تبلیغات
مهرازی - مطالب اردیبهشت 1395
 

تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : ن حسینی
تاریخ : چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشتماه سال 1395
نظرات
حالش که خیلی از احوالات کاری میگیرد
میزند به در و دیوار..
که برود از آن پست پر مشغله ی پر حدیث...
امروز دیگر پیشنهاد عجیبی داد
که برود گاوداری کار کند..
میگوید سر و کله زدن با گاوها،
خیلی ساده تر از بعضی آدم هاست..
حرفش را دربست قبول دارم..
و برای این نتیجه متأسفم..

ربنا
افرغ
علینا
صبرا
...

نویسنده : ن حسینی
تاریخ : سه شنبه بیست و یکم اردیبهشتماه سال 1395
نظرات
بچه بودیم
محرم افتاده بود بهار..
و محرم که بیفتد در بهار یعنی محرم است و نسیم خنک بهار..
صبح ها منزل پدر زن دایی، زیارت عاشورا میخواندند..
و زیارت عاشورای آنجا، یعنی من و درخت های گوجه سبز و شش و نیم صبح و جیب های کوچک روپوش مدرسه..
و حاجی در این ده روز حتی یک بار هم اعتراض نکرد که بچه کمتر بخور، رو دل میکنی.. گوجه سبز ناشتا..
من بودم و عنایت امام حسین ع..
و حاجتی که انگار در دم برآورده شده بود..


حالا باز منم و میلاد امام حسین ع و فصل گوجه سبز..
کاش  درخواست های ما مثل همان باغ گوجه سبز بود..
بعد چندین سال که لب نزدم به گوجه سبز
امسال گوجه سبز میخورم و با خودم مرور میکنم که همه ی این سالها چه چیزهایی خواسته ام و داده اند..
و چه بهترند چیزهایی که نخواسته ام و داده اند..



پ.ن:
برای این روزهای ما
این روزهای دوستان ما
و این روزهای امت ما
بیشتر دعا کنیم..

لینک های مرتبط: همینجوری بخوانید.. ,
نویسنده : ن حسینی
تاریخ : جمعه هفدهم اردیبهشتماه سال 1395
نظرات
قسمت که نیست برویم شهر آفتاب 
و سری بزنیم به نمایشگاه کتابی که باز هم پر از حرف و حدیث شده..
ولی
دیروز که تلویزیون داشت گزارشی پخش میکرد از نمایشگاه و وضعیت بن کارت ها یاد خاطره ای افتادم
که هر وقت با رفیقم مرورش میکنیم کلی میخندیم..
حیف که در فضای نوشتار، نمیشود بعضی حالات را خوب توصیف کرد..
و شاید قلم من قاصر است..
وگرنه یک استندآپ کمدی نوشتاری رخ میداد..


*
اولین سالی که راهیان نور به طور حجمی برگزار شد در سراسر کشور
ما و چند نفر از رفقا به همراه یکی دو نفر از برادران سازمان بسیج دانش آموزی راهی اهواز شدیم.
اینکه چطور رفتیم، خودش یک طنز مجزاست..
شش تا خانم و دو آقا. با قطاری که بالاخره در اراک به آن رسیدیم و تا اهواز ما را رساند..
یعنی ما از کرج تا اراک مثل کارتون ها، دنبال قطار دویدیم..
بماند..

در اهواز و اردوگاه گلف،
بنا به ضرورت تصمیم بر این شد که بخشی از فضای لخت سوله استان را به نمایشگاه کتاب اختصاص دهیم.
تا آمدن دانش آموزان به فضا یکی دو روز بیشتر باقی نبود. و تقریبا هیچ کاری انجام نشده بود..
در اهواز دنبال انتشارات بودیم که ناگهان چشم مان خورد به بیلبوردی که نوشته بود نمایشگاه کتاب اهواز..
آدرس را از روی بیلبورد یادداشت کردیم 
و افتادیم دنبال پیدا کردن آدرسی که ده بار قبل از آن از جلوش رد شده بودیم..
نمایشگاه چند سالن مجزا داشت و کتابهایی که خیلی شان به درد مقصود ما میخورد..
فقط  بودن انتشارات سوره مهر، باعث میشد ما بخش زیادی از نیازهامان را تأمین کنیم..
فقط یک مشکل همیشگی وجود داشت...
تأمین مالی....

تأمین مالی و بودجه وقتی اسمش می آید یعنی از یک جایی به بعد فقط باید تماشاچی بشوی..
و خرید تعطیل میشود..

تا اینکه یکی از مسئولین غرفه چند راهکار به ما داد که با توجه به زمان و مکان ، یکی ش به درد ما خورد...
به هر فرد که در نمایشگاه شرکت میکرد با ارائه ی کد ملی تا سقف مبلغی، بیست درصد تخفیف ارائه میشد..
ما چهار نفر بودیم.
و بقیه مانده بودند در گلف.
بعد از کلی رایزنی با مسئول نمایشگاه 
قرار شد ما هر چقدر که میتوانیم، به او شماره ملی ارائه کنیم،
تا او بر اساس آن به ما بن تخفیف بدهد..
و اینجا بود که داستان کد ملی گرفتن شروع شد.
ظرف نیم ساعت ما نزدیک به شصت هفتاد کد ملی داشتیم..
هر کس زنگ میزد به خانواده اش و کد همه ی اعضا را میگرفت.
یکی از برادر ها از قضا وقتی به خانه زنگ زد کل ایل و تبار آنجا جمع بودند و کلی شماره ملی نصیب ما شد..
آن بنده خدا تند تند همه را مینوشت و برگه پر میشد..

مسئول نمایشگاه که دید تعارف شابدالعظیمی اش دارد جدی میشود
وقت را تمام کرد و بن گروهی صادر کرد..
از قِبَل آن بن گروهی ، ما چند میلیون کتاب خریدیم
و یک صرفه جویی اساسی هم برای سازمان انجام شد..
و از طرفی نمایشگاه کتاب داخلی خوبی هم برای دانش آموزان مهیا شد..
و خلاصه از هیچ، نمایشگاه در آمد!

گرچه همه ی اینها لطف خدا بود و هست..


شاید اگر بعضی خاطرات این چنینی در زندگی ما نبود
و بعضی مسائل را از نزدیک لمس نکرده بودیم؛
حالا باورمان میشد بعضی حرف ها و گفتگو های مسئولین مرتبط امروز را..
ولی وقتی خودت چیزی را تجربه کرده باشی
و بدانی با تلاش و نیروی ایمان و تدبیرهایی ساده ، میشود فضاهایی بهتر برای مخاطبی که میشناسی اش ، ساخت؛
دیگر این عملکردهای فشل، بی تدبیر، نابخردانه و مملو از غرور فردی را نمیپذیری..

باشد که خدا همه ی ما را هدایت کند..
و عاقبت مان را ختم به خیر..

نویسنده : ن حسینی
تاریخ : جمعه دهم اردیبهشتماه سال 1395
نظرات
ما حتی در گوگل پلی هم هنوز تحریم هستیم..
سوئیفت که دیگر تیله بازی ست..


نویسنده : ن حسینی
تاریخ : پنجشنبه نهم اردیبهشتماه سال 1395
نظرات
گاهی آدمیزاد برای گفتن و نوشتن ، یک سینه حرف دارد
اما دریغ که نمیشود گفت و نمیشود نوشت..
اینها را نمیدانم چطور باید ماندگار کرد..
هنوز زبان گویای این دست کلمات را کشف نکرده ام..

بگذریم..


حس های این روزها شاید فقط برای من بماند و اگر کسی خواست بداند که چه میگذرد،
خودش، برود، و تجربه کند..


بی ربط نوشت:
شد دوازده سال که نیستی.
اصلا قصد گله و حتی دلتنگی ندارم..
به تعریف جدیدی از تو رسیده ام.
دوست داشتم با هم گفتگو کنیم بر سر این روزها..
ولی خب تو فقط میتوانی بشنوی..
با تو حتی میشود بدون هجا حرف زد..
از تو کنایه فهم تر، توی نزدیکان ندارم..

حالا تو کنایه ام را بگیر..
تو که از این مسیر عبور کردی..

این ماه، با اتفاقات پیرامونش 
و سوره قدر و کوثر ش
دارد حال عجیبی به خودش میگیرد..

به حضرتش سلام مرا برسان..
و بگو دریابدمان..

به امید دیدارت.

