تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : ن حسینی
تاریخ : شنبه بیست و چهارم اسفندماه سال 1392
نظرات
این مدت
خیلی حرف برای گفتن ندارم.
انگشتم روی صفحه ی کلید خشک میشود.
حتی
قلم هم دست نمیگیرم.
حتی کمتر میخوانم.
حتی کمتر بیدارم.
این مدت
اصلا نمیدانم که دقیقا دارم چکار میکنم..!
وسط این ندانستن خویش
یکی از تنگه ی هرمز به من زنگ زد
و بعد از اینکه با او خاطرات تلخ و شیرین کودکی ام را مرور کردم،
یک جمله ای گفت که 
حس کردم
خدا دارد با من
گردو بازی میکند..

من کجام؟!

لطفا یکی برای پیدا کردن من، به روزنامه های کثیرالانتشار آگهی کند...
لطفا عکس م را مثل دهه 60 و اوایل 70 ، بعدازظهرها توی تلویزیون، توی بخش گمشده ها پخش کنید..
یک عکس برای پاسپورت کربلا گرفته ام.. از همان استفاده کنید..

اگر کسی از من خبر داشت،
زودتر خودم را مطلع کند تا مرا از این نگرانی در بیاورد..!

آخر سالی
انگار بدجور گم شده ام...

لطفا اگر کسی مرا پیدا کرد،
حتما مرا به امین ترین فرد مورد نظر تحویل دهد، 
تا زودتر، 
مرا
به
من
برسانند...
و مژدگانی دریافت کنند..


لطفا
کمی عجله کنید..

این شب ها
بارانی ست...


مرتبط با: دلمشغولی ها ,
مرا کیفیت چشم تو کافیست
مهدیه شنبه شانزدهم فروردینماه سال 1393 12:28 بعد از ظهر
سلام
ببخشیذ قرار به ناشناس بودن نبوده اسمم یادم رفتش بنویسم
جمعه پانزدهم فروردینماه سال 1393 12:12 قبل از ظهر
اگه بارانی هست خوبه

پیداش میکنی

سلام

یه چند وقتی هست پشت هم خوابتونو میدیدم گفتم یه عرض ادبی کنم

ن حسینی پاسخ داد:
بزرگوارید... ولی ناشناس!
f_rahnama سه شنبه بیست و هفتم اسفندماه سال 1392 05:44 بعد از ظهر
به به ...چه حال و هوایی !
ما خودمون اینجا یک عکس 3در4 پرسنلی از شما داریم ...یک کمی قدیمی هست اما یک کاریش می کنیم .
امسال هم دعا می کنیم شاید فرجی بشود ...شاید مقلب القلوب مهربان یک فکری به حال قلب ما هم بکند ....التماس دعا .
بچه های هنر یکشنبه بیست و پنجم اسفندماه سال 1392 09:51 بعد از ظهر
اگر هوای دلتان بارانی شد بیابان دل ما را هم دعا کنید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
 
 
.
.
راوی! بخوان به نام تجلی، به نام نور

************************

خدایا از زبان امام صادق (علیه السلام) شنیدم
كه به داود(علیه السلام)وحی فرمودی :

" به من شاد باش و با یاد من سرخوشی کن و از نعمت مناجات با من برخوردار شو. "

خدایا خودت می دانی من نه داودم و نه حتی در حد بند كفش آن بزرگوار (هرچند مدل كفششان را هم نمی دانم!)

و اگر این نكته های ناب فقط برای آن هاست، پس چرا صدای خودت را به گوش بقیه می رسانی؟!

و اگر با ما هم هستی پس منم می خوام

می خوام با تو شاد باشم و به خاطر تو سرخوشی کنم و از نعمت مناجاتت برخوردار باشم

خدایا نگاه كن، این دفعه جدی گفتم!

منم می خوام...

************************

گر کوه ها متزلزل شوند، تو پایدار بمان.
دندان ها را به هم بفشر و سرت را به عاریت به خداوند بسپار
و پای ها، چونان میخ در زمین استوار کن
و تا دورترین کرانه های میدان نبرد را زیر نظر گیر
و صحنه های وحشت خیز را نادیده بگیر
و بدان که پیروزی وعده خداوند سبحان است.
نهج البلاغه خطبه 11

************************

اگر بمانیم ، میگندیم.

************************
دل های مؤمنان که به هم وصل می شود، آب کُر است. وقتی به علــی علیه السّلام متّصل شد، به دریا وصل شده است...شخصِ تنها ، آب قلیل است و در تماس با نجاست نجس می شود ، ولی آب کُر نه تنها نجس نمی شود ، بلکه متنجس را هم پاک می کند."

************************

" هیچ موجودی از هیچ موجود دیگری راضی نمی‌شود، مگر به وساطت مقام امام هشتم؛ هیچ انسانی به هیچ توفیقی دست نمی یابد و خوشحال نمی شود، مگر به وساطت مقام رضوان رضا (سلام الله علیه)؛ و هیچ نفس مطمئنه ای به مقام راضی و مَرضی بار نمی‌یابد، مگر به وساطت مقام امام رضا! او نه چون به مقام رضا رسیده است، به این لقب ملقّب شده است! بلکه چون دیگران را به این مقام می‌رساند، ملقّب به رضا شد.

اهداف جزئی هم مشمول این اصل کلّی است. اگر کسی در کارهای جزئی موفق شد و راضی شد؛ چه بداند، چه نداند به برکت امام رضا(ع) است. اگر فرزندی کوشید، رضای پدر و مادر را فراهم کرد؛ چه بداند و چه نداند، به وساطت مقام امام رضا(ع) است. و اگر عالم حوزوی یا اندیشور دانشگاهی به مقام علم و دانش بار یافت و بر کُرسی استادی تکیه زد و راضی شد؛ چه بداند، چه نداند به وساطت مقام ایشان است."

آیت الله جوادی آملی


************************

بهم فحش بدید ولی فینگیلیش نظر نذارید.
نه میخونم، نه منتشر میکنم!!


************************
با خودم خیلی فکر کردم.
دیدم زبان سرخم سرم را به باد میدهد. چه سرم سبز باشه چه نارنجی چه هر رنگ دیگری..
حتی وقتی مینویسم هم هزار بار کلمات را کاوش میکنم.. و مدام با پاکن های دیجیتالی روی صفحه های نور عصر سرعت ویراژ میدهم..
عاقبت به این نتیجه رسیدم که دهانم را مهر کنم و قلم را زنجیر کنم که هرچه خواست ننویسد.. و بیشتر از اینها به آنچه میدانم عمل کنم..
بلکه خدا فرجی کرد و داشته هایم را به دانسته هایم نزدیکتر کرد..
و از همه ی آنها که مرا به قدر هجایی میشناسند ملتمس دعا هستم که خدا در این راه در حقم عمل کند..
باشد که عقلم را عاشق و عشقم را عاقل کند..
و بعدش را خودش میداند..
خواه بسوزاند..
خواه دوا کند..
که سوختن را حلاوتی دیگر است...
.
.


ن حسینی
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic