می‌آیند. پیاده از موصل می‌آیند از کرکوک می‌آیند! از همین نجف هشتاد کیلومتری می‌آیند؛ آن قدر که جاده‌ی نجف – کربلا متصل راهپیمایی ست سه روز و سه شب!
از ماشین که پیاده می‌شوی غبار صحرا که به چشمان‌ت عادت می‌کند، مقابل را تا افق، هیبت‌های تیره‌ای می‌بینی که باد قبا و عبا و چادرشان را به بازی گرفته است. سر به عقب که برمی‌گردانی، تا چشم کار می‌کند، صورت درهم رفته و آفتاب‌خورده اما آرام زائران حسین (ع) است و لب‌هایی که مدام تکان می‌خورند.
این که می‌نویسم تا چشم کار می‌کند را تا نبینی درنمی‌یابی؛ صحرای عراق، مسطح ست و چشم خیلی خیلی کار می‌کند، وقتی می‌نویسم تا چشم کار می کند، حساب کن این را.
توی ایرانی اگر حتی نخواهی هم یک روزی را پیاده در راهی! هر چند خیلی‌ها ترجیح می‌دهند که از نجف تا کربلا را پیاده بروند.
×××
یک روزی را پیاده‌ای و چه قیامتی‌ست این یک روز.....
پیرمردی عصا می‌زند و می‌ترسد که نرسد....
مادری بچه‌ی سه ساله‌اش را سوار جعبه نوشابه‌ای کرده و با تسمه‌ای می کشدش، چهارصد کیلومتر را گاهی، و بچه در تکان‌های جعبه غرق شادی و لذت ست.....
دسته‌ای دیوانه‌گی می‌کنند انگار.....
یکی حیران مدام مقابل را می‌نگرد و بعد آستین‌ش را به صورت‌ش می‌کشد و این را تا شب هزار بار دیگر تکرار می‌کند.
یکی قرآن به دست ، بلند بلند می‌خواند...
صداها همه گم‌اند، از بس همهمه است این دوازده میلیون را.........
چقدر معلول، بی پا، شل، علیل و ناتوان می‌بینی که خود را می‌کشند تا نکند نرسند فردا را... و یعضی‌شان یک ماهی زودتر راه می‌افتند.....
گم می‌کنی هزار بار، نه راه را، که خود را.
هزار بار از خودت منصرف می‌شوی وقتی می‌بینی همه از خودشان منصرف شده‌اند وقتی پا در راه گذاشته‌اند. ذوب می‌شوی در توده‌ی ملت! ناگهان برمی‌گردی! این‌ها توده‌ای مردمی با تعبیری کمونیستی نیستند! این‌ها از یک ملت نیستند. این‌ها امت‌ند. امت واحده‌ی اسلام. شعار نمی‌دهم! این را به عینه می‌بینی. می‌بینی که قطره‌ای هستی در دریای امت اسلام. از خودت منصرف می‌شوی...
خیلی ایرانی‌ها، از ترس مریضی یا هر چیز دیگری اول مسیر دوری می‌کنند از چایی‌ها و غذاهای موکب‌های اعراب که دوازده میلیون را با یک دسته استکان چای می‌دهند! و حتی نمی‌شویندشان! اما وقتی به نیمه رسیدی و منصرف شدی از خودت، می‌بینی که از هر چیزی بیشتر، تمایلت به همان چایی در استکان به ظاهر کثیف جوان‌ک عرب است که حالا دیگر نه جوان‌ک است نه عرب..... منصرف می‌شوی از خودت؛ به درون موکب‌های اعراب می روی.
خیلی پیش‌تر از سراسر سرزمین عراق هیئت‌های عزاداری -موکب- بار و بنه می‌بندند و می‌آیند در حاشیه‌ی اتوبان‌ها و جاده‌های منتهی به کربلا، بساط می‌گسترانند و تا چند روز بعد اربعین هم می‌مانند. آن قدر که ده دوازده کیلومتر پایانی اتوبان منتهی به شهر را مانند شهر می‌کنند از بس در کنارهم موکب می‌زنند و تو دیگر حتی صحرا را نمی‌بینی...همین موکب‌ها مدام چای و غذا و قهوه و نذری می‌دهند و همه‌ی ساعات روز می‌دهند و به همه می‌دهند و با زور می‌دهند و اگر نخوری اخم می‌کنند و تو که همین موکب قبلی ناهار خورده‌ای برای دل‌داری برادرت مجبوری دوباره و چندباره ناهار بخوری و چون دیگر نمی‌توانی راه بروی، باید چرتی بزنی و همین که می‌خواهی چرتی بزنی، با روی گشاده و اخلاق نیمه تند عربی می‌آید سروقتت و به زور هم که شده ماساژ و مشت و مالت می‌دهد...
و انگشت به حیرت می‌گزی و می‌مانی که او در قبیله‌ی خودش کسی‌ست برای خودش و حالا تو را مشت و مال می‌دهد و خادمی می‌کند و احترام می‌گذارد و تو را زائرالحسین(ع) خطاب می‌کند... عربی، عجمی را مشت ومال می‌دهد و خادمی می کند! مرده‌ست تمام سنت‌های جاهلی قدیم و جدید این‌جا... نه صحبت از نژاد و خون است –آن طور که در جهان کهن بود- و نه حرف از مال و منصب و جای‌گاه –آن گونه که در جهان امروز هست-. مرده است تمام سنت‌های جاهلی قدیم و جدید این‌جا....
