تبلیغات
مهرازی - مطالب آذر 1392
 

تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : ن حسینی
تاریخ : شنبه سی ام آذرماه سال 1392
نظرات




روی تصویر کلیک کنید.

نویسنده : ن حسینی
تاریخ : سه شنبه بیست و ششم آذرماه سال 1392
نظرات

این مطلب در تاریخ 5 بهمن 1389 در وبلاگ قبلی یانون منتشر شده بود و تنها به منظور آرشیو شدن این جا هم منتشرش می کنم.

-------------------------

شهر مکه، شهر بزرگی نیست. حداقل آن گونه که ما از شهر بزرگ، تهران و دیگر ابرشهرهای عالم را مراد می کنیم، بزرگ نیست. مکه خیلی که باشد تازه می‌شود به وسعت دو سه منطقه‌ی تهران!
هر ساله موسم حج در حدود دومیلیون زائر، شیک و سفیدپوش در مکه جمع می‌شوند، می‌آیند و می‌روند، می‌گردند و مروه را تا صفا، صفا می‌کنند! همین دو میلیون و اندی با هم به عرفات می‌روند، اصطلاحا وقوف می‌کنند. شب را می‌مانند و بعد مشعر و آخر سر منا....
مناسک دارد حج؛ آخر. دو میلیون و اندی انسان سفیدپوش در چند روز ناقابل همه‌ی شهر را پر می‌کنند و آداب به جا می‌آورند. شهری که چندان بزرگ نیست؛ مکه...
همین دو میلیون و اندیِ هر ساله، مکه را یک‌پارچه هتل کرده... هتل‌های غولی‌پیکری که آسمان مکه را خراش داده‌اند و تا چشم کار می‌کند هم هتل است. دو میلیون و اندی زائر با تمام امکانات و لباس‌های شیک سفید. و درنمی‌مانی وقتی هر ساله خبر فوت گاهی تا صد نفر را می‌آورند که از فشار زیاد در منا وفات یافته‌اند؛ همه چیز طبیعی‌ست گویا....
×××
کربلا همان یکی دو منطقه از تهران هم نیست؛ به جهت مساحت! شهری کوچک با یک مرکز اصلی، همه چیز در کربلا دور حرمین شکل گرفته است و در طواف به دور آن... و شاید این بارز‌ترین شباهت میان کربلا و مکه باشد! همه چیز رو به سوی حرمین دارند.
تا چندی قبل که صدام حکومت می‌کرد، خبری نبود! یعنی نمی‌شد. چهل سالی بود که نمی‌شد. آن قدر که جوان‌‌های آن سال‌ها پیری خود را هم پشت سرگذاشته بودند و بر دل‌شان مانده بود داغ این نشدن! جوان‌های این سال‌ها هم هیچ خاطره‌ای نداشتند از آن‌چه در داستان‌ها برای‌شان می‌گفتند. آخر خفقان بود این چهل سال....
صدام که با خفت برداشته شد، گرچه به دست بدتر از خودش، اما کنار همه‌ی مناقشات سیاسی و دعواهای جنگ، چیزی آرام آرام میان مردم عراق پیچید. سینه به سینه...اربعین.
داغ پیرترها زنده شد و جوان‌ترها با دو چشم منتظر، تا ببینند آن چه را که در داستان‌های مادربزرگ‌هاشان شنیده بودند. محرم آمد. عراق بعد از چهل سالی دوباره سیاه پوش شد. کربلا غوغا بود اما، همه‌ی چشم‌ها انگار چشم انتظار اربعین بودند. زیارت اربعین؛ یکی از پنج علامت شیعه......
×××
هر سال خبرهای ضدونقیضی به گوش می‌رسد. یکی می‌گوید هفت، دیگری ده، فرمان‌دار کربلا اعلامیه می‌دهد که دوازده، و البته محلی‌ها باور ندارند به کم‌تر از پانزده! دوازده میلیون زائر شیعه! همه و همه در دو شبانه‌روز! شب اربعین را سعی می کنند در کربلا باشند روز اربعین، محشر به پا می کنند و شام اربعین می‌مانند و فردایش ناگهان شهر خالی می شود.
دوازده میلیون زائر، بی هیچ امکاناتی، با لباس‌های خاکی، شب و روز را در شهر سپری می‌کنند. نه هتلی هست نه اگر هم مسافرخانه‌ای باشد، این ظرفیت را دارد که انبوه زائران حسین (ع) را جای دهد.
کربلا در این چند شب و روز، شب و روز ندارد؛ نیمه‌های شب‌ش از میانه‌ی روز صحرای عراق گرم‌تر است؛ از حرارت تن‌ها.
این سال‌ها هیچ گزارشی نشده که کسی در فشار جمعیت زائران اربعین قالب تهی کند؛ بمب می‌گذارند نامردها؛ خیلی زن‌ها و بچه‌ها را می‌کشند اما کسی از فشار و نابه‌سامانی، از بی‌برنامه‌گی تلف نشده تا به حال... این جا مدیریت آل سعود نیست که جان بهایی نداشته باشد. این جا مدیر، حسین(ع) است پس جان اگر شرف یابد، به بهایی بی‌نهایت خریداری می‌شود، به بهای دیدار، شهود ... شهادت.
