تبلیغات
مهرازی
 

تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : ن حسینی
تاریخ : دوشنبه یکم شهریورماه سال 1395
نظرات
خدا همه رفتگان را بیامرزد..
آقاجونم، یک بازی داشت
که هروقت میدید ما بچه ها، زیادی داریم شیطنت میکنیم،
و صدای مامان ها الان است که بلند شود،
این بازی را با ما انجام میداد..
که هم انرژی ما را بگیرد،
و هم مخ مان چند دقیقه ای منگ شود و نتواند شیطنت جدید طراحی کند!

بازی از این قرار بود که
نوک انگشت شست دست راست را میگذاشتیم وسط گل قالی لاکی مامان جون،
و بعد دورش میچرخیدیم..
هرکس باسرعت بیشتر و زمان بیشتری میچرخید،
برنده بود!!
البته معمولا برنده معلوم نمیشد.
چون بعد چند لحظه یا از دایره خارج میشدیم،
یا سرمان گیج میرفت و یادمان میرفت زمان چقدر بود!
و خلاصه علاف بودیم با این بازی آقاجون..
رسما فقط مدتی دور خودمان چرخیده بودیم!!


پ.ن:
با سپاس از لطف همه رفقا، و ضمن ابراز ارادت به محضرشان...


خیلی وقت است که جشن تولد گرفتن برای خرس گنده ای چون من، لطفی ندارد..
و تبریک ها بیش از آنکه حالم را جا بیاورد،
کلافه تر م میکند..
نه جهت تعارفات و مناسک ش..
که وقتی نگاه میکنم و میبینم
که ای دل غافل
نزدیک سی سال گذشت
و من همچنان هیچ حرکت مثبت قابل ذکری برای دنیا و اخرتم نکرده ام،
بیش از شعف تولد تولد، تولدم مبارک؛
غربت بی حاصلی به جانم چنگ میزند..
دنیای من بیشتر شبیه همان بازی آقاجون است..
دور خودم چرخیده ام..
در دایره ای بسته..
کی این دایره خواهد شکست و سرم از گیجی این بازی ، جا خواهد آمد، و ملطفت خواهم شد چه بر سرم آمده، خدا میداند..!
.
.
.
طول زندگی آدمها را،
از سر قراردادهای نجومی-که شاید با حقوق های نجومی بی ربط نباشد!-
به اعتبار روز و ماه و سال میسنجند..
اما
حقیقت آن است
که اندازه گیری عمق زندگی آدمها،
با این اعداد مسخره
جز کاری بیهوده نیست..
به قول رفیقی
طول زندگی خیلی مهم نیست..
عرض زندگی ست که مهم است..
چه بسا پیری که طول عمری دارد به بلندی چنار، و بهره ای از بودنش نبرده..
و در مقابل،
رندی، که در سیزده سالگی به سلوک رسیده..
و در محضر مرادش به ناز جای گرفته..
.
.
.
و من
با بیم و امید
هر آن
به این می اندیشم
که در چه حالم؟؟
و در پایان این فرصت کوتاه باقی مانده،
چیزی برای ارائه دارم یا نه؟!
در این بازار که من از آن میگویم،
اگر نخرندت،
تمام عمر را باخته ای..
چه بیست سال، چه سی، چه صد سال عمر کرده باشی..

پ.ن:
خدایا!
به غربت ما رحم کن..


نویسنده : ن حسینی
تاریخ : دوشنبه هجدهم مردادماه سال 1395
نظرات
از شاهکارهای آش پزی م،
همین بس
که امروز برای پختن مقدار بسیار کمی آش
که آخرش اندازه سه نفر هم نمیشود،
تمام قابلمه های خانه را خرج ش کردم!!
اصلا یک وضع اسفباری!!
حالا این همه ظرف را چه کسی خواهد شست؟!
من که تمام شدم!
یعنی نخود لوبیا به این بی رحمی ندیده بودم.
نخودش تا پس فردا هم نمیپزد!!


