تبلیغات
مهرازی - مطالب آگهی غیر بازرگانی
 

تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : ن حسینی
تاریخ : دوشنبه پانزدهم آذرماه سال 1395
نظرات
وقت نوشتن که هیچ
گاهی برای اجابت مزاج هم زوج و فرد عمل میکنم..
البته احتمالا از تنبلی خودم است.
ولی تجربه ی جالبی ست.
با همه ی فراز و نشیب هاش دوستش دارم..
فعلا ور دل بابایی ش خوابیده.


یک چیزی هست که اگر ننویسمش
شاید بعدها برای خودم بهانه بشود..
توی چشم بچه ها،
تصویر ماست که نقش بسته..
هر چه باشیم، میشوند..
بچه  ها، نتیجه ی کنش ما هستند..
آنها واکنشی آینه وار ند..

نویسنده : ن حسینی
تاریخ : جمعه هفتم خردادماه سال 1395
نظرات
خط تلفن خانه ی جدید فیبر نوری ست
و گرچه مخابرات ایران تکنولوژی اینترنت پرسرعت فیبر نوری را دارد،
اما
استفاده نمیکند..
به هرحال قرار نیست ریا بشود..

خلاصه اینکه اگر مدتی نبودم
و این مدت به درازا کشید،
بدانید که بحث سر طاقچه بالا و قهر وبلاگی و این خز بازی ها نیست..

فعلا در تدارک رفتنیم.
و این رفتن، طولانی ترین رفتن ماست تا اینجا..
ان شاالله خدا توانش را برساند..

یا حق

نویسنده : ن حسینی
تاریخ : شنبه یکم خردادماه سال 1395
نظرات
زمان خوبی برای اثاث کشی نیست..
ترجیح میدادم توی رنگ های پالت غلت بخورم...

.
.

حجم خاطرات بیشتر از حجم اثاث کشی ست معمولا..

نویسنده : ن حسینی
تاریخ : سه شنبه بیست و یکم اردیبهشتماه سال 1395
نظرات
بچه بودیم
محرم افتاده بود بهار..
و محرم که بیفتد در بهار یعنی محرم است و نسیم خنک بهار..
صبح ها منزل پدر زن دایی، زیارت عاشورا میخواندند..
و زیارت عاشورای آنجا، یعنی من و درخت های گوجه سبز و شش و نیم صبح و جیب های کوچک روپوش مدرسه..
و حاجی در این ده روز حتی یک بار هم اعتراض نکرد که بچه کمتر بخور، رو دل میکنی.. گوجه سبز ناشتا..
من بودم و عنایت امام حسین ع..
و حاجتی که انگار در دم برآورده شده بود..


حالا باز منم و میلاد امام حسین ع و فصل گوجه سبز..
کاش  درخواست های ما مثل همان باغ گوجه سبز بود..
بعد چندین سال که لب نزدم به گوجه سبز
امسال گوجه سبز میخورم و با خودم مرور میکنم که همه ی این سالها چه چیزهایی خواسته ام و داده اند..
و چه بهترند چیزهایی که نخواسته ام و داده اند..



پ.ن:
برای این روزهای ما
این روزهای دوستان ما
و این روزهای امت ما
بیشتر دعا کنیم..

لینک های مرتبط: همینجوری بخوانید.. ,
نویسنده : ن حسینی
تاریخ : جمعه هفدهم اردیبهشتماه سال 1395
نظرات
قسمت که نیست برویم شهر آفتاب 
و سری بزنیم به نمایشگاه کتابی که باز هم پر از حرف و حدیث شده..
ولی
دیروز که تلویزیون داشت گزارشی پخش میکرد از نمایشگاه و وضعیت بن کارت ها یاد خاطره ای افتادم
که هر وقت با رفیقم مرورش میکنیم کلی میخندیم..
حیف که در فضای نوشتار، نمیشود بعضی حالات را خوب توصیف کرد..
و شاید قلم من قاصر است..
وگرنه یک استندآپ کمدی نوشتاری رخ میداد..


*
اولین سالی که راهیان نور به طور حجمی برگزار شد در سراسر کشور
ما و چند نفر از رفقا به همراه یکی دو نفر از برادران سازمان بسیج دانش آموزی راهی اهواز شدیم.
اینکه چطور رفتیم، خودش یک طنز مجزاست..
شش تا خانم و دو آقا. با قطاری که بالاخره در اراک به آن رسیدیم و تا اهواز ما را رساند..
یعنی ما از کرج تا اراک مثل کارتون ها، دنبال قطار دویدیم..
بماند..