از موکب اعرابی که بیرون می‌آیی تا چشم کار می‌کنی چشم ست و سر و دست ست و پا. می روی و می روی تا خورشید شرم کند غروب آخرش را و برود توان‌ش را جمع کند تا فردا بر ظهر اربعین بتابد.
به کربلا که می‌رسی راه حرمین را می‌دانی؛ بی‌تابلویی و یا راهنمایی.....
کربلا؛ همه‌ی شهر شده مثل روزهای شلوغ حرم امام رضا (ع) و از کیلومتری مانده به حرمین دیگر روضه‌ی منوره ی امام رضا (ع) مدام مقابل چشمان‌ت است.
به ندرت می‌توان درست گام برداشت و متوقف نشد. گاهی برای طی مسافتی صد متری، یک ساعت سرپایی و در زیر فشاری که گاهی با خودت تصمیم می‌گیری اشهدت را بگویی، حادثه که خبر نمی‌کند!
راستش خودت هم بدت نمی‌آید دیگر نروی، همین جا بمانی؛ جان بدهی. هر کس را اربعین می‌بینی، در نگاهش می خوانی که یک آرزو دارد انگار... که نرود. بماند. تا همیشه.
×××
با این وجود اعراب بادیه را - که گاهی پانزده روزی را پیاده آمدهاند و از خاک صحرا خورده‌اند و خون دل، - می‌بینی می‌آیند با کاغذی در دست که زیارت معروف اربعین اباعبدالله الحسین (ع) را در آن با هزار غلط املایی و نگارشی نوشته‌اند، شروع می‌کنند با صدای بلند و انگار اعتراض و البته عجز و شوق و مهر؛ شروع می‌کنند تندوتند خواندن و تمام که می‌شود کاغذ را تا می‌کنند و می‌روند با موج همیشه جاری تا ضریح، به ضریح که می‌رسند می‌بوسند و نمی‌مانند و می‌آیند و می‌روند بین‌الحرمین و از دور سلامی به عباس(ع) وفا می‌کنند و بعد وارد می‌شوند و زیارتی مختصر و راهی می‌شوند به دیارشان!
همه چیز در ساعتی -کم‌تر- رخ می‌دهد و راهی می‌شوند! پانزده روز خاک صحرا و خون دل، ساعتی عرض ارادت و شوق و نیاز و دوباره روزها خاک صحرا و خون دل ... و نیروی به قدرتِ یک سال
و آتشی که هرگز خاموش نمی‌شود.
×××
این تمام اربعین حسین است.
و تو که عادت داری به بغل گرفتن ضریح امام رضایت و دردودل کردن از کوچک و بزرگ زندگی‌ات با او ساعت‌ها، حیران می‌مانی! آخر این چه آتشی‌ست که لهیب‌ش دامن این امت را گرفته است. چه دردی ست که درمان ندارد. چه سودایی ست که پایان ندارد. این حسین کیست که عالم همه دیوانه ی اوست .......
می‌مانی از این نمایش عظیم بشری! می‌مانی از این بزرگ‌ اجتماع انسانی روی کره‌ی خاک! می‌مانی از آتشی که بعد از هزاروچهارصد سال هر روز سوزان‌تر است! می‌مانی ازآن چه دارد در عالم رخ می‌دهد!
شرمنده می‌شوی از تجربیات اندک‌ت! شرمنده می‌شوی از دنیای کوچک‌ت! شرمنده می‌شوی از نداری‌ت؛ که دارایی‌ش پنداشته‌ای! شرمنده می‌شوی از این که هستی! هنوز هستی....
همه را دوست داری! دوست داری همه‌ی عرب‌ها را در آغوش بگیری و زارزار غریبی امت را گریه کنی! دوست داری سر به دامن زن‌های بادیه بگذاری و سیر گریه کنی. دوست داری این امت را.......دوست داری!
×××
شب هنگام، کربلای ملتهب داغ روز اربعین، کسی پر نمی‌زند!
شهر بعد از ده‌ای که روی آرامش ندیده حالا آرام‌تر از همیشه است.
حالا نوبت آسمان است؛ تا ببارد!
و می‌بارد و می‌بارد! آن قدر که زمین را آب برمی‌دارد! آن قدر که غصه می‌خوری به حال برادران موکبی‌ت که زیر باران چه می‌کنند!؟ آن قدر که ازخودت و مسافرخانه‌ی محقرت شرم‌ت می‌گیرد. باران می‌آید! مگر باران بتواند این آتش را موقتا بخواباند و این داغ را برای امسال هم مهر کند تا مگر سالی دیگر و اربعینی دیگر بیاید تا این داغ سر به مهر دوباره سر وا کند!
مردم خیلی راحت و خیلی ساده با هم حرف می‌زنند و اخبار چهل تنی را که در بمب‌گذاری محله شمالی شهید شده‌اند، رد وبدل می‌کنند. همه چیز عادی‌ست. همه می‌دانند که بعضی از رازها تنها به خون فاش می‌شوند. هیچ کس باکی ندارد و تازه آه گرم حسرت زیاد می‌بینی؛ که چرا من نه!؟

