تبلیغات
مهرازی - مطالب دلمشغولی ها
 

تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : ن حسینی
تاریخ : دوشنبه پانزدهم آذرماه سال 1395
نظرات
وقت نوشتن که هیچ
گاهی برای اجابت مزاج هم زوج و فرد عمل میکنم..
البته احتمالا از تنبلی خودم است.
ولی تجربه ی جالبی ست.
با همه ی فراز و نشیب هاش دوستش دارم..
فعلا ور دل بابایی ش خوابیده.


یک چیزی هست که اگر ننویسمش
شاید بعدها برای خودم بهانه بشود..
توی چشم بچه ها،
تصویر ماست که نقش بسته..
هر چه باشیم، میشوند..
بچه  ها، نتیجه ی کنش ما هستند..
آنها واکنشی آینه وار ند..

نویسنده : ن حسینی
تاریخ : جمعه نوزدهم شهریورماه سال 1395
نظرات
بعد هفت سال خادمی و پابوسی حضرت در این ایام
امسال توفیقات خانه نشینی به این بخش هم سرایت کرد..

مثل آدم های عزیز گم کرده..
مثل آنها که در به در ند..
مثل آنها که مبهوتند..
تو به من بگو
یا ایها العزیز،
امسال عرفه را با چه زبانی 
و با چه همنشینی،
در کنار کدام محبوبِ جان
زمزمه خواهم کرد..

اصلا 
در حد حتی زمزمه ای 
حتی در خفا 
و حتی در ژرفای تنهایی 
این توفیق ، 
یار من خواهد بود..
؟!



توفیق های من با هم قاتی شده اند..
خدایا مرا پیدا کن..


مرتبط با: دلمشغولی ها ,
نویسنده : ن حسینی
تاریخ : جمعه هفدهم اردیبهشتماه سال 1395
نظرات
قسمت که نیست برویم شهر آفتاب 
و سری بزنیم به نمایشگاه کتابی که باز هم پر از حرف و حدیث شده..
ولی
دیروز که تلویزیون داشت گزارشی پخش میکرد از نمایشگاه و وضعیت بن کارت ها یاد خاطره ای افتادم
که هر وقت با رفیقم مرورش میکنیم کلی میخندیم..
حیف که در فضای نوشتار، نمیشود بعضی حالات را خوب توصیف کرد..
و شاید قلم من قاصر است..
وگرنه یک استندآپ کمدی نوشتاری رخ میداد..


*
اولین سالی که راهیان نور به طور حجمی برگزار شد در سراسر کشور
ما و چند نفر از رفقا به همراه یکی دو نفر از برادران سازمان بسیج دانش آموزی راهی اهواز شدیم.
اینکه چطور رفتیم، خودش یک طنز مجزاست..
شش تا خانم و دو آقا. با قطاری که بالاخره در اراک به آن رسیدیم و تا اهواز ما را رساند..
یعنی ما از کرج تا اراک مثل کارتون ها، دنبال قطار دویدیم..
بماند..

در اهواز و اردوگاه گلف،
بنا به ضرورت تصمیم بر این شد که بخشی از فضای لخت سوله استان را به نمایشگاه کتاب اختصاص دهیم.
تا آمدن دانش آموزان به فضا یکی دو روز بیشتر باقی نبود. و تقریبا هیچ کاری انجام نشده بود..
در اهواز دنبال انتشارات بودیم که ناگهان چشم مان خورد به بیلبوردی که نوشته بود نمایشگاه کتاب اهواز..
آدرس را از روی بیلبورد یادداشت کردیم 
و افتادیم دنبال پیدا کردن آدرسی که ده بار قبل از آن از جلوش رد شده بودیم..
نمایشگاه چند سالن مجزا داشت و کتابهایی که خیلی شان به درد مقصود ما میخورد..
فقط  بودن انتشارات سوره مهر، باعث میشد ما بخش زیادی از نیازهامان را تأمین کنیم..
فقط یک مشکل همیشگی وجود داشت...
تأمین مالی....

تأمین مالی و بودجه وقتی اسمش می آید یعنی از یک جایی به بعد فقط باید تماشاچی بشوی..
و خرید تعطیل میشود..