از ایران که باشی، با همه‌ی امکانات هم که عازم باشی، بیست کیلومتری کربلا باید نعلین‌های امکانات‌ت را بکنی، ماشین را رها کنی، بارها را بسپاری به کسی که با موتوری چیزی برای‌ت بیاورد و جایی در کربلا تحویل‌ت دهد؛ و پیاده راه بیافتی......
تو این طور هستی وگرنه مردم عراق از بصره، چهارصد کیلومتر را راه می‌آیند. پیاده از موصل می‌آیند از کرکوک می‌آیند! از همین نجف هشتاد کیلومتری می‌آیند؛ آن قدر که جاده‌ی نجف – کربلا متصل راهپیمایی ست سه روز و سه شب!
از ماشین که پیاده می‌شوی غبار صحرا که به چشمان‌ت عادت می‌کند، مقابل را تا افق، هیبت‌های تیره‌ای می‌بینی که باد قبا و عبا و چادرشان را به بازی گرفته است. سر به عقب که برمی‌گردانی، تا چشم کار می‌کند، صورت درهم رفته و آفتاب‌خورده اما آرام زائران حسین (ع) است و لب‌هایی که مدام تکان می‌خورند.
این که می‌نویسم تا چشم کار می‌کند را تا نبینی درنمی‌یابی؛ صحرای عراق، مسطح ست و چشم خیلی خیلی کار می‌کند، وقتی می‌نویسم تا چشم کار می کند، حساب کن این را.
توی ایرانی اگر حتی نخواهی هم یک روزی را پیاده در راهی! هر چند خیلی‌ها ترجیح می‌دهند که از نجف تا کربلا را پیاده بروند.
×××
یک روزی را پیاده‌ای و چه قیامتی‌ست این یک روز.....
پیرمردی عصا می‌زند و می‌ترسد که نرسد....
مادری بچه‌ی سه ساله‌اش را سوار جعبه نوشابه‌ای کرده و با تسمه‌ای می کشدش، چهارصد کیلومتر را گاهی، و بچه در تکان‌های جعبه غرق شادی و لذت ست.....
دسته‌ای دیوانه‌گی می‌کنند انگار.....
یکی حیران مدام مقابل را می‌نگرد و بعد آستین‌ش را به صورت‌ش می‌کشد و این را تا شب هزار بار دیگر تکرار می‌کند.
یکی قرآن به دست ، بلند بلند می‌خواند...
صداها همه گم‌اند، از بس همهمه است این دوازده میلیون را.........
چقدر معلول، بی پا، شل، علیل و ناتوان می‌بینی که خود را می‌کشند تا نکند نرسند فردا را... و یعضی‌شان یک ماهی زودتر راه می‌افتند.....
گم می‌کنی هزار بار، نه راه را، که خود را.
هزار بار از خودت منصرف می‌شوی وقتی می‌بینی همه از خودشان منصرف شده‌اند وقتی پا در راه گذاشته‌اند. ذوب می‌شوی در توده‌ی ملت! ناگهان برمی‌گردی! این‌ها توده‌ای مردمی با تعبیری کمونیستی نیستند! این‌ها از یک ملت نیستند. این‌ها امت‌ند. امت واحده‌ی اسلام. شعار نمی‌دهم! این را به عینه می‌بینی. می‌بینی که قطره‌ای هستی در دریای امت اسلام. از خودت منصرف می‌شوی...
خیلی ایرانی‌ها، از ترس مریضی یا هر چیز دیگری اول مسیر دوری می‌کنند از چایی‌ها و غذاهای موکب‌های اعراب که دوازده میلیون را با یک دسته استکان چای می‌دهند! و حتی نمی‌شویندشان! اما وقتی به نیمه رسیدی و منصرف شدی از خودت، می‌بینی که از هر چیزی بیشتر، تمایلت به همان چایی در استکان به ظاهر کثیف جوان‌ک عرب است که حالا دیگر نه جوان‌ک است نه عرب..... منصرف می‌شوی از خودت؛ به درون موکب‌های اعراب می روی.
خیلی پیش‌تر از سراسر سرزمین عراق هیئت‌های عزاداری -موکب- بار و بنه می‌بندند و می‌آیند در حاشیه‌ی اتوبان‌ها و جاده‌های منتهی به کربلا، بساط می‌گسترانند و تا چند روز بعد اربعین هم می‌مانند. آن قدر که ده دوازده کیلومتر پایانی اتوبان منتهی به شهر را مانند شهر می‌کنند از بس در کنارهم موکب می‌زنند و تو دیگر حتی صحرا را نمی‌بینی...همین موکب‌ها مدام چای و غذا و قهوه و نذری می‌دهند و همه‌ی ساعات روز می‌دهند و به همه می‌دهند و با زور می‌دهند و اگر نخوری اخم می‌کنند و تو که همین موکب قبلی ناهار خورده‌ای برای دل‌داری برادرت مجبوری دوباره و چندباره ناهار بخوری و چون دیگر نمی‌توانی راه بروی، باید چرتی بزنی و همین که می‌خواهی چرتی بزنی، با روی گشاده و اخلاق نیمه تند عربی می‌آید سروقتت و به زور هم که شده ماساژ و مشت و مالت می‌دهد...
و انگشت به حیرت می‌گزی و می‌مانی که او در قبیله‌ی خودش کسی‌ست برای خودش و حالا تو را مشت و مال می‌دهد و خادمی می‌کند و احترام می‌گذارد و تو را زائرالحسین(ع) خطاب می‌کند... عربی، عجمی را مشت ومال می‌دهد و خادمی می کند! مرده‌ست تمام سنت‌های جاهلی قدیم و جدید این‌جا... نه صحبت از نژاد و خون است –آن طور که در جهان کهن بود- و نه حرف از مال و منصب و جای‌گاه –آن گونه که در جهان امروز هست-. مرده است تمام سنت‌های جاهلی قدیم و جدید این‌جا....