×××
اربعین راز سربه‌مهری‌ست که هنوز گویا زمان افشای آن نرسیده است....
اربعین محشر کبرایی‌ست که هنوز تجربه‌ی بشر لیاقت حضورش را نیافته است.
اربعین را از قاب تصویر تلویزیون‌ها و از روزن رسانه‌ها نمی‌توان دید!
باید مزه‌اش کنی تا بفهمی چه می‌نویسم؟
اربعین .....
---------------------------------
پی‌نوشت:
- این بریده ای از سفر سال قبلم بود با کاروان بچه های هنر ، اربعین حسینی ، کربلای معلی.....
- آخ که هنر و هنرمند چه باری بر دوش دارند!


برگرفته شده از yanon.blog.ir


تمام حاجت مجنون
اشاره ی لیلاست...

لینک های مرتبط: منبع ,
نویسنده : ن حسینی
تاریخ : یکشنبه بیست و یکم مهرماه سال 1392
نظرات
بعضی لذت ها هست
که تعریف کردنش برای دنیای مکتوبات سخت است.
دنیای مکتوبات نمیفهمدش.
حتی هرقدر که نویسنده توانا باشد..

مثلاً
دنیای مکتوبات هرگز نمیفهمد لذت دیدن راه رفتن یک نفر یعنی چه!
وقتی از دور راه رفتنش را می بینی و قند توی دلت با هر قدم آب می شود، یعنی چه!

دنیای مکتوبات واژگان کمی دارد برای بیان حس های عالم..
وه! که چقدر دنیای مکتوبات با همه ی خود بزرگ بینی هایش،
کوچک و حقیر است..

و من
چه پرتوقع ام از این دنیای الکن..!

حس ها را باید در پستوی صندوقچه ی سینه ها حفظ کرد.
چرا که همین حس های با معرفتند که تنور سینه ها را گرم میکنند و
آنها را از آسیب زمستان شدن
حفظ میکنند..

توی سینه ام بمانید...


24 بهمن ماه 90
اندیمشک

آدم
گاهی
به خودش
در گذشته اش
غبطه میخورد..

کاش
قطره ای
آب رو میدادی..
به حق آن روزها..
به حق قلب بی ریای آدم های آن روزها..



در باد میوزی که پریشان ترم کنی

ابری شدم نخواه که باران ترم کنی

احرام بسته بودمت از ابتدای عشق

میخواستی چقدر مسلمان ترم کنی؟

هی سنگ می زنی که دلم دور تر رود

اصلا بعید نیست شیطان ترم کنی!