پ.ن
بعضی آدم ها
مثل همین نخود آش امروز من اند.
هر کار کنی حرف توی مخ شان نمیرود..
خدا به پیغمبر گفت، تو وظیفه ات را کرده ای. غصه ی اینها را نخور.
بعضی ها هستند که اهل هدایت نیستند..
جانم فدای این پیغمبر که غصه ی همه را میخورد..
حتی آنها که خدا میگفت نمیشود..
یعنی دلش نمیامد حتی یک نفر را دوزخی ببیند..
وقتی خدا را در معراج ملاقات کرده باشی و رحمتش را چشیده باشی،
طبیعی ست بخواهی همه در قرب الهی باشند.. و از نبودنشان غمگین باشی..
این روزها
فقط
دعا میکنم
ما و نسل مان
اهل هدایت باشیم..
که
الله یهدی من یشاء الی صراط المستقیم...

نویسنده : ن حسینی
تاریخ : شنبه نهم مردادماه سال 1395
نظرات
عارضم به خدمت تان که
الان ساعت نزدیک سه نیمه شب است
و بنده با خستگی مفرط، باز هم به علت یک مزاحمت حاصل از زندگی مدرن،
نمیتوانم به راحتی بخوابم..
حالا داستان چیست!!؟؟!!
همانطور کهاز پست های قبل پیداست،
ما دو ماهی ست که اثاث کشی کرده ایم منزل جدید،
و خب به دلایلی این جابجا شدن، تا همین هفته ادامه داشت..
تتمه ی این جابجایی نصب یک لوستر بود،
که بعد از مرارت های بسیار و مجاهدت های پیگیرانه خانوادگی، بحمدلله حاصل شد..
اما همین لوستر، که از مظاهر زندگی متجددانه مدرن است،
بلافاصله بعد از نصب شدن، سر ناسازگاری گذاشت..
..
....
هوا این روزها گرم است و خب همه در حال تبخیر..
چند شبی ست که هوا رو به خنکی میرود و میشود روی باز بودن پنجره و نسیم ملایم ش حساب کرد..
مسئله از همین نسیم ملایم شروع میشود،
که وقتی لای بیل بیلک های آویزان لوستر میوزد،
بیل بیلک ها تکان میخورند و در همین حین به هم دیگر برخورد میکنن...
و این برخوردها، عموما تا صبح ادامه دارد...
بنده هم که در بدخوابی ید طولایی دارم،
به محض نیوشیدن این اصوات، خواب از سرم میپرد..
حالا مانده ایم بین دو راهی،
که این ابزار حاصل از زندگی مدرن را از سقف بکنیم و به سرپیچی قناعت کنیم،
یا هر شب تا صبح مثل جغد، تا بوق سگ بیدار بمانیم تا از خواب بیهوش شویم..
و یاااااا
کلا قید باز کردن پنجره را بزنیم و به تبخیر شدن تدریجی مان ادامه دهیم.
(طبق گفته وزیر محترم نیرو، امسال هم مثل سالهای قبل بحران برق در تابستان به قوت خود باقی ست، اگر هم نبود، من پای کولر را به نیمه شب خانه مان باز نمیکنم!!)

واقعا چه باید کرد؟؟
این عناصر زندگی مدرن،  که قرار بود مایه آسایش و زیبایی باشند، حالا خودشان دارند سلب آسایش میکنند..


ماجرای لوستر ما،
یک نمونه ی ساده و مضحک از این داستان است..
خیلی چیزهای دیگر هست که از مظاهر مدرنیته است و ما فقط بخاطر پایبندی با زندگی مدرن، داریم با آنها کنار می آییم..
وگرنه خوب که نگاه کنی جز دردسر برای ما نداشته..
ما یکجوری، در رودربایستی مدرنیته مانده ایم..
یکی بیاید این تشریفات را بردارد!!
بگذارید راحت تر زندگی کنیم!!

نویسنده : ن حسینی
تاریخ : سه شنبه پانزدهم تیرماه سال 1395
نظرات
حاجی تعریف میکرد
سالهای جنگ
در سپاه
اینطور حقوق میدادند
که پول را میگذاشتند توی مجمع،
هر کس، هرقدر لازم داشت،
برمیداشت.
همیشه هم کلی اضافه می آمد..

