تبلیغات
مهرازی - مطالب دی 1391
 

تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : ن حسینی
تاریخ : سه شنبه بیست و ششم دیماه سال 1391
نظرات
باتری گوشی م باد کرده..
یادم نمیاد کتک ش زده باشم..
میگن خطر ناکه..
ممکن بترکه..
دیگه نتونست بیشتر از این حرفای منو طاقت بیاره..
.
.
یکی دو روز خاموشه..

نویسنده : ن حسینی
تاریخ : یکشنبه بیست و چهارم دیماه سال 1391
نظرات
مستی زوال عقل است 
و از این رو همرهِ بی خودی است، 
اما خمار مستی فانی است 
و حتی شُرب مدام نیز علاج درد نمی کند. 
تا زنده ایم 
هوشیاریم 
و هوشیار اسیر خود است، 
مگر آنکه شراب مرگ در کشیم 
که یکسره از عقل و از خود می رهاندمان؛ 
این سرّی است که در موُتوُا قَبلَ اَن تَموُتوُا فاش کرده اند؛ 
بنوشید و بمیرید..

برچسب‌ها: سید مرتضی آوینی ,
نویسنده : ن حسینی
تاریخ : پنجشنبه بیست و یکم دیماه سال 1391
نظرات
گاهی وقتها
که زیادی فکرم مشغول است
خدا
یک جوری گوشم را میپیچاند
که حساب کار دستم بیاید..

دهنم را ببندم
و یادم بیاید که به اولین رکن نماز بی اعتقادم..

به الله اکبر  ِ   تکبیره الاحرام...
وقتی خدا از همه چیز بزرگتر است
برای چه چشم های من
عدسی وار
همه چیز را بزرگ میبیند..
در حالی که خدا
از هر آنچه هست
و هر آنچه نیست
و هر آنچه خواهد بود
بزرگتر است...


نماز سه رکعتی م را،
چهار رکعت خواندم..

توی سلام رکعت چهارم
از شرمندگی
دلم میخواست بمیرم..

هنوز هم بغض میگیرد ..

مرتبط با: دلمشغولی ها ,
نویسنده : ن حسینی
تاریخ : چهارشنبه بیستم دیماه سال 1391
نظرات

آدم های توی این عکس
حالا هرکدامشان
یک جای دنیا 
دارند زندگی شان را میکنند..

کسی شده اند..
یا 
هیچ کس نشده ند..

ولی
همه ی آدم های این عکس
به این مرد جا افتاده
به اندازه دنیا دنیا
مدیون ند..


این عکس برای آدم های توی آن
یک دنیا خاطره ست..

اگر دلشان خواست
توی بخش نظرات
خاطراتشان را بنویسند..

خاطرات پایگاه های تابستانی دانش آموز محوری..
که از صدر تا ذیلش 
همه دانش آموز بودند..

طرحی که
با آمدن آدم های قد کوتاه
روی زمین ماند..

نویسنده : ن حسینی
تاریخ : سه شنبه نوزدهم دیماه سال 1391
نظرات


نویسنده : ن حسینی
تاریخ : دوشنبه هجدهم دیماه سال 1391
نظرات
اگر « شیدایی » را از انسان بازگیرند، هنر را باز گرفته اند؛ شیدایی جان هنر است، اما خود ریشه در عشق دارد. 
شیدایی همان جنون همراه عشق است؛ ملازم ازلی عشق، جنون و شیدایی عاطف و معطوف هستند و مُرادف با یکدیگرند. 
حق انسان را به جنون ستوده است: اِنّهُ کانَ ظَلوُماً جَهولاً. 

عاشق مجنون است و مجنون را با «عقل » میانه ای نیست؛ ظلوم است و جهول. 
و اگر این جنون عشق نبود، با ما بگو که انسان آن امنتِ ازلی را بر کدام گُرده می کشید؟ 
کدام گُرده است که ثقل این بار صبر آوَرد، جز مجنون ظلوم و جهول؟ 