در هر رگم نیاز تو تزریق میشود

در هر رگم....همیشه که بی جان ترم کنی

تو انتهای یک هیجانی عجیب نیست

از این که پیش آمده ویران ترم کنی 

من گیج عقربه هایی که می دوند

تو تیک...تیک...تیک...که حیران ترم کنی!


نویسنده : ن حسینی
تاریخ : یکشنبه چهاردهم مهرماه سال 1392
نظرات

نه دعبلم نه فرزدق که شاعرت باشم

که شاعرت شده مقبول خاطرت باشم

نه آهوام نه کبوتر که ضامنم باشی

و یا پرنده ی صحن مجاورت باشم

نه آن دلی که به معنا رسم نه آن چشمی

که مثل آینه حیران ظاهرت باشم

ولی ز لطف مرا هم گدای خویش بخوان

که با تو صاحب دنیا و آخرت باشم

همیشه سفره ی مهمان نوازی ات باز است

اجازه میدهی ام گاه زائرت باشم؟

اجازه میدهی ام گاه از تو بنویسم؟

به عمر چند غزل -آه- شاعرت باشم




چند وقتی است که در تدارک سفر عرفه ایم.
و چند وقتی که است که به نام خانوادگی از من میپرسد که ،
خب ، فلانی، از بخش فرهنگی چه خبر..؟
و من
هر بار توی دلم میگویم هیچ خبر..!
واقعا هیچ خبر..
چند بار نشستم و مرور کردم هرچه میشد که بشود و هربار دیدم که
یک جای کار میلنگد و هربار دیدم که
من خادم نیستم..
نه خادم و
نه زائر..

امسال زائر نیستم انگار..
سالهایی که زائر بودم، این موقع ها که میشد
دل توی دلم نبود..
چه آن سال که کلیپ طراحی کردیم و چه بعدها و حتی سال پیش
که تمام جاده ی مهران تا کرج را به این عشق آمدم که بعدش میروم پیش حضرت خورشید..
امسال اما
انگار یک پتکی ، چیزی خورده توی سرم..
منگ منگ میزنم این روزها..
نه حالی..
نه هوایی..
و نه حتی بویی از شرق اتاق..
نکند حضرت ضامن دست از ضمانت من کشیده باشد، بس که بد قولم!!!
من از این سفر
امسال 
میترسم..
از سفری که حال پابوسی نداشته باشد،
میترسم..
.
.
.
برایم خیلی دعا کنید..

نویسنده : ن حسینی
تاریخ : چهارشنبه شانزدهم مردادماه سال 1392
نظرات

انگار همین دیروز بود

 

خانه پیرزن ته کوچه

پشت یک تیر برق چوبی بود

پشت فریاد های گل کوچک

واقعا روزهای خوبی بود

 

پیرزن هر دوشنبه بعد از ظهر

منتظر بود در زدن ها را

دم در می نشست و با لبخند

جفت می کرد آمدن ها را

 

روضه خوان محله می آمد

میرزا  با دوچرخه آهسته

مثل هر هفته باز خیلی دیر

مثل هر هفته سینه اش خسته

 

«ای شه تشنه لب سلام علیک»

ای شه تشنه لب ... چه آوازی

زیر و بم های گوشه دشتی

شعرهای وصال شیرازی

 

می نشستیم گوشه مجلس

با همان شور و اشتیاقی که...

چقدر خوب یاد من مانده

در و دیوار آن اتاقی که -

 

یک طرف جملهء «خوش آمده اید

به عزای حسین» بر دیوار

آن طرف عکس کعبه می گردد 

دور تا دور این اتاق انگار

 


 گوشه گوشه چه محشری برپاست

توی این خانه چهل متری

گوش کن! دم گرفته با گریه

به سر و سینه می زند کتری

 

عطر پر رنگ چایی روضه

زیر و رو کرده خانه اورا

چقدر ناگهان هوس کردم

طعم آن چای قند پهلو را

 

تا که یک روز در حوالی مهر

روی آن برگ های رنگا رنگ

با تمام وجود راهی کرد

پسری را که برنگشت از جنگ

 

هی دوشنبه دوشنبه رد شد و باز

پستچی نامه از عزیز نداشت

کاشکی آن دوشنبه آخر

روضهء میرزا گریز نداشت

 

پیرزن قطره قطره باران شد

کمی از خاک کربلا در مشت

السلام و علیک گفت و سپس

روضهء قتلگاه اورا کشت

 

مربع

 

تاهمیشه نمی برم از یاد

روضه آن سپید گیسو  را

سالیانی است آرزو دارم

کربلای  نرفتهء او را




هر چه بود گذشت از فضیلت شب قدر
نگاه ما به شب اول محرم توست..

