تبلیغات
مهرازی - مطالب شهریور 1395
 

تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : ن حسینی
تاریخ : پنجشنبه بیست و پنجم شهریورماه سال 1395
نظرات
این #حق ماست..
حق مایی نمیفهمیم #قهرمان واقعی چه کسی ست..
این حق ماست که پول #بیت_المال مان،
همین جور #جرینگ برود در جیب بی سر و ته #فوتبال ..
ورزشکاران #پارالمپیک در #ریو ، دارند هر روز #مدال میگیرند و #پرچم_ایران را در بزرگترین #رقابت جهانی به اهتزاز در می آورند،
آنوقت تمام #روزنامه_های_ورزشی #وطن ، دارند سنگ #استقلال و #پرسپولیس را به سینه میزنند..
#برزیل را در خانه پنج-هیچ زده ایم! و هنوز درگیر دوتا #باشگاه #وزین #پایتخت هستیم..
#سیامند_رحمان چندبار #رکورد قویترین_مرد_جهان را در یک روز میزند و ما هنوز درگیر #برانکو و #منصوریان هستیم..

#کاروان #المپیک مان نصف اینها مدال می آورد، روی سرمان حلوا حلوا شان میکردیم،
البته بعد از #دربی !
چون دربی از #نان_شب واجب تر است ..

خلاصه که
این کاروان بی ادعای پارالمپیک ، که بی هیاهوی لباس چی بپوشیم ، رفت به ریو ،
الحق و الانصاف یک #خداقوت #مردانه میخواهد ..
امیدوارم ، #وزارت_ورزش اینقدر #مرد باشد که هوای این #قهرمانان_واقعی را داشته باشد..

چون جامعه ی ورزش که فعلا به طور کامل مشغول بازی بسیار #هیجان انگیز دو تیم بسیار بزرگ جهان اند...

#روزنامه_های_ورزشی ، واقعا #بی_معرفتند ..

آیا #ورزش ، فقط #فوتبال است؟
و آن هم فقط ، #قرمز و #آبی ؟

نویسنده : ن حسینی
تاریخ : چهارشنبه بیست و چهارم شهریورماه سال 1395
نظرات
یک رفیق قدیمی دارم،
یا شاید بهتر است بگویم داشتم..
که رفیق گرمابه و گلستان بود..
نشد برای مراسم عقدش بروم.
نشد چون جایی وعده داده بودم که نیروی #فرهنگی یک اردو باشم..
چون طرف خیلی دست تنها بود..
چون نمیشد از #اردو زد بیرون.. حتی چند ساعت..
و خلاصه
رفیق #گرمابه و گلستان، مرا نه سال #تنبیه کرد..
البته فعلا نه سال..
شاید بخواهد بیشتر کش ش بدهد..
.
.
.
از یک جایی به بعد
اگر بخواهی راهی را بروی
آدم ها #غربال میشوند..
نه که #ارتباطات کم بشود..
اتفاقا زیاد میشود..
ولی هر چه بگذرد،
تو در جمع، تنهاتر میشوی..
کم میشوند آنها که تو را میفهمند..
و من #گله ای ندارم از این #تنهایی در میان جمع..
گرچه موهای آدم را #سفید میکند..
چشم ها را #خون می اندازد..
خواب را از چشم آدم میگیرد..
و...
.
.
.
امروز
کله سحری
خواب این رفیق مان را دیدم..
توی خواب هم در حال #تنبیه من بود..
ان شاالله هرجا هستی،
سالم و موفق و پر #توفیق باشی، #رفیق #بدکینه ..
حتی #پزشک شدن، هم روی #گذشت کردن ت تأثیر نگذاشت..
یک روز اگر گذرمان به هم افتاد،
اگر حالی مانده بود و جانی برای کلامی،
بدان که من همچنان تو را، همان #سعاد میبینم..


نویسنده : ن حسینی
تاریخ : جمعه نوزدهم شهریورماه سال 1395
نظرات
بعد هفت سال خادمی و پابوسی حضرت در این ایام
امسال توفیقات خانه نشینی به این بخش هم سرایت کرد..

مثل آدم های عزیز گم کرده..
مثل آنها که در به در ند..
مثل آنها که مبهوتند..
تو به من بگو
یا ایها العزیز،
امسال عرفه را با چه زبانی 
و با چه همنشینی،
در کنار کدام محبوبِ جان
زمزمه خواهم کرد..

اصلا 
در حد حتی زمزمه ای 
حتی در خفا 
و حتی در ژرفای تنهایی 
این توفیق ، 
یار من خواهد بود..
؟!



توفیق های من با هم قاتی شده اند..
خدایا مرا پیدا کن..