تا اینکه یکی از مسئولین غرفه چند راهکار به ما داد که با توجه به زمان و مکان ، یکی ش به درد ما خورد...
به هر فرد که در نمایشگاه شرکت میکرد با ارائه ی کد ملی تا سقف مبلغی، بیست درصد تخفیف ارائه میشد..
ما چهار نفر بودیم.
و بقیه مانده بودند در گلف.
بعد از کلی رایزنی با مسئول نمایشگاه 
قرار شد ما هر چقدر که میتوانیم، به او شماره ملی ارائه کنیم،
تا او بر اساس آن به ما بن تخفیف بدهد..
و اینجا بود که داستان کد ملی گرفتن شروع شد.
ظرف نیم ساعت ما نزدیک به شصت هفتاد کد ملی داشتیم..
هر کس زنگ میزد به خانواده اش و کد همه ی اعضا را میگرفت.
یکی از برادر ها از قضا وقتی به خانه زنگ زد کل ایل و تبار آنجا جمع بودند و کلی شماره ملی نصیب ما شد..
آن بنده خدا تند تند همه را مینوشت و برگه پر میشد..

مسئول نمایشگاه که دید تعارف شابدالعظیمی اش دارد جدی میشود
وقت را تمام کرد و بن گروهی صادر کرد..
از قِبَل آن بن گروهی ، ما چند میلیون کتاب خریدیم
و یک صرفه جویی اساسی هم برای سازمان انجام شد..
و از طرفی نمایشگاه کتاب داخلی خوبی هم برای دانش آموزان مهیا شد..
و خلاصه از هیچ، نمایشگاه در آمد!

گرچه همه ی اینها لطف خدا بود و هست..


شاید اگر بعضی خاطرات این چنینی در زندگی ما نبود
و بعضی مسائل را از نزدیک لمس نکرده بودیم؛
حالا باورمان میشد بعضی حرف ها و گفتگو های مسئولین مرتبط امروز را..
ولی وقتی خودت چیزی را تجربه کرده باشی
و بدانی با تلاش و نیروی ایمان و تدبیرهایی ساده ، میشود فضاهایی بهتر برای مخاطبی که میشناسی اش ، ساخت؛
دیگر این عملکردهای فشل، بی تدبیر، نابخردانه و مملو از غرور فردی را نمیپذیری..

باشد که خدا همه ی ما را هدایت کند..
و عاقبت مان را ختم به خیر..

نویسنده : ن حسینی
تاریخ : پنجشنبه نهم اردیبهشتماه سال 1395
نظرات
گاهی آدمیزاد برای گفتن و نوشتن ، یک سینه حرف دارد
اما دریغ که نمیشود گفت و نمیشود نوشت..
اینها را نمیدانم چطور باید ماندگار کرد..
هنوز زبان گویای این دست کلمات را کشف نکرده ام..

بگذریم..


حس های این روزها شاید فقط برای من بماند و اگر کسی خواست بداند که چه میگذرد،
خودش، برود، و تجربه کند..


بی ربط نوشت:
شد دوازده سال که نیستی.
اصلا قصد گله و حتی دلتنگی ندارم..
به تعریف جدیدی از تو رسیده ام.
دوست داشتم با هم گفتگو کنیم بر سر این روزها..
ولی خب تو فقط میتوانی بشنوی..
با تو حتی میشود بدون هجا حرف زد..
از تو کنایه فهم تر، توی نزدیکان ندارم..

حالا تو کنایه ام را بگیر..
تو که از این مسیر عبور کردی..

این ماه، با اتفاقات پیرامونش 
و سوره قدر و کوثر ش
دارد حال عجیبی به خودش میگیرد..

به حضرتش سلام مرا برسان..
و بگو دریابدمان..

به امید دیدارت.

مرتبط با: دلمشغولی ها ,
نویسنده : ن حسینی
تاریخ : یکشنبه پنجم اردیبهشتماه سال 1395
نظرات
زیر شمشیر غمت
رقص کنان باید رفت..

نویسنده : ن حسینی
تاریخ : یکشنبه پانزدهم فروردینماه سال 1395
نظرات
وسط نهار روز سیزده
دندان شکست و
حالی م نشد و
خوردمش!

ته نهار
دیدم یک نقطه ی خالی توی دهنم جا باز کرده..
به کمک زبان کمی وارسی ش کردم..
دیدم ای دل غافل... کو دندان؟؟؟

حالا از سر گرفته میشود حکایت های من و دندان و دندان پزشکی..