از موکب اعرابی که بیرون می‌آیی تا چشم کار می‌کنی چشم ست و سر و دست ست و پا. می روی و می روی تا خورشید شرم کند غروب آخرش را و برود توان‌ش را جمع کند تا فردا بر ظهر اربعین بتابد.
به کربلا که می‌رسی راه حرمین را می‌دانی؛ بی‌تابلویی و یا راهنمایی.....
کربلا؛ همه‌ی شهر شده مثل روزهای شلوغ حرم امام رضا (ع) و از کیلومتری مانده به حرمین دیگر روضه‌ی منوره ی امام رضا (ع) مدام مقابل چشمان‌ت است.
به ندرت می‌توان درست گام برداشت و متوقف نشد. گاهی برای طی مسافتی صد متری، یک ساعت سرپایی و در زیر فشاری که گاهی با خودت تصمیم می‌گیری اشهدت را بگویی، حادثه که خبر نمی‌کند!
راستش خودت هم بدت نمی‌آید دیگر نروی، همین جا بمانی؛ جان بدهی. هر کس را اربعین می‌بینی، در نگاهش می خوانی که یک آرزو دارد انگار... که نرود. بماند. تا همیشه.
×××
با این وجود اعراب بادیه را - که گاهی پانزده روزی را پیاده آمدهاند و از خاک صحرا خورده‌اند و خون دل، - می‌بینی می‌آیند با کاغذی در دست که زیارت معروف اربعین اباعبدالله الحسین (ع) را در آن با هزار غلط املایی و نگارشی نوشته‌اند، شروع می‌کنند با صدای بلند و انگار اعتراض و البته عجز و شوق و مهر؛ شروع می‌کنند تندوتند خواندن و تمام که می‌شود کاغذ را تا می‌کنند و می‌روند با موج همیشه جاری تا ضریح، به ضریح که می‌رسند می‌بوسند و نمی‌مانند و می‌آیند و می‌روند بین‌الحرمین و از دور سلامی به عباس(ع) وفا می‌کنند و بعد وارد می‌شوند و زیارتی مختصر و راهی می‌شوند به دیارشان!
همه چیز در ساعتی -کم‌تر- رخ می‌دهد و راهی می‌شوند! پانزده روز خاک صحرا و خون دل، ساعتی عرض ارادت و شوق و نیاز و دوباره روزها خاک صحرا و خون دل ... و نیروی به قدرتِ یک سال
و آتشی که هرگز خاموش نمی‌شود.
×××
این تمام اربعین حسین است.
و تو که عادت داری به بغل گرفتن ضریح امام رضایت و دردودل کردن از کوچک و بزرگ زندگی‌ات با او ساعت‌ها، حیران می‌مانی! آخر این چه آتشی‌ست که لهیب‌ش دامن این امت را گرفته است. چه دردی ست که درمان ندارد. چه سودایی ست که پایان ندارد. این حسین کیست که عالم همه دیوانه ی اوست .......
می‌مانی از این نمایش عظیم بشری! می‌مانی از این بزرگ‌ اجتماع انسانی روی کره‌ی خاک! می‌مانی از آتشی که بعد از هزاروچهارصد سال هر روز سوزان‌تر است! می‌مانی ازآن چه دارد در عالم رخ می‌دهد!
شرمنده می‌شوی از تجربیات اندک‌ت! شرمنده می‌شوی از دنیای کوچک‌ت! شرمنده می‌شوی از نداری‌ت؛ که دارایی‌ش پنداشته‌ای! شرمنده می‌شوی از این که هستی! هنوز هستی....
همه را دوست داری! دوست داری همه‌ی عرب‌ها را در آغوش بگیری و زارزار غریبی امت را گریه کنی! دوست داری سر به دامن زن‌های بادیه بگذاری و سیر گریه کنی. دوست داری این امت را.......دوست داری!
×××
شب هنگام، کربلای ملتهب داغ روز اربعین، کسی پر نمی‌زند!
شهر بعد از ده‌ای که روی آرامش ندیده حالا آرام‌تر از همیشه است.
حالا نوبت آسمان است؛ تا ببارد!
و می‌بارد و می‌بارد! آن قدر که زمین را آب برمی‌دارد! آن قدر که غصه می‌خوری به حال برادران موکبی‌ت که زیر باران چه می‌کنند!؟ آن قدر که ازخودت و مسافرخانه‌ی محقرت شرم‌ت می‌گیرد. باران می‌آید! مگر باران بتواند این آتش را موقتا بخواباند و این داغ را برای امسال هم مهر کند تا مگر سالی دیگر و اربعینی دیگر بیاید تا این داغ سر به مهر دوباره سر وا کند!
مردم خیلی راحت و خیلی ساده با هم حرف می‌زنند و اخبار چهل تنی را که در بمب‌گذاری محله شمالی شهید شده‌اند، رد وبدل می‌کنند. همه چیز عادی‌ست. همه می‌دانند که بعضی از رازها تنها به خون فاش می‌شوند. هیچ کس باکی ندارد و تازه آه گرم حسرت زیاد می‌بینی؛ که چرا من نه!؟