مرتبط با: دلمشغولی ها ,
نویسنده : ن حسینی
تاریخ : جمعه دوازدهم شهریورماه سال 1395
نظرات
 ای کاش
 ای کاش آدمی وطنش را
 مثل بنفشه ها
 در جعبه های خاک
 یک روز می توانست
 همراه خویشتن
ببرد هر کجا که خواست
 در روشنای باران
 در آفتاب پاک..

نویسنده : ن حسینی
تاریخ : سه شنبه نهم شهریورماه سال 1395
نظرات
از برکت تهران رفتن های گاه و بیگاه ما،
یکی ش،
نماز جماعت هایی ست،
که بعضی وقت ها برای پیدا کردن مسجد ش،
کمی آچمز میشویم!!
این دو سری آخر
قسمت مان، مسجد امام صادق ع بود..
این سری،
که نزدیک است به ایام باز شدن دانشگاه ها،
دانشجوهای کشورهای خارجی گویا زودتر برگشته اند..
توی صف نماز کنار یک دانشجوی هندی و دوستانش جاگیر شدم.
شیعه بودند و این خیلی دلچسب بود که تو خواهری شیعه داشته باشی در سرزمین هندوستان ..
نماز که تمام شد،
چون عجله داشتیم، زود از مسجد زدیم بیرون.
تشنه بودم و برای خرید آب رفتم به نزدیک ترین سوپرمارکت.
رفقای هندی، آنجا مشغول خرید بودند.
دنبال جنسی میگشتند که اصرار داشتند هندی اش را پیدا کنند.
و فروشنده میگفت هندی اش را نداریم.
ایرانی داریم، از هندی بهتر..
و باز آنها به هندی با هم مشورت میکردند..
و باز فروشنده تاکید میکرد ایرانی بخرید خیلی بهتر است!
اینکه چند دانشجوی هندی، توی کشور دیگر، دنبال جنس هندی باشند، خیلی جای تامل دارد..
داشتم فکر میکردم،
من، توی دریای جنس ایرانی، چقدر ایرانی میخرم؟! حالا توی مملکت غریبه اش، پیشکش....

نویسنده : ن حسینی
تاریخ : دوشنبه یکم شهریورماه سال 1395
نظرات
خدا همه رفتگان را بیامرزد..
آقاجونم، یک بازی داشت
که هروقت میدید ما بچه ها، زیادی داریم شیطنت میکنیم،
و صدای مامان ها الان است که بلند شود،
این بازی را با ما انجام میداد..
که هم انرژی ما را بگیرد،
و هم مخ مان چند دقیقه ای منگ شود و نتواند شیطنت جدید طراحی کند!

بازی از این قرار بود که
نوک انگشت شست دست راست را میگذاشتیم وسط گل قالی لاکی مامان جون،
و بعد دورش میچرخیدیم..
هرکس باسرعت بیشتر و زمان بیشتری میچرخید،
برنده بود!!
البته معمولا برنده معلوم نمیشد.
چون بعد چند لحظه یا از دایره خارج میشدیم،
یا سرمان گیج میرفت و یادمان میرفت زمان چقدر بود!
و خلاصه علاف بودیم با این بازی آقاجون..
رسما فقط مدتی دور خودمان چرخیده بودیم!!


پ.ن:
با سپاس از لطف همه رفقا، و ضمن ابراز ارادت به محضرشان...


خیلی وقت است که جشن تولد گرفتن برای خرس گنده ای چون من، لطفی ندارد..
و تبریک ها بیش از آنکه حالم را جا بیاورد،
کلافه تر م میکند..
نه جهت تعارفات و مناسک ش..
که وقتی نگاه میکنم و میبینم
که ای دل غافل
نزدیک سی سال گذشت
و من همچنان هیچ حرکت مثبت قابل ذکری برای دنیا و اخرتم نکرده ام،
بیش از شعف تولد تولد، تولدم مبارک؛
غربت بی حاصلی به جانم چنگ میزند..
دنیای من بیشتر شبیه همان بازی آقاجون است..
دور خودم چرخیده ام..
در دایره ای بسته..
کی این دایره خواهد شکست و سرم از گیجی این بازی ، جا خواهد آمد، و ملطفت خواهم شد چه بر سرم آمده، خدا میداند..!
.
.
.
طول زندگی آدمها را،
از سر قراردادهای نجومی-که شاید با حقوق های نجومی بی ربط نباشد!-
به اعتبار روز و ماه و سال میسنجند..
اما
حقیقت آن است
که اندازه گیری عمق زندگی آدمها،
با این اعداد مسخره
جز کاری بیهوده نیست..
به قول رفیقی
طول زندگی خیلی مهم نیست..
عرض زندگی ست که مهم است..
چه بسا پیری که طول عمری دارد به بلندی چنار، و بهره ای از بودنش نبرده..
و در مقابل،
رندی، که در سیزده سالگی به سلوک رسیده..
و در محضر مرادش به ناز جای گرفته..
.
.
.
و من
با بیم و امید
هر آن
به این می اندیشم
که در چه حالم؟؟
و در پایان این فرصت کوتاه باقی مانده،
چیزی برای ارائه دارم یا نه؟!
در این بازار که من از آن میگویم،
اگر نخرندت،
تمام عمر را باخته ای..
چه بیست سال، چه سی، چه صد سال عمر کرده باشی..