پ.ن:
گاهی
بعضی آدم ها هم
همینقدر بی سر و صدا از زندگی ما میروند..
و ما وسط مشغولیت هایمان آنها را میبلعیم..


حالا فکر نکنید من خودم خیلی بامعرفتم...
نه...
من خودم از بی معرفت ترین هام...







نا مرتبط:




پنچشنبه، زاها حدید مرد.
قطعا ضایعه ی بزرگی ست برای جامعه ی جهانی معماری.
ما که معماری خواندیم، خاطرات بسیار زیادی با او داریم..
گرچه او حتی یک بار هم ما را ندیده..
گاهی تحسین ش کرده ایم و گاهی کارش را حسابی بسته ایم به باد نقد..
حتی مورد داشتیم بد و بیراه هم گفته..
توی خاطرات من از زاها حدید ولی
کلی خاطره طنز هست..
از دانشجویانی که عشق شان این بود که زاها حدید باشند..
و تمام شب و روزشان به تقلید از آثار او میگذشت..
و اساتیدی که اگر کار حدید را به آنها معرفی نمیکردی،
به آن کار نمره ی دوازده هم نمیدادند..
آن هم کاری که کلی جایزه ی معماری برده بود..
خلاصه که خاطره های من از این معمار عراقی الاصل خیلی بیشتر از آن است که فکرش را کنیم..
اکثر بچه های معماری از این دست خاطرات دارند..

خدا او را رحمت کند..
و به من
و رفقا و دانشجویان معماری بفهماند،
دلیل برجسته شدن زاها حدید،
منحصر به فرد بودنش بود..
نه کپی بودن..
به ما بفهماند که باید خودمان باشیم!

مرتبط با: دلمشغولی ها ,
نویسنده : ن حسینی
تاریخ : سه شنبه دهم فروردینماه سال 1395
نظرات
نیستی پیش من اما ..
هستی

غیبها
عین حضورند همه..



به گذرگاه 
نباید دل بست

همه در حال عبورند...... همه.

مرتبط با: دلمشغولی ها , نظم ,
لینک های مرتبط: متن کامل شعر ,
نویسنده : ن حسینی
تاریخ : دوشنبه نهم فروردینماه سال 1395
نظرات
برای این دنیایمان
پی خانه ایم..



پ.ن:
ظریفی میگفت
با این اوضاع خانه ی آخرت
از خدا طلب میکنم بعد از مرگ بسوزاندم.. که خاکستر شوم.. که بازماندگان درگیر خرید قبر نباشند..
بلکه کمکی کرده باشم به آنها!!


راست میگفت..
هفتاد متر سی میلیون کجا؟
و یک متر پنجاه میلیون کجا؟!

مرتبط با: دلمشغولی ها ,
نویسنده : ن حسینی
تاریخ : شنبه بیست و نهم اسفندماه سال 1394
نظرات
حرف زیاد است 
ولی..

به موسیقی وبلاگ گوش کنید..

شاید 
این بهتر باشد..


پ.ن:
سال نو پیشاپیش مبارک..
حلال کنید و
برای ما دعا کنید..

یا حق.

مرتبط با: دلمشغولی ها ,
نویسنده : ن حسینی
تاریخ : دوشنبه هفدهم اسفندماه سال 1394
نظرات
من زنده ام
برای خیلی ها فقط نام کتابی است از معصومه آباد
که رنج دوران اسارت ش را به قلمی روان تصویر کرده..

اما 
برای من یک پارادوکس است..
اینها که میگویم چیزی از ارزشهای کتاب من زنده ام کم نمیکند..
داستان چیز دیگری ست..

اواسط امسال
سازمان بسیج کل کشور 
براساس این کتاب 
و با محوریت این کتاب
دست به حرکتی زد
که طی آن
در سراسر کشور مجامعی برگزار شد با عنوان:
" ما زنده ایم"

ما زنده ایم ، حرکتی بود
که میخواست بگوید
زن مسلمان حزب اللهی با حجاب
هنوز زنده است و 
هنوز در جامعه با شمایل امروزی اش مؤثر است..

فحوای کلام این بود..


اما
چند نکته..

من آن روزها کتاب را نخوانده بودم
که اگر خوانده بودم شاید آن دو سه ساعت هم برای آن همایش ملی ... وقت نمیگذاشتم..