در چشم عاشق جز معشوق هیچ نیست. 
با عاشق بگو که در کار عشق عقل ورزد، نمی تواند. با عاشق بگو که در کار عشق انصاف دهد، نمی تواند، عشق همواره فراتر از عدل و عقل می نشیند؛ جنون نیز. و اصلاً عشّاق می گویند که این جنون عین عدل و عقل است. 
عاقلان می گویند: خداوند عادل است. عاشقان می گویند: بَل عدل آن است که معشوق می کند
عاقلان چون گرفتار بلا شوند، گویند شکیبایی ورزیم که این نیز بگذرد، اما عاشقان چون در معرکه بلا درآیند گویند: 
اگر با دیگرانش بود میلی 
چرا ظرف مرا بشکست لیلی؟ 

عاشقان عاشق بلایند. دُرّ حیات در احتجاب صدف عشق است و آن را جز در اقیانوس بلا نمی توان یافت؛ در ژرفای اقیانوس بلا. عاشقان غواصان این بحرند و اگر مجنون نباشد، چگونه به دریا زنند؟ 
کار عشق به شیدایی و جنون می کشد و کار جنون به تغزُّل؛ تغزل ذاتِ هنر است. 
جنون سرچشمه هنر است و همه، از آن « زمزمه های بی خودانه » آغاز می شود که عاشق با خود دارد، در تنهایی. جنونش را می سراید، و این یعنی تغزل. باباطاهر را ببین! « عریان » است از لباس عقل، و همین جنون برای آنکه شاعر شود کافی است: 
مو آن رندُم که عصیان پیشه دیرُم 
به دستی جام و دستی شیشه دیرُم 
اگر تو بی گناهی، رو مَلک شو 
من از حوا و آدم ریشه دیرُم 

کار جنون به تغزل می کشد، و چگونه می تواند که نکشد؟ مگر چشمه می تواند که نجوشد؟ و چون می جوشد، مگر می تواند که غلغل نکند؟ چرا آب درعمق زمین نمی ماند و از چشمه ها فرامی جوشد؟ و این آب چیست و چرا در عمق زمین خانه دارد؟ 

دل « خانه جنون » است. پس ریشه شعر و تغزل نیز در دل است؛ در اعماق دل. اما دل نه آنچنان است که هر چه به عمق آن فرو روی از خود دورتر شوی؛ دل در عمق خویش به اصل وجود می رسد. از عمق دل راهی به آسمان ها گشوده اند. 
راز عشق را در این پیغام فاش کرده اند؛ ثُمّ استَوی اِلَی السّماءِ وَهِیَ دُخانٌ فَقالَ لَها و لِلاَرضِ ائتِیا طَوعاً اَو کَرهاً قالَتا اَتَینا طائِعینَ. « فرمود به آسمان و زمین که به سوی من بیایید، خواه یا نا خواه. گفتند: آمدیم از سر طوع و رغبت. » اینجا چه جای کُره است؟ 
و این عشق است، عشقی که آسمان ها و زمین را به سوی او می کشد. چون فرمود بیایید، دیگر چگونه آب از چشمه ها نجوشد؟ دیگر چگونه غزل ها ناسروده بمانند؟ 

حق با توست اگر فریاد اعتراض برداری که: « غزل فوران آتش است، نه جوشش آب. » آری، آتش درون است که فوران می کند. و راستی این غم چیست، که هم آتش است و هم آب؟ ناله هم آبی است بر سوز دل و هم بادی است که آتش را دامن می زند؛ یعنی قرار دل عشاق در بی قراری است. آب از چشمه ها می جوشد و تشنگان را سیراب می کند و باز به عمق زمین باز می گردد. 
غزل، گاه ترنم غلغل چشمه است: 

چو بر شکست صبا زلف عنبرافشانش 
به هر شکسته پیوست تازه شد جانش 
کجاست هم نفسی تا که شرح غصه دهم 
که دل چه می کشد از روزگار هجرانش 
و گاه فریاد هوهوی آتش فشان: 
این کیست این، این کیست این، هذا جنون العاشقین 
از آسمان خوش تر شده در نور او روی زمین 
بیهوشی جان هاست این یا گوهر کان هاست این 
یا سرو بستان هاست این یا صورت روح الامین 

... تغزل بیان شیدایی و جنون است و ذاتِ هنر نیز جز این نیست: تغزل. 