×××
اربعین راز سربه‌مهری‌ست که هنوز گویا زمان افشای آن نرسیده است....
اربعین محشر کبرایی‌ست که هنوز تجربه‌ی بشر لیاقت حضورش را نیافته است.
اربعین را از قاب تصویر تلویزیون‌ها و از روزن رسانه‌ها نمی‌توان دید!
باید مزه‌اش کنی تا بفهمی چه می‌نویسم؟
اربعین .....
---------------------------------
پی‌نوشت:
- این بریده ای از سفر سال قبلم بود با کاروان بچه های هنر ، اربعین حسینی ، کربلای معلی.....
- آخ که هنر و هنرمند چه باری بر دوش دارند!


برگرفته شده از yanon.blog.ir


تمام حاجت مجنون
اشاره ی لیلاست...

لینک های مرتبط: منبع ,
نویسنده : ن حسینی
تاریخ : یکشنبه بیست و چهارم آذرماه سال 1392
نظرات
پنجشنبه و جمعه آزمون نظام مهندسی داشتم.
اینقدر فضای محل برگزاری آزمون سرد بود که در شرف سرماخوردگی ام..
متن زیر یک گزارش اجمالی ست
از حواشی امتحان طراحی روز جمعه..

ضمن اینکه
این پست، هزارمین پست وبلاگ مهرازی ست..



جمعه - 22 آذرماه 92 - دانشگاه خوارزمی ( تربیت معلم کرج) - سلف سرویس

-

ساعت از 8 و نیم گذشته و هنوز آزمون طراحی معماری نظام مهندسی برگزار نشده.
البته روی کارت نوشته ساعت شروع امتحان 8و نیم!

بچه ها هنوز در حال سلام و احوال پرسی و رد و بدل کردن اطلاعات هستند..
مناسب ترین جا برای برگزاری آزمون طراحی در این دانشگاه سلف آن است، 
به شرط اینکه
بوی سس قرمز و گوجه فرنگی نیاید..
و میزها را به جای دستمال خشک ، یک روز قبل تر با الکل یا لااقل یک دستمال تمیز مرطوب، پاک میکردند که اینقدر چرب نباشد..!
آدم برای ترسیم که سرش را پایین میبرد ، بوی تمام خاطرات میز توی مشام ش میدود!!!
نان خشک هم که گوشه ی دیوار و لب پنجره و گاهی زیر پای بچه ها یافت میشود...