 
 
.
.
راوی! بخوان به نام تجلی، به نام نور

************************

خدایا از زبان امام صادق (علیه السلام) شنیدم
كه به داود(علیه السلام)وحی فرمودی :

" به من شاد باش و با یاد من سرخوشی کن و از نعمت مناجات با من برخوردار شو. "

خدایا خودت می دانی من نه داودم و نه حتی در حد بند كفش آن بزرگوار (هرچند مدل كفششان را هم نمی دانم!)

و اگر این نكته های ناب فقط برای آن هاست، پس چرا صدای خودت را به گوش بقیه می رسانی؟!

و اگر با ما هم هستی پس منم می خوام

می خوام با تو شاد باشم و به خاطر تو سرخوشی کنم و از نعمت مناجاتت برخوردار باشم

خدایا نگاه كن، این دفعه جدی گفتم!

منم می خوام...

************************

گر کوه ها متزلزل شوند، تو پایدار بمان.
دندان ها را به هم بفشر و سرت را به عاریت به خداوند بسپار
و پای ها، چونان میخ در زمین استوار کن
و تا دورترین کرانه های میدان نبرد را زیر نظر گیر
و صحنه های وحشت خیز را نادیده بگیر
و بدان که پیروزی وعده خداوند سبحان است.
نهج البلاغه خطبه 11

************************

اگر بمانیم ، میگندیم.

************************
دل های مؤمنان که به هم وصل می شود، آب کُر است. وقتی به علــی علیه السّلام متّصل شد، به دریا وصل شده است...شخصِ تنها ، آب قلیل است و در تماس با نجاست نجس می شود ، ولی آب کُر نه تنها نجس نمی شود ، بلکه متنجس را هم پاک می کند."

************************

" هیچ موجودی از هیچ موجود دیگری راضی نمی‌شود، مگر به وساطت مقام امام هشتم؛ هیچ انسانی به هیچ توفیقی دست نمی یابد و خوشحال نمی شود، مگر به وساطت مقام رضوان رضا (سلام الله علیه)؛ و هیچ نفس مطمئنه ای به مقام راضی و مَرضی بار نمی‌یابد، مگر به وساطت مقام امام رضا! او نه چون به مقام رضا رسیده است، به این لقب ملقّب شده است! بلکه چون دیگران را به این مقام می‌رساند، ملقّب به رضا شد.

اهداف جزئی هم مشمول این اصل کلّی است. اگر کسی در کارهای جزئی موفق شد و راضی شد؛ چه بداند، چه نداند به برکت امام رضا(ع) است. اگر فرزندی کوشید، رضای پدر و مادر را فراهم کرد؛ چه بداند و چه نداند، به وساطت مقام امام رضا(ع) است. و اگر عالم حوزوی یا اندیشور دانشگاهی به مقام علم و دانش بار یافت و بر کُرسی استادی تکیه زد و راضی شد؛ چه بداند، چه نداند به وساطت مقام ایشان است."

آیت الله جوادی آملی


************************

بهم فحش بدید ولی فینگیلیش نظر نذارید.
نه میخونم، نه منتشر میکنم!!


************************
با خودم خیلی فکر کردم.
دیدم زبان سرخم سرم را به باد میدهد. چه سرم سبز باشه چه نارنجی چه هر رنگ دیگری..
حتی وقتی مینویسم هم هزار بار کلمات را کاوش میکنم.. و مدام با پاکن های دیجیتالی روی صفحه های نور عصر سرعت ویراژ میدهم..
عاقبت به این نتیجه رسیدم که دهانم را مهر کنم و قلم را زنجیر کنم که هرچه خواست ننویسد.. و بیشتر از اینها به آنچه میدانم عمل کنم..
بلکه خدا فرجی کرد و داشته هایم را به دانسته هایم نزدیکتر کرد..
و از همه ی آنها که مرا به قدر هجایی میشناسند ملتمس دعا هستم که خدا در این راه در حقم عمل کند..
باشد که عقلم را عاشق و عشقم را عاقل کند..
و بعدش را خودش میداند..
خواه بسوزاند..
خواه دوا کند..
که سوختن را حلاوتی دیگر است...
.
.


ن حسینی