فرمود بیایید که گیاه در جست و جوی نور، سر از خاک بیرون می کشد. فرمود بیایید که آفتابگردان جانب شمس را نگاه می دارد... و خودش را بنگر، شمسی دیگر است طالع شده بر افق جالیز؛ یعنی که عاشق تشبه به معشوق می کند. فرمود بیایید؛ پس دیگر چگونه انسان غزل نسراید؟ 

می سراید، اما حزین. دل بیت الاحزان است و از بیت الاحزان امید مدار که جز ناله حُزن بشنوی. یار، هجران گرفته است تا شوق وصل هماره باشد؛ اما هجران، شوق و حزن را با هم بر می انگیزاند. جهان بی حُزن گو مباد که جهان بی حزن جهان بی عشق است، اما این حزن نه آن حزن است که خواجه فرمود: « کی شعر تَر انگیزد خاطر که حزین باشد؟ » این، آن شرر است که دلسوختگان را بر جان و دل افتاده است تا لیاقت لقا یابند. 

آنجا دارالقرار است و قُلناَ اهبطوُا مِنها جَمیعاً حکایتِ هجران و بی قراری ماست، نوشته بر لوح فطرت. و هنر حکایت این بی قراری است، حکایت این غربت. و از همین است که زبان هنر زبان همزبانی است، زبان غربت بنی آدم است در فرقت دارالقرار... و همه با این زبان آُنس دارند؛ چه در کلام جلوه کند، چه در لحن و چه در نقش؛ اُنسی دیرینه به قدمتِ جهان. 

برچسب‌ها: سید مرتضی آوینی ,
لینک های مرتبط: مجموعه مقالات ,
نویسنده : ن حسینی
تاریخ : جمعه پانزدهم دیماه سال 1391
نظرات

دلت
آنقدر گرفته است
که
زمزمه ی یک نفر
توی اتاق بغلی
برای جاری شدن اشک های تو
کافی ست...

نویسنده : ن حسینی
تاریخ : پنجشنبه چهاردهم دیماه سال 1391
نظرات


خرم آن لحظه
که مشتاق به یاری برسد
آرزومند نگاری به نگاری برسد..


دارد میسوزد..
دارم میسوزم..

مرتبط با: با کاروان نیزه ,
لینک های مرتبط: یک اربعین ,
نویسنده : ن حسینی
تاریخ : چهارشنبه سیزدهم دیماه سال 1391
نظرات
روضه خوان ها زیادی شلوغش میکنند
حرمله آنقدرها هم که میگویند تیر انداز ماهری نبود
هدف های روشنی داشت..
چشم عبّاس،
گلوی تو،
سینه ی حسین..

تنها تو بودی
که خوب فهمیدی
استخوانی که در گلوی علی بود
سه شعبه داشت...

فقط شش ماه علی بودن را طاقت آوردی..
خون تو جاذبه ی زمین را از بین برد..
حالا پدرت یک قدم سوی خیمه میرود..
برمیگردد..
میرود..
برمیگردد..

عرق شرم
مرد را تشنه تر میکرد..

باز هم یک قدم میرود..
برمیگردد..

میرود پشت خیمه ها
با غلاف شمشیر
برایت از خاک
گهواره میسازد..

تا دیگر 
صدای سم اسبان وحشی 
از خواب بیدارت نکند..

رباب میرسد از راه
با نگاه
با یک جمله ی کوتاه:

آه آقا!
خوتان که سالمید انشالله؟
اصغرم فدای سرت...




مرتبط با: با کاروان نیزه ,
نویسنده : ن حسینی
تاریخ : سه شنبه دوازدهم دیماه سال 1391
نظرات
تو مثل ما نیستی 
که ضیغی باشی..!
با تو
جور دیگری معامله میکند.
خودت خواستی.

فقط میخواستی 
بی آبرو بودن مان را به رخ مان بکشی..؟

عیبی ندارد.
من یکی که
مدتهاست که به این وضع عادت کرده ام.
همان عادتی که سید مرتضی میگفت ویرانگر ایمان است..!
.
.
خودت گفته بودی
تا ملاقاتش نکنی،
راهی نشده ای.
.
.
جنس ملاقات تو شاید
از جنس دیگری ست..
.
.
من و امثال من
با یک حس وهم آلود
راضی میشویم..
تو ولی راضی نشو..
و میدانم که نمیشوی..
..
..
کار تو سخت است، برادر!
و نتیجه کارهای سخت، شیرین تر...
اهلی من العسل!
.
.
آماده کن خودت را.
من به وعده های خدا،
ایمان دارم.


هر وقت رسیدی،
ما را یــــــــاد کن...
ما را
که هیچوقت
نرسیــــــــدیم....