متن کتاب سرشار از نکات پرورش مکتبی ست.
یعنی نویسنده عنوان میکند که من از کجا و با چه ابزاری و با چه اعتقاداتی،
معصومه آباد ی شدم که سالها رنج اسارت را بتواند تحمل کند..
حال آنکه
در این طرح که در این استان بسیار فرهیخته ی البرز برگزار شد
به تنها چیزی که در برنامه نویسی و اجرا دقت نشد همین پرورش نیروهای مکتبی ست..
نه که فقط در این طرح بدان نپرداخته اند
که اصولا پرورش انسانی تراز انقلاب اسلامی از حیطه ی افق دید مسولان و برنامه ریزان و اجراکنندگان سازمان های ظاهرا ازرشی این شهر، مغفول است..

صرف داشتن حجاب چادر برای برگزار کننده طرح ، مهر کفایت بود..
حال آن که حجاب محصول فرایندی ست که طی آن ضمیر شخص به خود آگاهی میرسد که این پوشش برای من قطعا بهتر است.. 
و این از رشد حیا و عفاف حاصل میشود .
وگرنه داشتن چند متر پارچه دور آدم که نداند چرا باید آنرا نگه دارد اصلا ارزشی ندارد..
مهم ایمان و یقین به حفظ آن است..

دیگر آنکه
ما زنده ایم
عبارتی نیست که بعد از سی و هفت سال 
جامعه ی جمهوری اسلامی بخواهد به آن برسد..
یعنی بعداز سی و هفت سال جامعه ی به اصطلاح محجبه ی ایران باید اعلام موجودیت کند؟
شما داستان را طوری جدی گرفته اید که دارید از آنور بوم پرت میشوید..
یعنی تمام این سی و اندی سال مرده بودید؟
آیا این خود توهین به این جامعه ی بزرگ نیست؟
وقتی کسی اعلام زنده بودن میکند که در معرض تهدید و مرگ و انقراض باشد..
آیا این چنین است؟
و آیا حتی اگر چنین باشد که شما میفرمایید در معرض انقراض و تهدید و مرگ باشد ، این روش درمان و مرهم این داستان است؟
آیا همین حضرات نباید بیایند به ما بخندند که 
تمام فضای کشور در تمام این سالها به دست خودتان بود ، پس چرا حالا برای زنده بودن تان باید فریاد بزنید؟؟
این بی تدبیری در ارزش گذاری و تبیین هدف به قدری بدون توجیه است که جای هیج بحثی نمیگذارد...

از این اسفناک تر آنکه
همایش و برنامه  با محوریت کتابی برگزار میشود که مدعوین آن در طیف وسیعی ، اصلا کتاب آن را نخوانده اند..
و حتی برگزار کننده به خود این همت را نمیدهد که به مدعوین ش یک جلد از همین کتاب را هدیه کند..
که حتی اگر این برنامه ی خیلی پرمحتوا !! به دردش نخورد لااقل مطالعه ی این کتاب بتواند او را قدمی پیش ببرد..

بماند که این نقد قطعا برای مسولین و تصمیم گیران و تصمیم سازان محلی از اعراب ندارد
و آنها بر اساس ذهنیات ناقص و بدور از واقعیت خود به طراحی و اجرای مقاصدشان اهتمام میگمارند ولی
کاش بدور از آمار سازی 
و با نگاهی هم تراز با افق امامان این نظام به وضعیت فرهنگ این کشور نگاه میکردند..
که اگر این میشد .... چه میشد....!!!


به هر قسم 
این همایش در این شهر برگزار شد
و تنها آبروی این همایش ، مهمان ویژه آن بود که نفس ش حال ما را به کرد..
و الا هیچ بخش آن جایی برای دفاع نداشت ، ندارد و نخواهد داشت..


کاش آنها که باید بفهمند، درک کنند 
که نظامی سر پا خواهد ایستاد
که نیروی انسانی اش همقدم و هم فکر او باشد..
امام روح الله برای تحقق این نیروی انسانی، سالها دوری از وطن و سختی تبعید را به جان خرید
تا سرباز ها از گهواره ها به در آیند...


خارج از این بحث
امیدوارم خوانندگان کتاب
اصل حرف کتاب را بفهمند..