پ.ن:
خدایا!
به غربت ما رحم کن..


 
 
.
.
راوی! بخوان به نام تجلی، به نام نور

************************

خدایا از زبان امام صادق (علیه السلام) شنیدم
كه به داود(علیه السلام)وحی فرمودی :

" به من شاد باش و با یاد من سرخوشی کن و از نعمت مناجات با من برخوردار شو. "

خدایا خودت می دانی من نه داودم و نه حتی در حد بند كفش آن بزرگوار (هرچند مدل كفششان را هم نمی دانم!)

و اگر این نكته های ناب فقط برای آن هاست، پس چرا صدای خودت را به گوش بقیه می رسانی؟!

و اگر با ما هم هستی پس منم می خوام

می خوام با تو شاد باشم و به خاطر تو سرخوشی کنم و از نعمت مناجاتت برخوردار باشم

خدایا نگاه كن، این دفعه جدی گفتم!

منم می خوام...

************************

گر کوه ها متزلزل شوند، تو پایدار بمان.
دندان ها را به هم بفشر و سرت را به عاریت به خداوند بسپار
و پای ها، چونان میخ در زمین استوار کن
و تا دورترین کرانه های میدان نبرد را زیر نظر گیر
و صحنه های وحشت خیز را نادیده بگیر
و بدان که پیروزی وعده خداوند سبحان است.
نهج البلاغه خطبه 11

************************

اگر بمانیم ، میگندیم.

************************
دل های مؤمنان که به هم وصل می شود، آب کُر است. وقتی به علــی علیه السّلام متّصل شد، به دریا وصل شده است...شخصِ تنها ، آب قلیل است و در تماس با نجاست نجس می شود ، ولی آب کُر نه تنها نجس نمی شود ، بلکه متنجس را هم پاک می کند."

************************

" هیچ موجودی از هیچ موجود دیگری راضی نمی‌شود، مگر به وساطت مقام امام هشتم؛ هیچ انسانی به هیچ توفیقی دست نمی یابد و خوشحال نمی شود، مگر به وساطت مقام رضوان رضا (سلام الله علیه)؛ و هیچ نفس مطمئنه ای به مقام راضی و مَرضی بار نمی‌یابد، مگر به وساطت مقام امام رضا! او نه چون به مقام رضا رسیده است، به این لقب ملقّب شده است! بلکه چون دیگران را به این مقام می‌رساند، ملقّب به رضا شد.

اهداف جزئی هم مشمول این اصل کلّی است. اگر کسی در کارهای جزئی موفق شد و راضی شد؛ چه بداند، چه نداند به برکت امام رضا(ع) است. اگر فرزندی کوشید، رضای پدر و مادر را فراهم کرد؛ چه بداند و چه نداند، به وساطت مقام امام رضا(ع) است. و اگر عالم حوزوی یا اندیشور دانشگاهی به مقام علم و دانش بار یافت و بر کُرسی استادی تکیه زد و راضی شد؛ چه بداند، چه نداند به وساطت مقام ایشان است."

آیت الله جوادی آملی


************************

بهم فحش بدید ولی فینگیلیش نظر نذارید.
نه میخونم، نه منتشر میکنم!!


************************
با خودم خیلی فکر کردم.
دیدم زبان سرخم سرم را به باد میدهد. چه سرم سبز باشه چه نارنجی چه هر رنگ دیگری..
حتی وقتی مینویسم هم هزار بار کلمات را کاوش میکنم.. و مدام با پاکن های دیجیتالی روی صفحه های نور عصر سرعت ویراژ میدهم..
عاقبت به این نتیجه رسیدم که دهانم را مهر کنم و قلم را زنجیر کنم که هرچه خواست ننویسد.. و بیشتر از اینها به آنچه میدانم عمل کنم..
بلکه خدا فرجی کرد و داشته هایم را به دانسته هایم نزدیکتر کرد..
و از همه ی آنها که مرا به قدر هجایی میشناسند ملتمس دعا هستم که خدا در این راه در حقم عمل کند..
باشد که عقلم را عاشق و عشقم را عاقل کند..
و بعدش را خودش میداند..
خواه بسوزاند..
خواه دوا کند..
که سوختن را حلاوتی دیگر است...
.
.


ن حسینی