در اهواز و اردوگاه گلف،
بنا به ضرورت تصمیم بر این شد که بخشی از فضای لخت سوله استان را به نمایشگاه کتاب اختصاص دهیم.
تا آمدن دانش آموزان به فضا یکی دو روز بیشتر باقی نبود. و تقریبا هیچ کاری انجام نشده بود..
در اهواز دنبال انتشارات بودیم که ناگهان چشم مان خورد به بیلبوردی که نوشته بود نمایشگاه کتاب اهواز..
آدرس را از روی بیلبورد یادداشت کردیم 
و افتادیم دنبال پیدا کردن آدرسی که ده بار قبل از آن از جلوش رد شده بودیم..
نمایشگاه چند سالن مجزا داشت و کتابهایی که خیلی شان به درد مقصود ما میخورد..
فقط  بودن انتشارات سوره مهر، باعث میشد ما بخش زیادی از نیازهامان را تأمین کنیم..
فقط یک مشکل همیشگی وجود داشت...
تأمین مالی....

تأمین مالی و بودجه وقتی اسمش می آید یعنی از یک جایی به بعد فقط باید تماشاچی بشوی..
و خرید تعطیل میشود..

تا اینکه یکی از مسئولین غرفه چند راهکار به ما داد که با توجه به زمان و مکان ، یکی ش به درد ما خورد...
به هر فرد که در نمایشگاه شرکت میکرد با ارائه ی کد ملی تا سقف مبلغی، بیست درصد تخفیف ارائه میشد..
ما چهار نفر بودیم.
و بقیه مانده بودند در گلف.
بعد از کلی رایزنی با مسئول نمایشگاه 
قرار شد ما هر چقدر که میتوانیم، به او شماره ملی ارائه کنیم،
تا او بر اساس آن به ما بن تخفیف بدهد..
و اینجا بود که داستان کد ملی گرفتن شروع شد.
ظرف نیم ساعت ما نزدیک به شصت هفتاد کد ملی داشتیم..
هر کس زنگ میزد به خانواده اش و کد همه ی اعضا را میگرفت.
یکی از برادر ها از قضا وقتی به خانه زنگ زد کل ایل و تبار آنجا جمع بودند و کلی شماره ملی نصیب ما شد..
آن بنده خدا تند تند همه را مینوشت و برگه پر میشد..

مسئول نمایشگاه که دید تعارف شابدالعظیمی اش دارد جدی میشود
وقت را تمام کرد و بن گروهی صادر کرد..
از قِبَل آن بن گروهی ، ما چند میلیون کتاب خریدیم
و یک صرفه جویی اساسی هم برای سازمان انجام شد..
و از طرفی نمایشگاه کتاب داخلی خوبی هم برای دانش آموزان مهیا شد..
و خلاصه از هیچ، نمایشگاه در آمد!

گرچه همه ی اینها لطف خدا بود و هست..


شاید اگر بعضی خاطرات این چنینی در زندگی ما نبود
و بعضی مسائل را از نزدیک لمس نکرده بودیم؛
حالا باورمان میشد بعضی حرف ها و گفتگو های مسئولین مرتبط امروز را..
ولی وقتی خودت چیزی را تجربه کرده باشی
و بدانی با تلاش و نیروی ایمان و تدبیرهایی ساده ، میشود فضاهایی بهتر برای مخاطبی که میشناسی اش ، ساخت؛
دیگر این عملکردهای فشل، بی تدبیر، نابخردانه و مملو از غرور فردی را نمیپذیری..

باشد که خدا همه ی ما را هدایت کند..
و عاقبت مان را ختم به خیر..

نویسنده : ن حسینی
تاریخ : یکشنبه پنجم اردیبهشتماه سال 1395
نظرات
زیر شمشیر غمت
رقص کنان باید رفت..