نمیدانم چه شد که بعد از خبر فیش های حقوقی
بی درنگ،
یاد این خاطره حاجی افتادم..

جدا از این جنجال ها که در بوق و کرنای رسانه هاست،
مرگ خاموش وجدان ها را به زاری نشسته ایم..
و این بی وجدانی، فقط فیش حقوقی چند میلیونی نیست که دردش حالا بالا گرفته..
مصادیق بی وجدانی، خیلی زیاد و با وضوح فول اچ دی، در خیلی ادارات و سازمان ها و نهادها، قابل رؤیت است..

از آن پول رفته بدتر، این اپیدمی بی وجدانی ست..
نه فقط جامعه ی دینی،
که هر جامعه ای،
اگر وجدان نداشته باشد،
کلاهش پس معرکه ست..

حالا بماند که در جامعه ی دینی،
بالاتر از وجدان،
نطارت خداست در همه ی شئون زندگی..
جواب خدا را چطور میخواهیم بدهیم؟!
خدا دیگر دستگاه لنگ و شل بازرسی کشور نیست که بشود دورش زد..


پ.ن
من اگر جای ایالات متحده و اسرائیل بودم
از حضراتی که بانی که فسادها و بی عدالتی ها هستند، حتما تقدیر میکردم..
هیچ برنامه ی مدونی، با بودجه پنتاگون، تا این حد که در داخل یک نظام فسادی رخ دهد،
مردم را نسبت به آن سیستم دلسرد و بی اعتماد نمیکند..

نویسنده : ن حسینی
تاریخ : چهارشنبه نهم تیرماه سال 1395
نظرات
از این جبر اختیار
سراپا عجزم..

ببخش
که اشکم این شب ها
از سر بندگی و غربت تو نبود
که از سر عجز و دلتنگی خودم بود..

حقیرتر از من کیست..
چگونه اشرف مخلوقاتی هستم من؟!

یا اله العاصین...
ارحمنی...

نویسنده : ن حسینی
تاریخ : سه شنبه یکم تیرماه سال 1395
نظرات
این روزها که خبر شهادت مدافعین حرم،
هر روز از جایی به گوش میرسد،
فضای جامعه و شبکه های اجتماعی پر شده از پرسش ها و گاها پاسخ هایی با این مضمون که این آدمها اصلا چرا میروند و چه میرسد به آنها...؟
و سوالاتی که شاید در زمان جنگ هم متداول بود..
و عده ای دلخون بودند از این پرسش ها که گاها نوع بیان آن مثل نیشی بر جان مینشست..
گرچه فضای جامعه باید ظرفیت و مناعت بیشتری به خرج دهد،
اما امروز از جامعه ای که دغدغه ی رفاه دارد،
شاید نشود توقع چنین برخوردی را به طور یکدست از آنها داشت..
به هرحال پاسخ به این پرسش ها شاید برای نسل های بعد کاربرد بیشتری داشته باشد..
ولی امیدوارم پاسخ ها از جنس پاسخ های دم دستی و عموما نژادپرستانه نباشد..
مثلا این پاسخ که آنها برای حفظ امنیت ایران میروند و جان میبازند..،
حداقلی ترین پاسخ و حتی میشود گفت نژادپرستانه ست..
و به جرأت میشود گفت اجر مجاهدت بزرگ این فرزندان رشید اسلام را ضایع میکند..
چرا که در قلمرو اسلام ناب، ایران و عراق و شام و بحرین و یمن و مصر و... فرقی با هم ندارند..
در اسلام ناب، جامعه بر مبنای نگاه ایمانی تعریف میشود و ملیت و قومیت معنایی ندارد..
کمااینکه بلال حبشی با سلمان فارسی با عمار یاسر، در نگاه رسول اکرم ص یکسان بودند و برابر و برادر.