از اینها که بگذریم تلاش بی وقفه ی مراقبان برای نشاندن بچه ها برای شروع امتحان ستودنی ست!
گرچه کلا گوش کسی بدهکار نیست و به محض دیدن یک آشنا به سمت او میروند و الخ...
امتحان طراحی، یک گردهمایی درسی است به بهانه ی آزمون! و تازه شدن دیدارهای بچه هایی که سالها از هم بی خبر بودند، بعضا..

هوا بیرون بارانی است و جان میدهد برای یک پیاده روی آرام....

-
دفترچه بالاخره پخش شد ... درست ساعت 10 دقیقه به 9.

مراقب ها انگار تا حالا با بچه های معماری سر و کار نداشته اند..
نمیدانند که بچه های معماری را نمیشود 9 ساعت ساکت نگه داشت!
بچه ها قطعا با هم حرف میزنند. وسیله قرض میگیرند و حتی گاهی قضیه team work میشود!

-
ساعت 9 است و آزمون شروع شده.
یک ساختمان مسکونی با سوپر مارکت. زیر زمین و همکف و طبقه اول و دوم و برش؛ با مخلفات...

-
ساعت 12:28
برای 9ساعت امتحان، نه سازمان سنجش، نه نظام مهندسی و نه دانشگاه خوارزمی؛ هیچ تدبیری برای نماز بچه ها نکرده..
به تدبیر یکی از رفقا که گلیم آورده، نماز را در لابی ورودی با سنگ حیاط روبروی سلف و جهت یابی برادرهای حراست، برپا کردیم..
آن درحالی که نزدیکترین ساختما به سلف دانشگاه مسجد است...
ولی در مسجد را بسته اند! - این ته مهمان نوازی ست!-
و همه ی اینها یعنی مهندسی که قرار است برای آدمهای این جامعه، مسکن طراحی کند، 
در چشم نظام مهندسی و سازمان سنجش، خیلی بعد انسانی ندارد..
او فقط یک ماشین است
که باید 8 ساعت روی صندلی بنشیند و فقط طراحی کند..
انسان از منظر نظام مهندسی یعنی این..
و عجیب نیست اگر خانه های ما هیچ شباهتی با مأمن و سکونت گاهی برای کسب آرامش ندارند.
خانه های ما بیشتر شبیه آسایشگاه اند..
سلول هایی که فقط قرار است توی آن زنده بمانیم و به ظن خود آسوده باشیم..

و این همان آمپول تزریقی ِ انسان غربی ِ قرن معاصر است.

-

ساعت نزدیک 1بعد از ظهر است که توی ظرف های سفید یکبار مصرف، غذا میرسد..
البته با کوکاکولا...
و این یعنی آزمون از اینجا به بعد بوی مرغ میدهد..
گرچه از صبح هم اینجا بوی انواع مواد غذایی را تست کرده ایم!
سر جلسه ی امتحان نهار خوردن، چیزی ست که از آن متنفرم..
البته من با خودم از خانه غذا آورده ام.. ولی... ترجیح میدهم صبر کنم..

-

ساعت نزدیک به 4 بعد از ظهر است که دیگر توان نشستن ندارم..
گردنم روی سرم بند نمیشود و بدجور سردم شده..
امتحان یک ساعت دیگر هم ادامه دارد.
ولی دیگر باید بروم..

-
ساعت به 4 نرسیده بود که با بچه ها خداحافظی کردم و از سلف بیرون زدم..
هوا سرد بود همچنان..
ولی باران بند آمده بود..
مسیر طولانی سلف تا در خروجی را پیاده گز کردم..
تا بشود از آن دانشگاه که برای خودش یک محله است خارج شوم..


راستش
همچنان به این فکر میکردم
که آیا راه دیگری جز برگزاری یک امتحان طولانی،
برای سنجش مهندسان معمار نیست؟!
امتحانی که در آن نه به ساعت نیایش فرد توجه میشود و نه به نیازهای اولیه ی جسمی او..



نویسنده : ن حسینی
تاریخ : شنبه شانزدهم آذرماه سال 1392
نظرات

جام جهانی هم خوب است
به شرط اینکه
واقعا قدمی برای صلح بردارد..
فعلا که فقط نمایشی ست برای سرگرمی یک جهان بی سرگرمی..