نویسنده : ن حسینی
تاریخ : یکشنبه بیست و دوم فروردینماه سال 1395
نظرات
یک توضیح کوتاح برای کسانی که از سرویس وبلاگ نویسی بیان استفاده میکنند..
و حال ندارند تمام توضیحات را بخوانند اینکه
اگر قبلا در جایی وبلاگ داشته اید،
میتوانید آرشیو وبلاگ تان را به وبلاگ تان در سرویس بیان منتقل کنید.
به این امکان در سرویس بیان، مهاجرت میگویند.
بعضی سیستم های وبلاگی مشغول یه قل دو قل اند..
و معلوم هم نیست چه مرگشان است!!

نویسنده : ن حسینی
تاریخ : دوشنبه سوم اسفندماه سال 1394
نظرات
عرب
رسمی دارد
که هنگام وداع هم
سلام میکند..

اینطور است که
غالب زیارات با سلام شروع میشود
و حسن ختامش هم، سلام است..

آدم اصلا دلش تاب نمیاورد
که مثلا از امیرالمؤمنین ع خداحافظی کند..
مثلا بگوید، خب دیگر تمام شد
خداحافظ مولای من..

یک جور نامردی و بی ادبی هم هست..
برای کسی که 
محضرش زمان و مکان نمیشناسد
خداحافظی خیلی وصله ناجور و نچسبی ست..

مثلا تو دلت می آید آخر زیارت کربلا
وسط بین الحرمین بایستی
و بگویی خداحافظ.. ما رفتیم؟

کجا رفتیم؟
مگر گریزی هست از این حکومت ؟
لایمکن الفرار من حکومتک…



حالا کسی پیدا بشود توی شب خاطره ی رفقای دانش آموز راهیان نور
به مخاطب بگوید
خداحافظ شهدا.. دیگر تمام شد..

مخاطب اگر اهل دل و اندیشه باشد
باید زبان طرف را لوله کند ..

کجا خداحافظ؟
از کی خداحافظ؟
مگر شهدا شاهد بر حقایق عالم نیستند؟
پس کدام خداحافظی..
تو راهی جز سلام نداری..
حتی وقتی مکان ت عوض میشود..

مگر بعد مادی اینقدر قوی ست، که روح را در نوردد؟
و تو روح شاهد شهدا را از آغاز تا پایان، جا بگذاری و بروی؟
اصلا کجا بروی؟!
.
.
قطعا رفقای خادم ما چنین منظوری نداشته اند..
ولی
هجا های حلق شان برای این گفتمان کمی کال است..
و کالی حلق را جز به اندیشه و سلوک راهی دیگر برای ثمر دادن نیست..

کاش مخاطب را به حنجره های کال عادت ندهیم..


و خدا
همه ی ما را شامل هدایت ویژه ی خود کند...

نویسنده : ن حسینی
تاریخ : پنجشنبه بیست و نهم بهمنماه سال 1394
نظرات
از دیشب 
تبلیغات انتخاباتی نامزدهای مجلس شروع شده.
و طی توفیقی بنده به جهت اوضاع جسمی مدتی را در منزل مهمان رختخواب..
واقعا هم توفیقی ست بازار انتخاباتی شهر را ندیدن..
از بین آنها که نامزد شده اند در این شهر،
خدا کند صاحبان زر و زور و تزویر رو سیاه شوند..
و عاقبت آنها که قیمتشان، انسانیت و تقوا ست بر مسند امور بنشینند..


از شهید چمران پرسیده بودند تخصص مهمتر است یا  تقوا؟
ایشان گفته بودند البته تقوا.
چرا که اگر کسی مسئولیت کاری را بپذیرد و تخصص ش را نداشته باشد،
بی تقواست...

نویسنده : ن حسینی
تاریخ : دوشنبه پنجم بهمنماه سال 1394
نظرات


بین این مردان دلیر
چیزی معادل استوار دوم..
کسی با این درجه نظامی
از هیمنه ی ابرقدرت جهان - به ظن خودشان البته- نترسد
مرد است..
من مانده ام
که چطور استوار دوم های ما از این کدخدا نمیترسند ولی
برخی آقایان در رأس نظام
شب ها با کابوس کدخدا میخوابند..

در جامعه ی پیش روی بشر
بالاخره همه به همین نتیجه ای خواهند رسید که این ستوان دوم رسیده..
همان که امامان این انقلاب مدام میگویند..
آمریکا هیچ غلطی نمیتواند بکند..
آدرس خواستید
بروید همین داستان اخیر ما را با دریاداران شان در خلیج فارس ببینید..