پاسخ دیگری که میدهند آن است که چون در شام و عراق ، حرم اهل بیت ع وجود دارد، و اهل بیت خط قرمز شیعیان هستند، ما باید از آنها دفاع کنیم..
دو غلط اینجا هست.
یکی اینکه با این وصف اهل تسنن از دفاع از این سرزمین ها باید صرف نظر کنند..
و این مشکل شیعه است، خودش برود حلش کند!!
دیگر آنکه اگر در سرزمینی که حرم اهل بیت ع در آن نبود تعرضی به مسلمین صورت گیرد ، دیگر به ما مربوط نیست!!
مثلا اگر قرار بود در یمن و یا فلسطین جنگی رخ دهد که نیاز به اعزام نیروی انسانی داشته باشد، دیگر به ما ربط ندارد. چون آنجا حرم ندارد!!

این نگاه ها حداقلی ست..
امیرالمومنین که جان ما فدای مظلومیت او باد، فرمود، سزاوار است مرد مسلمان بمیرد، اگر در جایی از سرزمین اسلامی، خلخال به زور از پای زن یهودی دربیاورند..
حالا اگر به اصل اسلام تعدی شود چه؟!
داعش که امروز نمادی از اسلام امریکایی ست، امروز خوب میداند که بزرگترین دشمنش ، اسلام ناب است، که خط امام آنرا دنبال میکند..
برای همین دشمن اصلی ش جمهوری اسلامی ایران است.
چون تنها ایران است که تلاش ش بر گسترش اسلام ناب است.. و ناقوس بیداری را در جهان به صدا درآورده..

دیگر آنکه من هم معتقدم باید به حق این مجاهدین را مدافعین حرم نامید.
اما حرم کجاست؟
القلب حرم الله!!
اگر قلب هم حرم است، پس هر مؤمن مسلمان، حرم متحرکی ست، که جسارت به او ، جسارت به حرم است..
قلب شکسته کودکان یمن، حرم ویرانی ست، که باید برای دفاع از آن هم مجاهده کرد..
اینجور اگر حساب کنی معنی کل ارض کربلا را هم بهتر میفهمی..



پ.ن:
در این روزها و شب های مبارک
که کم کم نزدیک میشود به قدر،
دعا کنیم که خداوند به حق این حرم های ویران مؤمنین در سراسر جهان،
این هجر را به زاری قلب های شکسته تخفیف دهد،
و ما را به آن یار برساند..

نویسنده : ن حسینی
تاریخ : سه شنبه بیست و پنجم خردادماه سال 1395
نظرات
سخت ترین کار دنیا شکافت اتم نیست..
سخت ترین کار دنیا جمع بندی یک بحث عقیدتی ست، در خانواده ای که هر کدامشان مبنای خودشان را در بحث دارند و تنها نقطه ی اشتراک ، روابط خانوادگی ست..
این کج دار و مریز،
سخت ترین کار دنیاست..

فعلا فقط افتخارمان مسلمان زادگی در مملکت شیعه ست.. چیزی که ما برایش تلاشی نکرده ایم..




پ.ن:
این متن را چندباری نوشته ام و حذف شده مقدار زیادی از مطلب..
اگر از هیچی ش سر در نیاوردید مهم نیست..
فقط
تو را به جان عزیزتان
در اصول دین ، تحقیق کنیم..
من خسته شدم بس که اغلب داد و بیدادها بر سر نفهمیدن و تحقیق نکردن ما در اصول دین است..





از ما مسافران قدم دور خود زدن
سلمان شدن گذشت
مسلمانمان کنید....


نویسنده : ن حسینی
تاریخ : یکشنبه شانزدهم خردادماه سال 1395
نظرات
کارتن ها که همه منتقل شد به خاور،
ماند کارتن کتاب ها..
کارگر اولی که کارتن را برداشت، گفت این جز قرارداد نیست!
یعنی یکجوری یکه خوردم بی اختیار چشمم گشاد شد، گفتم چرا؟!
گفت کتاب جز قرارداد حمل منزل نیست؛ کارگر را داغون میکند.. خیلی سنگین است..
همانطور که دهنم نیمه باز مانده بود و به مباحث ترویج کتابخوانی فکر میکردم،
با خودم گفتم،
پس چرا من زیر بار اطلاعات این کاغذها، له نشدم..
و بعد یک تأسف عمیق برای خودم خوردم..
حتی کارگر زیر بار کتاب داغون میشود..
من ولی، کک م نمیگزد از این همه لغت..
آخرت، همین ها، زودتر از خلق الله یقه مرا میچسبند..