نویسنده : ن حسینی
تاریخ : دوشنبه یازدهم آذرماه سال 1392
نظرات
چند روز پیش از یکی از شبکه های تلویزیون
یک همایشی پخش شد به اسم همایش پیشتازان رجعت به حجاب برتر.
این همایش قبلا توی یکی از ابلاغیات سازمان بسیج جا میگرفت به اسم چهره به چهره.
که مثلا می آمدند و آدم های چادری را شناسایی میکردند و ازشان چهره به چهره میپرسیدند که چرا چادری شدند؟!
بعد ازشان تقدیر و تشکر میکردند که حجاب برتر را انتخاب کرده اند.

این کار، کار بدی نیست
ولی به نظر حقیر این دست همایش ها در حال حاضر ، برای بسیج نه ضرورت دارد و نه اولویت.

توی خاطرات نسل های اول انقلاب هست که
آن اوایل که بسیج تشکیل شد
اصلا خبری از این همایش بازی ها نبود.
اصلا بسیج اهل همایش نبود..
بسیج اهل جهاد و عمل بود..
اهل کار جهادی و رضای خدا..
اهل راه انداختن کار خلق خدا..

آن روز که امنیت محله در خطر بود، بسیج امنیت محله را تامین میکرد..
آن روز که وقت درو محصول کشاورزان بود، میرفت کمک آنها..
اگر دهی معلم نداشت، میرفت یا برای آن ده معلم جور میکرد یا از بچه های بسیج آنکه توانایی اش را داشت، معلم آنجا میشد..
گره ی کار مردم را باز میکرد..
وقت جنگ میجنگید ..
پشت جبهه هم کمک میکرد به رزمنده ها و خانواده هایشان..
خلاصه
بسیج توی بطن جامعه بود!

الان ولی
بسیج محصور شده لای ابلاغیات سازمان بسیج.
لای همایش ها و جشنواره ها..
لای یک مشت کار بی خود و بی بازده..

بعضی از بچه های بسیج هم که کلا دچار توهم شده اند!
عرصه ها را با هم عوضی میگیرند..
به جای رحما بینهم، اشدا بینهم اند ..
بجای گوش به کلام مولا بودن ، گوش به فرمان زید و عَمر اند..

بعضی ها شان فکر میکنند فقط شستن دستشویی های جنوب برای رضای خداست و ثواب دارد.
یا فقط باید آشغال های گلزار شهدا را جمع کنند و یا آشغال های اردوگاه ها و کمپ های راهیان نور را!
و خودشان در شهر برای برگزاری ساده ترین همایش هایشان میشوند منبع تولید آشغال.. و گور بابای رفتگر شهرداری..

نمیدانم چرا قشر زیادی از بسیجی ها شده اند مثل بعضی از این مسئولین؛ فرمایشی و بی خاصیت!

توی خاطرات همسران شهدا
از شهید بابایی و شهید آبشناسان هست که
هرجا میرفتند آشغال های آن اطراف را جمع میکردند..
کلا یک طرح پاکسازی محیط انجام میدادند.

البته این کار الان دیگر در شان بعضی بسیجی ها و البته برخی مسئولین شان نیست!
شان آنها اجازه ی چنین حرکت های جهادی ای به آنها نمیدهد..

اگر کاری هم بکنند باید در قالب ابلاغیه باشد 
و هزار تا هم عکس بگیرند که ما این کار را کردیم 
و بعد هم همایش ش را برگزار کنند!!

تا وقتی نگاه بسیج، همایشی و ابلاغیه ای ست، و جذب به سبکِ ...... (غیرقابل ذکر!) راه به جایی نمیبرد..

قرار ما با پیر جماران این بود
که بسیج، مدرسه عشق باشد..
و لشکر مخلص خدا..

عشق با ابلاغیه پیش نمیرود..
و البته با همایش های بی خاصیت..


بخوانید آنچه مولای ما از فرهنگ بسیجی توقع دارد:







نظر خصوصی یکی از دوستان، که با اجازه ازش منتشر میکنم.


