تبلیغات
مهرازی - پیام بر
 

تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : ن حسینی
تاریخ : شنبه هجدهم دیماه سال 1395
نظرات
.
از سر دوندگی های مادر م،
بالاخره ما را در مدرسه شاهد پذیرفتند. و من پنج سال آخر تحصیل را در مدارس شاهد طی کردم.
توفیقی بود که کنار نفوس فرزندان شهدا همنشین باشم.
گاه گاهی از سر محبت ، لطف شان به ما هم میرسید..
.
.
آن سالها،
ایام راهیان نور ، بهمن و اسفند بود.
و تمام حس و حال راهیان با امروز متفاوت.
سرانه ی نفرات کمتر بود و مدت سفر بیشتر..
و خلاصه حال و هوای بکر مناطق ، حسابی به آدم میچسبید، و هنوز از هر یادمانی، ساختمان ها مثل قارچ بیرون نزده بودند و شهدا پشت شیشه ها و ضریح ها مدفون نشده بودند..
سال دوم دبیرستان،
بعد از دو سه سال التماس و خواهش و تمنا و دعا ،
در کمال ناباوری، با بزرگی یکی از رفقای عزیز، اسم من هم رفت توی لیست راهیان..
دم رفتن، یکی از همان فرزند شهید ها،
مرا کشید کنار و گفت
اگر رفتید اروند ، سلامم را به بابا برسان! بگو برایش دلتنگم .. و اشک هاش جاری شد..
همین یک سلام و احوال پرسی ساده ی یک فرزند شهید، برای تمام سفر من کافی بود تا در ورود به تماشای نشانه ها برویم باز شود..
.
.
امشب
دم سحر باز خوابش را دیدم،
و دلم پر کشید برایش..
هر جا که هستی،
سعادتمند و عاقبت بخیر باشی رفیق ..
و در جوار الطاف بابا ی شهیدت..
شهید بافقی زاده ، بی آنکه حتی تصویری از او دیده باشم،
اولین شهیدی شد که وساطت اولین راهیان نور رفتن مرا کرد..
انگار تمام آن سفر برای این بود که من سلام دختری را به پدرش برسانم.
همین.


مرا کیفیت چشم تو کافیست
کمالستان دوشنبه بیستم دیماه سال 1395 08:20 قبل از ظهر
باز خوش به حال شما ! من نمیدونم چرا میهن بلاگم باز نمیشه?!
کمالستان یکشنبه نوزدهم دیماه سال 1395 07:28 قبل از ظهر
میگم ضایع ست من همون کامنت تو اینستاگرام رو اینجا کپی کنم?
ن حسینی پاسخ داد:
شایدم ضایع ست که من متفاوت نمینویسم...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
 
 
.
.
راوی! بخوان به نام تجلی، به نام نور

************************

خدایا از زبان امام صادق (علیه السلام) شنیدم
كه به داود(علیه السلام)وحی فرمودی :

" به من شاد باش و با یاد من سرخوشی کن و از نعمت مناجات با من برخوردار شو. "

خدایا خودت می دانی من نه داودم و نه حتی در حد بند كفش آن بزرگوار (هرچند مدل كفششان را هم نمی دانم!)

و اگر این نكته های ناب فقط برای آن هاست، پس چرا صدای خودت را به گوش بقیه می رسانی؟!

و اگر با ما هم هستی پس منم می خوام

می خوام با تو شاد باشم و به خاطر تو سرخوشی کنم و از نعمت مناجاتت برخوردار باشم

خدایا نگاه كن، این دفعه جدی گفتم!

منم می خوام...

************************

گر کوه ها متزلزل شوند، تو پایدار بمان.
دندان ها را به هم بفشر و سرت را به عاریت به خداوند بسپار
و پای ها، چونان میخ در زمین استوار کن
و تا دورترین کرانه های میدان نبرد را زیر نظر گیر
و صحنه های وحشت خیز را نادیده بگیر
و بدان که پیروزی وعده خداوند سبحان است.
نهج البلاغه خطبه 11

************************

اگر بمانیم ، میگندیم.

************************
دل های مؤمنان که به هم وصل می شود، آب کُر است. وقتی به علــی علیه السّلام متّصل شد، به دریا وصل شده است...شخصِ تنها ، آب قلیل است و در تماس با نجاست نجس می شود ، ولی آب کُر نه تنها نجس نمی شود ، بلکه متنجس را هم پاک می کند."

************************

" هیچ موجودی از هیچ موجود دیگری راضی نمی‌شود، مگر به وساطت مقام امام هشتم؛ هیچ انسانی به هیچ توفیقی دست نمی یابد و خوشحال نمی شود، مگر به وساطت مقام رضوان رضا (سلام الله علیه)؛ و هیچ نفس مطمئنه ای به مقام راضی و مَرضی بار نمی‌یابد، مگر به وساطت مقام امام رضا! او نه چون به مقام رضا رسیده است، به این لقب ملقّب شده است! بلکه چون دیگران را به این مقام می‌رساند، ملقّب به رضا شد.

اهداف جزئی هم مشمول این اصل کلّی است. اگر کسی در کارهای جزئی موفق شد و راضی شد؛ چه بداند، چه نداند به برکت امام رضا(ع) است. اگر فرزندی کوشید، رضای پدر و مادر را فراهم کرد؛ چه بداند و چه نداند، به وساطت مقام امام رضا(ع) است. و اگر عالم حوزوی یا اندیشور دانشگاهی به مقام علم و دانش بار یافت و بر کُرسی استادی تکیه زد و راضی شد؛ چه بداند، چه نداند به وساطت مقام ایشان است."

آیت الله جوادی آملی


************************

بهم فحش بدید ولی فینگیلیش نظر نذارید.
نه میخونم، نه منتشر میکنم!!


************************
با خودم خیلی فکر کردم.
دیدم زبان سرخم سرم را به باد میدهد. چه سرم سبز باشه چه نارنجی چه هر رنگ دیگری..
حتی وقتی مینویسم هم هزار بار کلمات را کاوش میکنم.. و مدام با پاکن های دیجیتالی روی صفحه های نور عصر سرعت ویراژ میدهم..
عاقبت به این نتیجه رسیدم که دهانم را مهر کنم و قلم را زنجیر کنم که هرچه خواست ننویسد.. و بیشتر از اینها به آنچه میدانم عمل کنم..
بلکه خدا فرجی کرد و داشته هایم را به دانسته هایم نزدیکتر کرد..
و از همه ی آنها که مرا به قدر هجایی میشناسند ملتمس دعا هستم که خدا در این راه در حقم عمل کند..
باشد که عقلم را عاشق و عشقم را عاقل کند..
و بعدش را خودش میداند..
خواه بسوزاند..
خواه دوا کند..
که سوختن را حلاوتی دیگر است...
.
.


ن حسینی