هیچ نظری برای این پست تایید نمیشود..


لینک های مرتبط: پیاده ,

 
 
.
.
راوی! بخوان به نام تجلی، به نام نور

************************

خدایا از زبان امام صادق (علیه السلام) شنیدم
كه به داود(علیه السلام)وحی فرمودی :

" به من شاد باش و با یاد من سرخوشی کن و از نعمت مناجات با من برخوردار شو. "

خدایا خودت می دانی من نه داودم و نه حتی در حد بند كفش آن بزرگوار (هرچند مدل كفششان را هم نمی دانم!)

و اگر این نكته های ناب فقط برای آن هاست، پس چرا صدای خودت را به گوش بقیه می رسانی؟!

و اگر با ما هم هستی پس منم می خوام

می خوام با تو شاد باشم و به خاطر تو سرخوشی کنم و از نعمت مناجاتت برخوردار باشم

خدایا نگاه كن، این دفعه جدی گفتم!

منم می خوام...

************************

گر کوه ها متزلزل شوند، تو پایدار بمان.
دندان ها را به هم بفشر و سرت را به عاریت به خداوند بسپار
و پای ها، چونان میخ در زمین استوار کن
و تا دورترین کرانه های میدان نبرد را زیر نظر گیر
و صحنه های وحشت خیز را نادیده بگیر
و بدان که پیروزی وعده خداوند سبحان است.
نهج البلاغه خطبه 11

************************

اگر بمانیم ، میگندیم.

************************
دل های مؤمنان که به هم وصل می شود، آب کُر است. وقتی به علــی علیه السّلام متّصل شد، به دریا وصل شده است...شخصِ تنها ، آب قلیل است و در تماس با نجاست نجس می شود ، ولی آب کُر نه تنها نجس نمی شود ، بلکه متنجس را هم پاک می کند."

************************

" هیچ موجودی از هیچ موجود دیگری راضی نمی‌شود، مگر به وساطت مقام امام هشتم؛ هیچ انسانی به هیچ توفیقی دست نمی یابد و خوشحال نمی شود، مگر به وساطت مقام رضوان رضا (سلام الله علیه)؛ و هیچ نفس مطمئنه ای به مقام راضی و مَرضی بار نمی‌یابد، مگر به وساطت مقام امام رضا! او نه چون به مقام رضا رسیده است، به این لقب ملقّب شده است! بلکه چون دیگران را به این مقام می‌رساند، ملقّب به رضا شد.

اهداف جزئی هم مشمول این اصل کلّی است. اگر کسی در کارهای جزئی موفق شد و راضی شد؛ چه بداند، چه نداند به برکت امام رضا(ع) است. اگر فرزندی کوشید، رضای پدر و مادر را فراهم کرد؛ چه بداند و چه نداند، به وساطت مقام امام رضا(ع) است. و اگر عالم حوزوی یا اندیشور دانشگاهی به مقام علم و دانش بار یافت و بر کُرسی استادی تکیه زد و راضی شد؛ چه بداند، چه نداند به وساطت مقام ایشان است."

آیت الله جوادی آملی


************************

بهم فحش بدید ولی فینگیلیش نظر نذارید.
نه میخونم، نه منتشر میکنم!!


************************
با خودم خیلی فکر کردم.
دیدم زبان سرخم سرم را به باد میدهد. چه سرم سبز باشه چه نارنجی چه هر رنگ دیگری..
حتی وقتی مینویسم هم هزار بار کلمات را کاوش میکنم.. و مدام با پاکن های دیجیتالی روی صفحه های نور عصر سرعت ویراژ میدهم..
عاقبت به این نتیجه رسیدم که دهانم را مهر کنم و قلم را زنجیر کنم که هرچه خواست ننویسد.. و بیشتر از اینها به آنچه میدانم عمل کنم..
بلکه خدا فرجی کرد و داشته هایم را به دانسته هایم نزدیکتر کرد..
و از همه ی آنها که مرا به قدر هجایی میشناسند ملتمس دعا هستم که خدا در این راه در حقم عمل کند..
باشد که عقلم را عاشق و عشقم را عاقل کند..
و بعدش را خودش میداند..
خواه بسوزاند..
خواه دوا کند..
که سوختن را حلاوتی دیگر است...
.
.


ن حسینی