نرگس
دوشنبه 11 آذر 92 22:54



































توی اردوی مشهد امسال تمام تصوراتم از بسیج و تشکل هایی که می توانم دوستشان داشته باشم به هم ریخت. بلند شدیم و ایستادیم و اعتراض کردیم که آخر این نحوه برخورد آن هم توی طرح شجره طیبه صالحین درست است؟ خانم آمد و گفت : طرح صالحین اردوی جذب نیست که نگران آدم ها باشیم. آدم هایی که آورده ایم به خیال ما اصل قضیه را گرفته اند و آمده اند برای تربیت.اما اشتباه میکردیم و با یک سری آدم فلان و بهمان روبرو شدیم.
نمی دانم آن روز که رفتند پیش آقا، گزارش دادند که بعد از اردوی جذب،خنده و تفریح و ادب را گذاشتیم کنار و با اشد مجازات با بچه ها برخورد کردیم یا نه؟ نمی دانم گفتند ما به بچه ها دروغ هم میگفتیم با وضوح بالا برای اینکه کارها راه بگیرد؟بعد بهانه هم آوردند که مثلا شوخی بود البته ها! یا اگر فلان ناسزا را گفتیم مزاح فرمودیم با بچه های طرح صالحین که جنبه هم دارند؟ گفتند چه گندی زدند به حق الناس و چه گندی زدند به طرح صالحین؟گفتند همان خانم فلان آن قدر داد زد و توهین کرد که مسئول بسیج ما جابجا زد زیر گریه و گفت فقط بلیت بگیرید من بر میگردم؟ 
دوست داشتم آن جا می بودم و ببینم چه دروغ ها برای آقا سر هم می کنند ؟ می خواهند تا چشمشان به جمال ثریا روشن شود دروغ بگویند؟ یا از چشم های آقا خجالت می کشند؟
هنوز هم دلم پیش اردوست. خوب کاری کردند مشهد را برای طرح انتخاب کردندو خوبیش این است بعدها که مرورش می کنی، تمام اشتباه ها به یک سری جمله تبدیل می شوند و دیگر مهم نیست که آدمهایی که ادعای سیر مطالعاتی شهید مطهری را دارند و هزاران سال بسیج فعال بوده اند و به خیال واهی خودفقط خودشان چهارکتاب خوانده اند و علامه شده اند، چند شاخه،چند جوانه، چند نیت حتی، برای این شجره درست کردند؟آدم هایی که من را نخاله جامعه میدانستند که عمرش جز به بطالت نگذشته،شب قبل خوابشان به دروغ هایشان،به حق الناس،به توهین ها، بدخلقی ها و ناسازگاری هایشان هم فکر می کردند؟
خوب کردند روز آخری بیرق گبند طلا را آوردند و کشیدند روی سرمان و نائب فرستادند کربلا. روحیه ایرانی پایان بد را نمی پسندد و نمی پذیرد. این را از داستان ها و فیلمهایش میشود فهمید.ما هم خود را زدیم به حلالیت،مهم هم نبود.
اما حقیقتا دلم هنوز توی تشکل هاست. 
همه ما ایراد ها را می دانیم اما عجیب است که از دست هیچ کس انگار کاری ساخته نیست...

برخی گفتند که مگر بسیج کار جهادی ندارد..
اتفاقا بسیج سازندگی هم داریم.
ولی بسیار کم ند.
و بروبچه های جهادی در شرایط بسیار سختی کار میکنند. نه از نظر منطقه ی محروم.
بلکه از نظر نگاه های تنگ بسیاری از مسئولین در همین بسیج..

ولی آنچه مورد بحث است
تفکر غالب بسیجی هاست
بدنه ی بسیج از نظر سطح تفکر ضعیف شده..


نویسنده : ن حسینی
تاریخ : یکشنبه دهم آذرماه سال 1392
نظرات
نیوتون عزیز، 
با ارادت به شما و تحقیقاتِ بزرگِ علمی ات، 
جاذبه چیزی نیست که صندلی ها را بر زمین و ما را بر صندلی ها نگه می دارد،
جاذبه چیزی نیست که برگ های پاییز 1392 خورشیدی را به خاک می اندازد، 
جاذبه چیزی ست که کسی را کنار کسی نگه می دارد! 
جهان جاذبه اش را از دست داده است، 
و بگویی نگویی همه مان داریم گرداگردِ خودمان می پلکیم، 
بی تعلق، 
بی همه چیز!...

لینک های مرتبط: منبع ,
نویسنده : ن حسینی
تاریخ : چهارشنبه ششم آذرماه سال 1392
نظرات


توی شماره ی 433 همشهری جوان
آخرین صفحه ی داخلی
چشمم خورد به این تصویر:


کلا شرحی برایش ندارم..
شما توانستید شرح بدهید..

نویسنده : ن حسینی
تاریخ : دوشنبه چهارم آذرماه سال 1392
نظرات
داشتم متن توافق نامه ی تیم هسته ای را میخواندم که توی لینک های کناری چشمم به یک عنوان عجیب افتاد.


توی کانزاس مردم اینجوری هم میتوانند با خدا صحبت کنند.