و برای خانم آباد که این روزها در بیمارستان بستری ست دعا کنند.

مرتبط با: دلمشغولی ها ,

 
 
.
.
راوی! بخوان به نام تجلی، به نام نور

************************

خدایا از زبان امام صادق (علیه السلام) شنیدم
كه به داود(علیه السلام)وحی فرمودی :

" به من شاد باش و با یاد من سرخوشی کن و از نعمت مناجات با من برخوردار شو. "

خدایا خودت می دانی من نه داودم و نه حتی در حد بند كفش آن بزرگوار (هرچند مدل كفششان را هم نمی دانم!)

و اگر این نكته های ناب فقط برای آن هاست، پس چرا صدای خودت را به گوش بقیه می رسانی؟!

و اگر با ما هم هستی پس منم می خوام

می خوام با تو شاد باشم و به خاطر تو سرخوشی کنم و از نعمت مناجاتت برخوردار باشم

خدایا نگاه كن، این دفعه جدی گفتم!

منم می خوام...

************************

گر کوه ها متزلزل شوند، تو پایدار بمان.
دندان ها را به هم بفشر و سرت را به عاریت به خداوند بسپار
و پای ها، چونان میخ در زمین استوار کن
و تا دورترین کرانه های میدان نبرد را زیر نظر گیر
و صحنه های وحشت خیز را نادیده بگیر
و بدان که پیروزی وعده خداوند سبحان است.
نهج البلاغه خطبه 11

************************

اگر بمانیم ، میگندیم.

************************
دل های مؤمنان که به هم وصل می شود، آب کُر است. وقتی به علــی علیه السّلام متّصل شد، به دریا وصل شده است...شخصِ تنها ، آب قلیل است و در تماس با نجاست نجس می شود ، ولی آب کُر نه تنها نجس نمی شود ، بلکه متنجس را هم پاک می کند."

************************

" هیچ موجودی از هیچ موجود دیگری راضی نمی‌شود، مگر به وساطت مقام امام هشتم؛ هیچ انسانی به هیچ توفیقی دست نمی یابد و خوشحال نمی شود، مگر به وساطت مقام رضوان رضا (سلام الله علیه)؛ و هیچ نفس مطمئنه ای به مقام راضی و مَرضی بار نمی‌یابد، مگر به وساطت مقام امام رضا! او نه چون به مقام رضا رسیده است، به این لقب ملقّب شده است! بلکه چون دیگران را به این مقام می‌رساند، ملقّب به رضا شد.

اهداف جزئی هم مشمول این اصل کلّی است. اگر کسی در کارهای جزئی موفق شد و راضی شد؛ چه بداند، چه نداند به برکت امام رضا(ع) است. اگر فرزندی کوشید، رضای پدر و مادر را فراهم کرد؛ چه بداند و چه نداند، به وساطت مقام امام رضا(ع) است. و اگر عالم حوزوی یا اندیشور دانشگاهی به مقام علم و دانش بار یافت و بر کُرسی استادی تکیه زد و راضی شد؛ چه بداند، چه نداند به وساطت مقام ایشان است."

آیت الله جوادی آملی


************************

بهم فحش بدید ولی فینگیلیش نظر نذارید.
نه میخونم، نه منتشر میکنم!!


************************
با خودم خیلی فکر کردم.
دیدم زبان سرخم سرم را به باد میدهد. چه سرم سبز باشه چه نارنجی چه هر رنگ دیگری..
حتی وقتی مینویسم هم هزار بار کلمات را کاوش میکنم.. و مدام با پاکن های دیجیتالی روی صفحه های نور عصر سرعت ویراژ میدهم..
عاقبت به این نتیجه رسیدم که دهانم را مهر کنم و قلم را زنجیر کنم که هرچه خواست ننویسد.. و بیشتر از اینها به آنچه میدانم عمل کنم..
بلکه خدا فرجی کرد و داشته هایم را به دانسته هایم نزدیکتر کرد..
و از همه ی آنها که مرا به قدر هجایی میشناسند ملتمس دعا هستم که خدا در این راه در حقم عمل کند..
باشد که عقلم را عاشق و عشقم را عاقل کند..
و بعدش را خودش میداند..
خواه بسوزاند..
خواه دوا کند..
که سوختن را حلاوتی دیگر است...
.
.


ن حسینی