پ.ن: اولین دستور در دین ما خواندن است..
اقراء...
بسم ربک الذی خلق...

نویسنده : ن حسینی
تاریخ : دوشنبه دهم خردادماه سال 1395
نظرات
دوره دبیرستان
خیلی ویژه گذشت برای من..
رفقای خوب،
خاطرات خوب،
تجربه های خوب،
تلخی های خوب،
سختی های خوب،
جان کندن های خوب،
توبیخ های خوب،
و خیلی خوبی های دیگر..
ولی یک چیز خیلی روی مخ بود..

عواطف رقیق بچه ها که هر کار میخواستی بکنی لای دست پات ، ول بود این عواطف..
حالا بعد پانزده سال از شروع دبیرستان،
فکر میکردم بعضی از رفقا با تجربیات شان از زندگی،
ملات سفت تری ساخته اند از عواطف شان،
ولی گویا سخت در اشتباهم..
و همچنان عواطف رقیق شان با همان حال دست نخورده باقی مانده است...

و حیف که مثل همیشه
من سنگ دل م..
باز هم آنها از سنگ دلی من مینالند..
مثل همان وقت ها..
جنس ناله شان همان است.. شاید مدل ش ظاهرا فرق کرده باشد..

از همه ی آنها که در تمام این سالها از من رنجیده اند حلالیت میطلبم..
ببخشید که من اصلا عوض نشده ام در این پانزده سال..
و هنوز رفیق را برای جان م میخواهم، نه برای جیب..
نه برای منفعت.. نه برای اره و تیشه..
من دقیقا رفیق را برای سر قبر م میخواهم..
نه که گریه کن جمع کنم.. نه..
برای اینکه جان بدهم برای جان ش..
برای همین رفاقت کردن با من سخت است..
برای همین این سنگ، سخت نرم میشود..
چون برای هر کسی نمیشود جان داد..

حلال کنید اگر نگاه من به رفاقت، خیلی گاراژی، و شوفر کامیونی ست..

رفیق کسی ست، که به قول نویسنده هپلی سمپاد خوانده، فن ش بدل نداشته باشد..

خدا، یکی از اسما ش، رفیق است..
خدا کند، حرمت رفاقت را بدانیم..


پ.ن:
الکی وقت تان را در صفحات مجازی برای ثابت کردن خودتان تلف نکنید..
رفاقت ، حقیقی ست..
رو در رو..
چشم در برابر چشم..
من آدم های مجازی را،
در حد مجاز تحویل میگیرم..
جان را پای مجاز نمیدهند..

حقیقت آن است..
 که شهید هم به دیدار میرسد، میبینید ش، و بعد جام شهادت مینوشد..



نویسنده : ن حسینی
تاریخ : جمعه هفتم خردادماه سال 1395
نظرات
خط تلفن خانه ی جدید فیبر نوری ست
و گرچه مخابرات ایران تکنولوژی اینترنت پرسرعت فیبر نوری را دارد،
اما
استفاده نمیکند..
به هرحال قرار نیست ریا بشود..

خلاصه اینکه اگر مدتی نبودم
و این مدت به درازا کشید،
بدانید که بحث سر طاقچه بالا و قهر وبلاگی و این خز بازی ها نیست..

فعلا در تدارک رفتنیم.
و این رفتن، طولانی ترین رفتن ماست تا اینجا..
ان شاالله خدا توانش را برساند..