مرتبط با: دلمشغولی ها ,
نویسنده : ن حسینی
تاریخ : یکشنبه پنجم اردیبهشتماه سال 1395
نظرات
زیر شمشیر غمت
رقص کنان باید رفت..

 
 
.
.
راوی! بخوان به نام تجلی، به نام نور

************************

خدایا از زبان امام صادق (علیه السلام) شنیدم
كه به داود(علیه السلام)وحی فرمودی :

" به من شاد باش و با یاد من سرخوشی کن و از نعمت مناجات با من برخوردار شو. "

خدایا خودت می دانی من نه داودم و نه حتی در حد بند كفش آن بزرگوار (هرچند مدل كفششان را هم نمی دانم!)

و اگر این نكته های ناب فقط برای آن هاست، پس چرا صدای خودت را به گوش بقیه می رسانی؟!

و اگر با ما هم هستی پس منم می خوام

می خوام با تو شاد باشم و به خاطر تو سرخوشی کنم و از نعمت مناجاتت برخوردار باشم

خدایا نگاه كن، این دفعه جدی گفتم!

منم می خوام...

************************

گر کوه ها متزلزل شوند، تو پایدار بمان.
دندان ها را به هم بفشر و سرت را به عاریت به خداوند بسپار
و پای ها، چونان میخ در زمین استوار کن
و تا دورترین کرانه های میدان نبرد را زیر نظر گیر
و صحنه های وحشت خیز را نادیده بگیر
و بدان که پیروزی وعده خداوند سبحان است.
نهج البلاغه خطبه 11

************************

اگر بمانیم ، میگندیم.

************************
دل های مؤمنان که به هم وصل می شود، آب کُر است. وقتی به علــی علیه السّلام متّصل شد، به دریا وصل شده است...شخصِ تنها ، آب قلیل است و در تماس با نجاست نجس می شود ، ولی آب کُر نه تنها نجس نمی شود ، بلکه متنجس را هم پاک می کند."

************************

" هیچ موجودی از هیچ موجود دیگری راضی نمی‌شود، مگر به وساطت مقام امام هشتم؛ هیچ انسانی به هیچ توفیقی دست نمی یابد و خوشحال نمی شود، مگر به وساطت مقام رضوان رضا (سلام الله علیه)؛ و هیچ نفس مطمئنه ای به مقام راضی و مَرضی بار نمی‌یابد، مگر به وساطت مقام امام رضا! او نه چون به مقام رضا رسیده است، به این لقب ملقّب شده است! بلکه چون دیگران را به این مقام می‌رساند، ملقّب به رضا شد.

اهداف جزئی هم مشمول این اصل کلّی است. اگر کسی در کارهای جزئی موفق شد و راضی شد؛ چه بداند، چه نداند به برکت امام رضا(ع) است. اگر فرزندی کوشید، رضای پدر و مادر را فراهم کرد؛ چه بداند و چه نداند، به وساطت مقام امام رضا(ع) است. و اگر عالم حوزوی یا اندیشور دانشگاهی به مقام علم و دانش بار یافت و بر کُرسی استادی تکیه زد و راضی شد؛ چه بداند، چه نداند به وساطت مقام ایشان است."

آیت الله جوادی آملی


************************

بهم فحش بدید ولی فینگیلیش نظر نذارید.
نه میخونم، نه منتشر میکنم!!


************************
با خودم خیلی فکر کردم.
دیدم زبان سرخم سرم را به باد میدهد. چه سرم سبز باشه چه نارنجی چه هر رنگ دیگری..
حتی وقتی مینویسم هم هزار بار کلمات را کاوش میکنم.. و مدام با پاکن های دیجیتالی روی صفحه های نور عصر سرعت ویراژ میدهم..
عاقبت به این نتیجه رسیدم که دهانم را مهر کنم و قلم را زنجیر کنم که هرچه خواست ننویسد.. و بیشتر از اینها به آنچه میدانم عمل کنم..
بلکه خدا فرجی کرد و داشته هایم را به دانسته هایم نزدیکتر کرد..
و از همه ی آنها که مرا به قدر هجایی میشناسند ملتمس دعا هستم که خدا در این راه در حقم عمل کند..
باشد که عقلم را عاشق و عشقم را عاقل کند..
و بعدش را خودش میداند..
خواه بسوزاند..
خواه دوا کند..
که سوختن را حلاوتی دیگر است...
.
.


ن حسینی