به قول آقا مرتضی
قدرت در جای دیگری رقم خواهد خورد
قدرت در پنجه ی ایمان بسیجی هاست..



 
 
.
.
راوی! بخوان به نام تجلی، به نام نور

************************

خدایا از زبان امام صادق (علیه السلام) شنیدم
كه به داود(علیه السلام)وحی فرمودی :

" به من شاد باش و با یاد من سرخوشی کن و از نعمت مناجات با من برخوردار شو. "

خدایا خودت می دانی من نه داودم و نه حتی در حد بند كفش آن بزرگوار (هرچند مدل كفششان را هم نمی دانم!)

و اگر این نكته های ناب فقط برای آن هاست، پس چرا صدای خودت را به گوش بقیه می رسانی؟!

و اگر با ما هم هستی پس منم می خوام

می خوام با تو شاد باشم و به خاطر تو سرخوشی کنم و از نعمت مناجاتت برخوردار باشم

خدایا نگاه كن، این دفعه جدی گفتم!

منم می خوام...

************************

گر کوه ها متزلزل شوند، تو پایدار بمان.
دندان ها را به هم بفشر و سرت را به عاریت به خداوند بسپار
و پای ها، چونان میخ در زمین استوار کن
و تا دورترین کرانه های میدان نبرد را زیر نظر گیر
و صحنه های وحشت خیز را نادیده بگیر
و بدان که پیروزی وعده خداوند سبحان است.
نهج البلاغه خطبه 11

************************

اگر بمانیم ، میگندیم.

************************
دل های مؤمنان که به هم وصل می شود، آب کُر است. وقتی به علــی علیه السّلام متّصل شد، به دریا وصل شده است...شخصِ تنها ، آب قلیل است و در تماس با نجاست نجس می شود ، ولی آب کُر نه تنها نجس نمی شود ، بلکه متنجس را هم پاک می کند."

************************

" هیچ موجودی از هیچ موجود دیگری راضی نمی‌شود، مگر به وساطت مقام امام هشتم؛ هیچ انسانی به هیچ توفیقی دست نمی یابد و خوشحال نمی شود، مگر به وساطت مقام رضوان رضا (سلام الله علیه)؛ و هیچ نفس مطمئنه ای به مقام راضی و مَرضی بار نمی‌یابد، مگر به وساطت مقام امام رضا! او نه چون به مقام رضا رسیده است، به این لقب ملقّب شده است! بلکه چون دیگران را به این مقام می‌رساند، ملقّب به رضا شد.

اهداف جزئی هم مشمول این اصل کلّی است. اگر کسی در کارهای جزئی موفق شد و راضی شد؛ چه بداند، چه نداند به برکت امام رضا(ع) است. اگر فرزندی کوشید، رضای پدر و مادر را فراهم کرد؛ چه بداند و چه نداند، به وساطت مقام امام رضا(ع) است. و اگر عالم حوزوی یا اندیشور دانشگاهی به مقام علم و دانش بار یافت و بر کُرسی استادی تکیه زد و راضی شد؛ چه بداند، چه نداند به وساطت مقام ایشان است."

آیت الله جوادی آملی


************************

بهم فحش بدید ولی فینگیلیش نظر نذارید.
نه میخونم، نه منتشر میکنم!!


************************
با خودم خیلی فکر کردم.
دیدم زبان سرخم سرم را به باد میدهد. چه سرم سبز باشه چه نارنجی چه هر رنگ دیگری..
حتی وقتی مینویسم هم هزار بار کلمات را کاوش میکنم.. و مدام با پاکن های دیجیتالی روی صفحه های نور عصر سرعت ویراژ میدهم..
عاقبت به این نتیجه رسیدم که دهانم را مهر کنم و قلم را زنجیر کنم که هرچه خواست ننویسد.. و بیشتر از اینها به آنچه میدانم عمل کنم..
بلکه خدا فرجی کرد و داشته هایم را به دانسته هایم نزدیکتر کرد..
و از همه ی آنها که مرا به قدر هجایی میشناسند ملتمس دعا هستم که خدا در این راه در حقم عمل کند..
باشد که عقلم را عاشق و عشقم را عاقل کند..
و بعدش را خودش میداند..
خواه بسوزاند..
خواه دوا کند..
که سوختن را حلاوتی دیگر است...
.
.


ن حسینی