یا حق

 
 
.
.
راوی! بخوان به نام تجلی، به نام نور

************************

خدایا از زبان امام صادق (علیه السلام) شنیدم
كه به داود(علیه السلام)وحی فرمودی :

" به من شاد باش و با یاد من سرخوشی کن و از نعمت مناجات با من برخوردار شو. "

خدایا خودت می دانی من نه داودم و نه حتی در حد بند كفش آن بزرگوار (هرچند مدل كفششان را هم نمی دانم!)

و اگر این نكته های ناب فقط برای آن هاست، پس چرا صدای خودت را به گوش بقیه می رسانی؟!

و اگر با ما هم هستی پس منم می خوام

می خوام با تو شاد باشم و به خاطر تو سرخوشی کنم و از نعمت مناجاتت برخوردار باشم

خدایا نگاه كن، این دفعه جدی گفتم!

منم می خوام...

************************

گر کوه ها متزلزل شوند، تو پایدار بمان.
دندان ها را به هم بفشر و سرت را به عاریت به خداوند بسپار
و پای ها، چونان میخ در زمین استوار کن
و تا دورترین کرانه های میدان نبرد را زیر نظر گیر
و صحنه های وحشت خیز را نادیده بگیر
و بدان که پیروزی وعده خداوند سبحان است.
نهج البلاغه خطبه 11

************************

اگر بمانیم ، میگندیم.

************************
دل های مؤمنان که به هم وصل می شود، آب کُر است. وقتی به علــی علیه السّلام متّصل شد، به دریا وصل شده است...شخصِ تنها ، آب قلیل است و در تماس با نجاست نجس می شود ، ولی آب کُر نه تنها نجس نمی شود ، بلکه متنجس را هم پاک می کند."

************************

" هیچ موجودی از هیچ موجود دیگری راضی نمی‌شود، مگر به وساطت مقام امام هشتم؛ هیچ انسانی به هیچ توفیقی دست نمی یابد و خوشحال نمی شود، مگر به وساطت مقام رضوان رضا (سلام الله علیه)؛ و هیچ نفس مطمئنه ای به مقام راضی و مَرضی بار نمی‌یابد، مگر به وساطت مقام امام رضا! او نه چون به مقام رضا رسیده است، به این لقب ملقّب شده است! بلکه چون دیگران را به این مقام می‌رساند، ملقّب به رضا شد.

اهداف جزئی هم مشمول این اصل کلّی است. اگر کسی در کارهای جزئی موفق شد و راضی شد؛ چه بداند، چه نداند به برکت امام رضا(ع) است. اگر فرزندی کوشید، رضای پدر و مادر را فراهم کرد؛ چه بداند و چه نداند، به وساطت مقام امام رضا(ع) است. و اگر عالم حوزوی یا اندیشور دانشگاهی به مقام علم و دانش بار یافت و بر کُرسی استادی تکیه زد و راضی شد؛ چه بداند، چه نداند به وساطت مقام ایشان است."

آیت الله جوادی آملی


************************

بهم فحش بدید ولی فینگیلیش نظر نذارید.
نه میخونم، نه منتشر میکنم!!


************************
با خودم خیلی فکر کردم.
دیدم زبان سرخم سرم را به باد میدهد. چه سرم سبز باشه چه نارنجی چه هر رنگ دیگری..
حتی وقتی مینویسم هم هزار بار کلمات را کاوش میکنم.. و مدام با پاکن های دیجیتالی روی صفحه های نور عصر سرعت ویراژ میدهم..
عاقبت به این نتیجه رسیدم که دهانم را مهر کنم و قلم را زنجیر کنم که هرچه خواست ننویسد.. و بیشتر از اینها به آنچه میدانم عمل کنم..
بلکه خدا فرجی کرد و داشته هایم را به دانسته هایم نزدیکتر کرد..
و از همه ی آنها که مرا به قدر هجایی میشناسند ملتمس دعا هستم که خدا در این راه در حقم عمل کند..
باشد که عقلم را عاشق و عشقم را عاقل کند..
و بعدش را خودش میداند..
خواه بسوزاند..
خواه دوا کند..
که سوختن را حلاوتی دیگر است...
.
.


ن حسینی