راستش را بخواهید اصلا خوشم نیامد..
یک جورهایی بهم برخورد..
برای صحبت با خدایی که همه جا حاضر است و ناظر،
خدایی که از رگ گردن به من نزدیک تر است..
خدایی که از من به من عالم تر است..
خدایی که...
باید بریم توی خیابان، توی باجه، تا با او حرف بزنیم؟!

تازه آن کشیش مبدع این باجه کلی هم خوشحال بود که جرایم منطقه با این کار کمتر هم شده..
واقعا شاهکار کرده حضرت کشیش!!!



 
 
.
.
راوی! بخوان به نام تجلی، به نام نور

************************

خدایا از زبان امام صادق (علیه السلام) شنیدم
كه به داود(علیه السلام)وحی فرمودی :

" به من شاد باش و با یاد من سرخوشی کن و از نعمت مناجات با من برخوردار شو. "

خدایا خودت می دانی من نه داودم و نه حتی در حد بند كفش آن بزرگوار (هرچند مدل كفششان را هم نمی دانم!)

و اگر این نكته های ناب فقط برای آن هاست، پس چرا صدای خودت را به گوش بقیه می رسانی؟!

و اگر با ما هم هستی پس منم می خوام

می خوام با تو شاد باشم و به خاطر تو سرخوشی کنم و از نعمت مناجاتت برخوردار باشم

خدایا نگاه كن، این دفعه جدی گفتم!

منم می خوام...

************************

گر کوه ها متزلزل شوند، تو پایدار بمان.
دندان ها را به هم بفشر و سرت را به عاریت به خداوند بسپار
و پای ها، چونان میخ در زمین استوار کن
و تا دورترین کرانه های میدان نبرد را زیر نظر گیر
و صحنه های وحشت خیز را نادیده بگیر
و بدان که پیروزی وعده خداوند سبحان است.
نهج البلاغه خطبه 11

************************

اگر بمانیم ، میگندیم.

************************
دل های مؤمنان که به هم وصل می شود، آب کُر است. وقتی به علــی علیه السّلام متّصل شد، به دریا وصل شده است...شخصِ تنها ، آب قلیل است و در تماس با نجاست نجس می شود ، ولی آب کُر نه تنها نجس نمی شود ، بلکه متنجس را هم پاک می کند."

************************

" هیچ موجودی از هیچ موجود دیگری راضی نمی‌شود، مگر به وساطت مقام امام هشتم؛ هیچ انسانی به هیچ توفیقی دست نمی یابد و خوشحال نمی شود، مگر به وساطت مقام رضوان رضا (سلام الله علیه)؛ و هیچ نفس مطمئنه ای به مقام راضی و مَرضی بار نمی‌یابد، مگر به وساطت مقام امام رضا! او نه چون به مقام رضا رسیده است، به این لقب ملقّب شده است! بلکه چون دیگران را به این مقام می‌رساند، ملقّب به رضا شد.

اهداف جزئی هم مشمول این اصل کلّی است. اگر کسی در کارهای جزئی موفق شد و راضی شد؛ چه بداند، چه نداند به برکت امام رضا(ع) است. اگر فرزندی کوشید، رضای پدر و مادر را فراهم کرد؛ چه بداند و چه نداند، به وساطت مقام امام رضا(ع) است. و اگر عالم حوزوی یا اندیشور دانشگاهی به مقام علم و دانش بار یافت و بر کُرسی استادی تکیه زد و راضی شد؛ چه بداند، چه نداند به وساطت مقام ایشان است."

آیت الله جوادی آملی


************************

بهم فحش بدید ولی فینگیلیش نظر نذارید.
نه میخونم، نه منتشر میکنم!!


************************
با خودم خیلی فکر کردم.
دیدم زبان سرخم سرم را به باد میدهد. چه سرم سبز باشه چه نارنجی چه هر رنگ دیگری..
حتی وقتی مینویسم هم هزار بار کلمات را کاوش میکنم.. و مدام با پاکن های دیجیتالی روی صفحه های نور عصر سرعت ویراژ میدهم..
عاقبت به این نتیجه رسیدم که دهانم را مهر کنم و قلم را زنجیر کنم که هرچه خواست ننویسد.. و بیشتر از اینها به آنچه میدانم عمل کنم..
بلکه خدا فرجی کرد و داشته هایم را به دانسته هایم نزدیکتر کرد..
و از همه ی آنها که مرا به قدر هجایی میشناسند ملتمس دعا هستم که خدا در این راه در حقم عمل کند..
باشد که عقلم را عاشق و عشقم را عاقل کند..
و بعدش را خودش میداند..
خواه بسوزاند..
خواه دوا کند..
که سوختن را حلاوتی دیگر است...
.
.


ن حسینی